بهمن ۲۱, ۱۳۹۷

ت..لیف

ت..لیف با الاغی از راهی می گذشتیم هر دو بسیار گرسنه بودیم او شکمش گرسنه بود و من اندیشه ام! او از فرط گرسنگی به دنبال علف بود و من از فرط شوق به نوشتن می خواستم از الف شروع کنم به نوشتن … اما هیچ نبود… الاغ گفت: “هیچ گیاهی برای تعلیف نیست؟” گفتم:”راست می گویی انگار اینجا آخر دنیاست، نه ایده ای برای تألیف هست و نه علفی برای تعلیف!” فرقی نمی کرد نیاز هر دوی ما شبیه به هم بود حتی واژه ای که استفاده می کردیم… من سعی کردم به او کمک کنم؛ بنابراین هر چه […]
بهمن ۴, ۱۳۹۷

چکیده!

داستان کوتاه چکیده! ” از روزی که قرار شد تا با راهنمایی استاد ارجمندم آقای (جی، اس)، تز دکترای خود را در زمینه” تأثیر زیست شناسی بر جامعه شناسی” ارایه کنم پرداختن به موضوعی که بتوان بطور دقیق زندگی بشریت و انسانیت را زیر لوای آن توضیح داد سخت و دشوار بود زیرا آدمی شناخت ناپذیر است، مطالعه انسان شما را به مطالعه تمام هستی سوق می دهد، حتی پرداختن به عصبانیت او هزاران صفحه کتاب در بر خواهد گرفت چه برسد به اندیشه ها و رفتارش! من در عجایب ناشناخته جهان باستان هنوز هم حیرانم، باور می کنم آدمها […]
بهمن ۲, ۱۳۹۷
مترسک ها

مترسک ها

داستان کوتاه مترسک ها مترسک ها یکجا جمع شدند؛ آنها به شدت از وضع مزرعه، رفتار دهقان و آزار کلاغ ها به خشم آمده بودند، آنها از اینکه هیچ وقت قرار نیست بجای لباس های مندرس و کهنه، لباس نو بپوشند، شاکی بودند، از اینکه نتوانسته بودند اینهمه سال، یکدم آسوده جایی بنشینند، ناراحت بودند، از اینکه شهامت این را نداشتند تا سرکرده کلاغ ها را که خیلی هم قُلدر بود، بترسانند تا عزت و هدفشان حفظ شود، احساس حقارت می کردند، از اینکه زاغ ها می آمدند و خیلی ساده و بی هیچ ترسی، غارت می کردند و می […]
بهمن ۱, ۱۳۹۷
داستان شیفت شب شیفت روز

شیفت شب، شیفت روز

داستان کوتاه شیفت شب، شیفت روز بالاتر از قرن، کلمه ای دیگر نشنیدم، دنبال یک واژه جدید، یکتا و خاص بودم تا تکرار هزاران قرن را یکجا بگویم نمی خواستم بگویم “هزاران سال” یا “هزاران قرن”، یا “قرن ها” اصلاً اینها چه اهمیتی دارد؟ عجیب است بیخودی چیزی که اصلاً ارزشی ندارد در همان ابتدای کار مهم می شود! همیشه برای شروع، مجبوریم آن چیزهای بی ارزش را نادیده بگیریم وگرنه با پرداختن به هر چیز ناچیزی! اصلاً قادر به آغاز کردن هیچ شروعی نخواهیم بود، در اصل ماهیت چیزهای بی ارزش، همیشه این گونه است، آنها هستند تا شروع […]
دی ۳۰, ۱۳۹۷
در مسیر جاده ابریشم

در مسیر جاده ابریشم!

داستان کوتاه در مسیر جاده ابریشم! در مسیر جاده ابریشم و در نزدیکی یک کاروانسرا، جوانی متوجه جمع شدن عده ای از کاروانیان شد، هیاهویی به پا بود و هیجانی به راه! خستگی راه در نگاه کسی نمایان نبود، جوان، اما به آرامی به سوی آن جمع رفت، مردم در صفی طولانی در کنار یک قبر بزرگ به انتظار ایستاده بودند، تندیسی بر روی قبر بود و زیر آن صندوقی سنگی قرار داشت و تک تک جلو می رفتند تا آنرا از نزدیک ببیند، انگار که طوافی کرده باشند، پس از لحظاتی از آنجا دور می شدند و شبیه سایه […]
آذر ۲۸, ۱۳۹۵

تومور

داستان کوتاه تومور در مبهم‌ترین احساس زندگی درمانده‌ام، لحظه‌ای از ورود یک اندیشه‌ی تلخ تا راهی برای رهایی از آن! به چه ترفندی می‌بایست متوسل شوم تا از اوهام شیرین که بر روی حقایق تلخ، پرده پوشانیده خلاصی یابم؟ من حقیقت تلخ را از آن‌رو دوست دارم که چاره‌ای جز پذیرفتن آن ندارم. اما اگر خیالی شیرین در ذهنم نقش ببندد، ناچار به پنهان کردن چیزی در خود هستم. اما درد من از همین حقیقت تلخ و خیال شیرین، رهایی از آن‌است، که می‌گوید: «تا به کی این ماه پشت ابر باید بماند؟» من بیماری لاعلاجی دارم، شاید هم علاج‌پذیر! […]
آذر ۲۸, ۱۳۹۵

راه کورکورانه

راه کورکورانه موش‌کور و گورکن‌ها، به دلیل ضعف بینایی یا حتا کوری محض، قادر نیستند جلو روی خود را ببینند. آن‌ها در زیر زمین، کورکورانه، مسافتی از خاک را با چنگ و دندان می‌کنَند، تا بالاخره سر از جایی درآورند که می‌خواهند؛ اما از آن‌جـایی که در زیر زمین قادر به دیدن چیزی نیستند، همیشه سر از جایی درمی‌آورند که نمی‌خواهند. به همین دلیل، دوباره به تلاش خود برای یافتن بهترین مسیر ادامه می‌دهند. این تکرار کار آن‌ها در یک قطعه‌زمین گاهاً به پشته‌هایی انباشته از انبوهی خاک تبدیل می‌شود که به باور همه‌ی ما انسان‌ها می‌فهماند که در این‌جا […]
آذر ۲۸, ۱۳۹۵

خواسته‌ی پادشاه

روزی شاه ایران‌زمین تمام هنرمندان کشور را فرا خواند تا هر کدام به‌نحوی تصویر به دنیا آمدنش را از مادر ترسیم کنند. نقاشان سریعاً دست به کار شدند و زنی زیبا کشیدند که کودکی زیبا و قدرتمند را به دنیا آورده. مجسمه‌سازان نیز به همین نحو، تندیس اغراق‌آمیزی از به دنیا آمدن شاه را بر روی سنگ بزرگی حک کردند. شاعران نیز زاده شدن شاه را به باب مدح و ستایش و اغراق سرودند. اما هیچ‌کدام از آن‌ها چیزی نبود که شاه می‌خواست. در میان همه‌ی هنرمندان، شاه به نویسنده‌ی پیری که روی یک تکه‌کاغذ، چیزی نوشته بود هزار سکه‌ی […]
مهر ۲۱, ۱۳۹۵

در این سرمای سخت، امیدی برای ماندن نیست؛ امیدی برای زنده ماندن

 داستان کوتاه: در این سرمای سخت، امیدی برای ماندن نیست؛ امیدی برای زنده ماندن. ار کتاب نشانه های پنهان    در این سرمای سخت، شعله‌ای از دور، لرزان و حقیر در حال رقصیدن بود. نفس‌های آخر بود. با اینکه چند قدمی تا حرارت گرمی ‌که انتظارش را می‌کشید، نداشت؛ اما رمق آخر او در نای سوز سرما، داشت از بین می رفت و از اینکه جز امیدِ زنده ماندن، چیزی بیش نمانده بود؛ اما توان درون و جسم کاملاً یخ‌زده اش مانع از اراده‌ی روحی او می‌شد و اینجا بود که او می‌توانست توان روح و جسم خود را به […]
شهریور ۲۸, ۱۳۹۵
Idol بت تراش داستان سانسور شده

بُت‌تراش

داستان بُت تراش متاسفانه از کتاب مجموعه داستان های کوتاه نشانه های پنهان حذف و بعبارتی سانسور شد. داستان کوتاه بُت‌تراش بُت‌تراش بود. مردم به چشم یک برگـزیده، به او می‌نگریـستند. اما برگزیده نبود؛ فقط نقشـی از خـدا را بر پیکر سنگی که بُت می‌خواندند، می‌زد. او هم محبوب مردم بود و هم محبوب معبد. کار او در اصل سنگ‌تراشی بود؛ اما هیچ سنگی را جز در راه ساخت تندیسی مقدس،که برای مردمان شهرش بود، نمی‌تراشید. او از هـــمین راه، امرار و معـاش می‌کرد و برای تهیه‌ی تندیس‌های مقدس، خود را ملزم می‌کرد که به دور دست‌ها سفر کند، تا […]
error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید