قالب وردپرس

فرصتی نیست...
فرصتی نیست وتا هست سفر باید کرد
توشه بردار و ز افسـانه گذر باید کرد
جز خیــالی نبود گیــتی و انســان و مــکان
عالمــی را که ازاین نکتـه خبر باید کرد
فکـر و پنــداری دین و خرد و رسـم و رسوم
کُن رها آنهمــه را فکــر دگـر باید کرد
وحشت ازسلسله ی خواب دل آزرده بس است
چشــم دل رابه تب نورسحـــر باید کرد
هرچه بر قـاب ضمــیر دل تو بستــه که نقش
همــه را جز به هنرمنـدی به در باید کرد
خالی ازهرچه که هست واثر ازهرچه که نیست
شود آنکس که به این قصه نگر باید کرد
دست از آن حوصـله ی ماندن و رفتــن بردار
تا به کی چشـم به تقدیر و قمر باید کرد؟
گفتمش اینهـــمه اشعـــار سیه از بر چیســت؟
هرکسی را به چنین خون و جگر باید کرد
طعنه ای بر زده بر من دل بینای سروش
پاسخ ات را به سرانجام سفر باید کرد.

شنیدن ترانه این شعر

بازدید: (11) بار

دیدگاه های خود را در ارتباط با این نوشته مطرح فرمایید.

avatar
  Subscribe  
اطلاع رسانی
error: یاد بگیریم کپی نکنیم