جغد شُوم

جغد شُوم

پرتوی در خود نمی بینم ولیـکن بی دلیل
بازچشمانم پی خورشید عالم روشن است
جغد شومی برتن ویرانه ام خوش کرده جا
او نمـی دانــد که آوازی دوباره در مـــن است
گرچه شب با ظلمتـش خطی سیه بر من کشـد
بازهــم آن مطلــع نور ســـحر در دامــن است
« آتشـی بر گُلشـنم می زد نــگاه سرد تو
آتش ازسردی عجب دیدم که دراین گُلشن است!»
من خوشم با آتش اـت تا پای خاکستر شدن
قــدرت ایمــان ابراهیـــم من چون آهــن است
ترسی از بی لطفی ات هرگز نمی یابم که چون
وصف پُر مــهر خداوندی تو در مــخزن است

شنیدن ترانه این شعر

2 دیدگاه ها

  1. هادی احمدی هادی احمدی گفت:

    پارادوکس آتش از سردی را دوست دارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جواب معادله را درج فرمایید

error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید