در مسیر جاده ابریشم!

در مسیر جاده ابریشم

در مسیر جاده ابریشم

داستان کوتاه

در مسیر جاده ابریشم!

در مسیر جاده ابریشم و در نزدیکی یک کاروانسرا، جوانی متوجه جمع شدن عده ای از کاروانیان شد، هیاهویی به پا بود و هیجانی به راه! خستگی راه در نگاه کسی نمایان نبود، جوان، اما به آرامی به سوی آن جمع رفت، مردم در صفی طولانی در کنار یک قبر بزرگ به انتظار ایستاده بودند، تندیسی بر روی قبر بود و زیر آن صندوقی سنگی قرار داشت و تک تک جلو می رفتند تا آنرا از نزدیک ببیند، انگار که طوافی کرده باشند، پس از لحظاتی از آنجا دور می شدند و شبیه سایه هایی می آمدند و می رفتند و پیرمردی که آن حوالی نشسته بود، چیزی می نوشت، گویی کاری جز نوشتن نداشت.

کاروان به راه افتاد و از آنجا دور شد و جوان از کاروان عقب ماند، چون می خواست به جلو برود! پس از مدتی انتظار، آخرین نفری بود که به نزدیک قبر رسید، در دست پیرمرد، نوشته ای دید: “۱۴۰۰ نفر رستگار شدند.”

بلافاصله از پیرمرد پرسید:” تو کیستی، اینجا چه میکنی و این چیست که نوشته ای!؟”

پیرمردی خردمند به نظر می رسید، با صدای لرزان پاسخ داد: “من، کاتبی هستم که فقط تعداد افراد رستگار شده را می نویسم و آنهایی که باور دارند که اینجا به رستگاری می رسند، سکه ای به خدای شان هدیه می کنند.”

سپس ادامه داد: ” نام تو چیست و مقصدت کجاست؟”

جوان گفت:” خسرو، از چین باز می گردم.”

خسرو احتیاط کرد و نگفت که تجارت را تازه شروع کرده، نگفت بارش ابریشم چین است و مقصدش خراسان. بی آنکه اجازه پرسش دیگری به کاتب را بدهد پرسید: “این قبر و تندیس از آنِ کیست؟”

کاتب با چشمانی خسته به آرامی سر بلند کرد و از پاپوش چرمی، تا کلاه نمدی او را به زحمت برانداز کرد و گفت: “سواد خواندن داری؟” و با نگاهش اشاره کرد که سنگ نبشته روی قبر را بخواند.

خسرو با پوزخندی گفت: “معلوم است … ” و سعی کرد شن های نشسته بر قبر را با دستش کنار بزند تا سنگ نبشته روی قبر را بخواند اما چیزی عایدش نشد، به ظاهر، قدمت زیادی داشت، نوشته ها و نقاشی هایی که بر روی سنگ حکاکی شده بود بر اثر مرور زمان گنگ و نامفهوم و تقریباً پاک شده بودند، جز جمله ای که نوشته شده بود:  “به رستگاری می رسید اگر…!” ولی انگار از عمر این نوشته، خیلی نمی گذشت.”

دم فرو بست، ترسید مورد مضحکه قرار گیرد، بنابراین، دیگر هیچ نپرسید، اما پرسش های زیادی در ذهن داشت. که میخواست دقیقاً بداند این قبر کیست، چرا این قدر بزرگ است!؟ چرا همه آنرا می پرستند؟ این کاتب از چه زمانی اینجاست؟ چه کسی او را مأمور نوشتن کرده؟ و اصلاً چرا می نویسد؟ اما سکوت کرد و احتیاط. تا بیش ازاین، کاتب پی به کم اطلاعی اش نبرد.

عدد ۱۴۰۰ نوشته شده بار دیگر به دقت خواند. باورش نمی شد ۱۴۰۰ بار…!

با خود گفت: “یعنی ۱۴۰۰ نفر ….!؟ اگر هر نفر،  سکه ای داده باشد یعنی ۱۴۰۰ سکه، مبلغ زیادی است!”

پرسش هایی دیگر ذهنش را به شدت درگیر خود کرد: “آیا اینجا چیزی هست که باعث رستگاری می شود؟ مالک سکه های جمع آوری شده کیست؟ آیا نیرویی جادویی در این قبر نهفته است؟ آیا دادن سکه یعنی اجرت رستگار شدن؟ آیا این تعداد سکه نوشته شده صحت دارد!؟ نکند این قبر…سکه!….صندوق،….یا نکند این کاتب…؟”

هزاران فکر از ذهنش عبور کرد.

خسرو مطمئن شد که به عدد نوشته شده باید شک کرد. به رستگار شدن باید شک کرد! دورتا دور قبر و صندوق سنگی را به دقت وارسی کرد. تخته سنگی سهمگین از سنگ خارا بود که انگار از جایی به اینجا نیاوده شده و از ازل همین جا بوده، هیچ دریچه ای نداشت، هیچ قفل و بستی ندید. بار دیگر چرخی زد، انگار که طوافی کرده باشد!

با خود گفت: ” باید بفهمم چیزی که نوشته شده، دقیقاً تعداد سکه هایی است که مردم داده اند. یا حتی اینکه چه رستگار شدنی در این کار وجود دارد؟ برای فهمیدن حقیقت، به امتحان کردنش می ارزد؛ دادن یک سکه، چیزی نیست.” پس با کمی تردید، سکه ای را درون صندوق سنگی انداخت.

کاتب، بلافاصله، نوشت: “۱۴۰۱ نفر رستگار شدند!”

4 دیدگاه ها

  1. رسول گفت:

    احسنت ،خیلی عالیه ، فرقی نداره چه شک و تردیدی داشته باشی یا نداشته باشی،!درهر صورت رستگار میشوی😍😍

  2. مهدي گفت:

    حماقت شکل ندارد
    و همه حماقت رو یک جور ابراز نمی کنند
    گاهی ترس، غیرت، تعصب، کنجکاوی، بی سوادی، نااگاهی، تقلید و ….. و بالاخره هر کی توجیحی داره واسه حماقتش

    موضوع داستان خیلی خوب بود
    اما نقد من رو فضاسازی داستان و شخصیت پردازی داستانهاته
    شخصیت داستانهات به شدت تک بعدی اند، انگار هیج ویژگی بارز دیگه ای ندارند جز موضوعی که می خوای مطرح کنی، مثلا در مورد جوان تنها ویژگی که خواننده لمس می کنه فقط کنجکاوی رو می بینه
    به شکل خلاصه شخصیت هات عاری از احساس اند انگار لختتند فقط واسه موضوع داستان

    با این حال عالی بود

  3. تفکر و برداشت شما از این داستان نزدیک به روایت کلی آن بود ممنون از نظر و نقد شما، مهدی عزیز.
    در مورد فضاسازی و شخصیت پردازی شاید در برخی آثار من زیادی کم کاری می کنم و شاید شما با سبک هایی آشنایی دارید که عناصر ادبی آن بیشتر چکش کاری شده و شاید تمام نمونه داستان های بنده را نخوانده اید. در اکثر اشعار، نوشته ها و داستان ها، من این پرداخت و ساخت شخصیت ها و توصیف ظاهری را بر عهده خواننده می گذارم درست یا غلط نمی دانم! اما میخواهم خواننده نیز در خلق یک داستان با نویسنده سهیم باشد!
    سبک نوشتاری این بنده حقیر، شخصیت پردازی غیرمستقیم است که شامل:
    ۱: رفتار( اعمال)
    ۲: گفت و گو
    ۳: جریان سیال ذهن
    و معمولا از پرداختن مستقیم به قیافه ی ظاهری و توصیف دقیق فضا یا شخصیت ها و حتی زمان دقیق وقوع! بخصوص در داستان های کوتاهم خودداری می کنم.
    در مورد جوان این داستان هم: محافظه کاری، کنجکاوی، ترس، خجالتی بودن، پرسشگر بودن، و حتی مغرور بودن را سعی کردم در عبارتهایی ارایه کنم! و خواننده، تمام شخصیت او را از افکار، حرفها و اعمالش، تصویری از او در ذهن خود بازآفرینی می کند به هر شکل و سیاقی که تجربه ذهنی داشته باشد!
    شاید عادت به پرده پوشی نوشته ها و افکارم اینگونه است… شاید حس من به هنر مفهومی متفاوت است. شاید منظور شما کلا زیبا سازی عناصر داستان است که این در برخی از آثار هست و در برخی نیست.
    در هر صورت نظر شما را به دیده منت می پذیرم و تلاشی در جهت بهبود خواهم کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جواب معادله را درج فرمایید

error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید