قالب وردپرس

 داستان کوتاه:

در این سرمای سخت، امیدی برای ماندن نیست؛ امیدی برای زنده ماندن.

ار کتاب نشانه های پنهان

   در این سرمای سخت، شعله‌ای از دور، لرزان و حقیر در حال رقصیدن بود. نفس‌های آخر بود. با اینکه چند قدمی تا حرارت گرمی ‌که انتظارش را می‌کشید، نداشت؛ اما رمق آخر او در نای سوز سرما، داشت از بین می رفت و از اینکه جز امیدِ زنده ماندن، چیزی بیش نمانده بود؛ اما توان درون و جسم کاملاً یخ‌زده اش مانع از اراده‌ی روحی او می‌شد و اینجا بود که او می‌توانست توان روح و جسم خود را به خوبی بسنجد و برای یک بارهم که شده آن دو را در کنار هم قرار بدهد و قیاس کند که کدامین برترند!؟ او می‌خواست به خود بقبولاند که روح برتری دارد به جسم. اما تن و حتی نگاه یخ‌زده اش مانع این‌کار می‌شد.

انگار حتی مغزش از درون نیز یخ زده بود.

   اندام طناز شعله، داشت آخرین عشوه‌گری‌هایش را به او می‌فروخت.

 شاید هرگز در طول عمر چنین طنازی را از زنی به یاد نداشت و با تمام وجود فنا پذیرش آن‌را نظاره می‌کرد.

  نفس‌های آخر بود؛ آخ! که روح با تمام عظمتش چه سخت درون یک جسم محدود، زندانی شده و حتی اراده‌ی این‌را ندارد تا دستش را از جسمش رها کند یا فریادی سردهد. دوست داشت دهن باز می‌کرد تا روح در عذابش را رهایی بخشد. بلایی مهیب گریبانگرش بود؛

نمی‌دانست که کدامین در گرو آزادی دیگری است!؟ روحش را چگونه رها کند؟ تا جسم خود را به شعله‌ای بی‌مقدار، ولی گرم برساند و یا جسمش را چگونه رها کند؟ تا از آزاری که بر تار و پودش وارد شده، خلاص کند.

   تمام اراده‌ها و تصمیم‌هایی که در زنـدگی برای انتخاب یا رد چیزی گرفته بود به سرعت نور از روی واپسین چرخش نـــگاهش می‌گذشت. او در حقیقت دنبال قوی‌ترین اراده‌ی خود در طول زندگی‌اش می‌گشت تا با تکیه به آن چند لحظه‌ای بیشتر دوام بیاورد. درد از کوه وجودش گردی بیش نگذاشته بود. وقت خداحافظی بود. او در چند قدمی‌شعله‌ای سوزان افتاده بود اما افسوس بی‌نصیب از ذره‌ای گرما!

  هیچ کس نبود تا او را نجات دهد. انگار حتی اجل هم می‌خواست به او فرصت عذاب کشیدن بدهد بعد جانـش را بگیرد! آخ! نا امیدی سردتر از بدن یخ‌زده اش بود. می‌خواست به خود به باوراند که شعله‌ای در کار نیست و او باید همین‌جا و در این سرما بمیرد؛ تا به سبب همین، سریع‌تر خلاصی یابد از عذاب کشیدن. اما مگر کدامین انسانی در این شرایط راضی می‌شود که واقعیت را به خیال تبدیل کند!؟ حال آنکه اگر خیال هم می‌کرد، عشق به زنده ماندن او را وا می‌داشت تا اوهام را حقایقی بداند که برای نجات او آمده اند. در این دقایق و در گیرودار مرگ و زندگی، تمام ناامیدی ها هم به امید تبدیل می‌شوند. اما تا مرگ گویی حتی لحظه‌ای بیش نمانده، حتی لحظه‌ای برای نوشتن این داستان.

  دیگر هیچ صدایی هیچ سوز سرمایی را نمی‌شنید. او اولین پلک نگاهش را به خاطر نمی‌آورد که برای دیدن چه چیزی باز نگاه داشته است و حالا می‌خواست به تنها چیزی که فکر کند، آخرین فرصتش برای نگاه کردن به شعله بود. پایان موسیقی زندگی‌اش فرا رسیده بود و شعله هم آرام آرام رقص خود را تمام می‌کرد. می‌توانست از ده ‌یا نه از پنج به پایین، شماره معکوس بخواند. آه خدایا! این شماره گفتن‌های معکوس، چقدر در طول زندگی، او را به هیجان می‌انداخت. همیشه هر شماره معکوس خواندنی، حکایت از چیزی مهیج را داشت. به آرامی و بی‌آنکه بتواند حتی فکر اینکه این اعداد را بر زبان جاری کند در ذهن رو به فنا از سه شروع کرد. او حتی می‌دانست که ممکن است که به دو هم نرسد سه……..دو…………..ی

   یک را هم نتوانست بگوید و در واپسین دم زندگی، تمام روشنایی شعله، در نگاهش به ظلمتی سیاه تبدیل شد. شعله را نمی‌دانست که پس از مرگش روشن می‌ماند یا خاموش!؟ اما می‌توانست روشن ماندن آن‌را فقط تصور کند. ما همیشه حرکت، زندگی و جنب و جوش را جایی می‌بینیم که خود نیز در آن حال حضور داشته باشیم و اگر محلی را ترک کنیم در ذهنمان چنین قلمداد می‌شود که آنجا راکد و بی حرکت باقی مانده؛ تصور اینکه چه کسی چه کاری می‌کند!؟ بسیار سخت است. به ‌هر حال وقتی برای فکر کردن به این مسائل هم نبود. ظلمت و تاریکی وجودش را سریعاً فرا گرفت. شاید خود، انتظار چنین مجازاتی را به خاطر گناهان پیشنش داشت. دیگر جدال روح و جسمش به پایان رسیده بود. او حتی نمی‌دانست که عاقبت کدامین از بند دیگری رها شده‌اند!؟ او فرصت این را نداشت که فکر کند آیا در زندگی‌اش هیچ کاری انجام نداده است که به سبب آن از این حادثه رهایی یابد!؟ یا اینکه بلایی به این سختی، نتیجه‌ی کدامین گناه زشتش بوده!!؟

  • ●●

  « ما او را کمی‌آن‌طرف تر در حالی‌که از شدت سرما کاملاً یخ زده بود پیدایش کردیم؛ الان با این وجود، گرمای لازم را برای گرم کردن بدنش تدارک دیده‌ایم و او را کنار شعله‌های گرم شومینه خوابانده‌ایم تا قدری قوای جسمی‌اش باز گردد. حالا هم به خوابی بسیار عمیق فرو رفته، او حتی نمی‌داند که نجات پیدا کرده……. بزودی خوب می‌شود!!»

 

هادی احمدی

 

بازدید: (21) بار

دیدگاه های خود را در ارتباط با این نوشته مطرح فرمایید.

avatar
  Subscribe  
اطلاع رسانی
error: یاد بگیریم کپی نکنیم