حیوان و انسان

حیوان و انسان

سرگشته و حیرانم چون در تن انسانم

نیمی ز ملایک ها نیمی که ز حیوانم

یک پرسش جانکاهی، بر جانم و دلم باقی

تردید دلم بردار از اینم و یا آنم!؟

اندیشه کاوشگر مرغی است به دام تن

پَر می زندش اما در عرصه زندانم

دریای خروشانم تا ساحل سربسته

خواهم شکنم ساحل، با جوشش طوفانم

آرام نمی گیرد این باطن آشفته

از علت حیرانی، خود دانی و میدانم

این سرخی سیمایم از رود رگ پر خون

آندم که از این حیرت یکباره به طغیانم

گه کافر و بی دینم گه مومن درگاهم

گه با گنهی سوزد صد ساله ایمانم

گفتی نظرت را از آن نقطه میدان گیر

خارج تو نخواهی شد از پهنه ی ایمانم

از نقطه حذر کردم هرجا که کنم آغاز

در حلقه این میدان آواره پایانم

یا پرده برانداز و یا جان سروشم گیر

انبار سوالات است هر صفحه دیوانم.

از کتاب شوق عاشقی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جواب معادله را درج فرمایید

error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید