شهریور ۲۰, ۱۳۹۵

رود و دریا

داستان کوتاه رود و دریا از کتاب نشانه های پنهان از برخورد دو ابر بهاریِ عظیم، بارانی بر زمین فرود آمد و در کمتر از دقایقی، از نهرهای بسیار کوچک که دست به دست هم داده بودند رودی روان شد به سوی مقصدی نامعلوم. این رود، من بودم! رودی که نه از پهنه‌ی این وسعت خاکی خبر داشت و نه از کوچکی خود. بی‌آنکه خود بخواهم و یا بدانم، حرکتم به سمت جلو آغاز شد. در ابتدا به آرامی پیش می‌رفتم؛ چون همه چیز به آرامی ‌پیش می‌رفت! مسیر من یک بستر آماده نبود! ناچار برای باز کردن راه خود، […]
شهریور ۲۰, ۱۳۹۵

بُت‌تراش

بُت‌تراش بُت‌تراش بود. مردم به چشم یک برگـزیده، به او می‌نگریـستند. اما برگزیده نبود؛ فقط نقشـی از خـدا را بر پیکر سنگی که بُت می‌خواندند، می‌زد. او هم محبوب مردم بود و هم محبوب معبد. کار او در اصل سنگ‌تراشی بود؛ اما هیچ سنگی را جز در راه ساخت تندیسی مقدس،که برای مردمان شهرش بود، نمی‌تراشید. او از هـــمین راه، امرار و معـاش می‌کرد و برای تهیه‌ی تندیس‌های مقدس، خود را ملزم می‌کرد که به دور دست‌ها سفر کند، تا نوعی سنگ آسمانی را برای این کار بیابد. بُت‌های بزرگ و کوچک و ساخته شده‌ی دست او، به نوعی عجیب […]
شهریور ۲۰, ۱۳۹۵

شاهکار نقاش

شاهکار نقاش نقاشی که هیچ‌گاه اثرهایش مورد توجه دیگران قرار نمی‌گرفت، به هر دری می‌زد تا بهترین اثر را خلق کند؛ اما هر بار که بوم نقاشی را پیش روی خود می‌گذاشت تا طرحی بیآفریند، موفق به انجام کاری نمی‌شد. روزی خواست درختی را در جنگل بکشد که هم‌تراز، هم‌رنگ و هم اندازه‌ی سایر درختان باشد. او هر کاری می‌کرد تا درختی را در جنگل بکشد، نمی‌توانست! چرا که هر چه او می‌کشید یک جنگلِ پُر از درخت‌های یک اندازه و مشابه بود و انگار کشیدن درختی در جنگل که هیچ تفاوتی با سایر درخـتان نداشته باشد، بسیار مشکل می‌نمود. […]
error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید