داستان کوتاه

اگرچه تعریف مشخصی و دقیقی برای حجم و اندازه داستان کوتاه در جهان تعریف نشده، اما بر اساس مفهوم Short Story داستان های کوتاه من از 1 پاراگراف تا حداکثر 10 صفحه است و هنوز حتی از میزان هم تجاوز نکرده، سعی دارم تا مباحث عمیق فلسفی جهان غرب و شرق و تمامی یافته های خود را که طی بیش از 10 سال مطالعه حاصل شده در قالب داستان های کوتاه به سمع و نظر شما برسانم، کم و کسر و ضعف ادبی بجای شعف حس و حال اگر دیدید به قلب بزرگ و نگاه بینای خود بر من ببخشید.

سپتامبر 5, 2020

ایوان ریمسکی

نامش ایوان ریمسکی بود یک جوان رعنا و خوش‌قد و بالای اهل روسیه. منتظر رفتن خودروی جلویی بودم. به‌محض خارج شدن از پارکینگ شرکت که در نزدیکی یک هتل بود […]
سپتامبر 3, 2020

درک تو از مدرک!

گواهینامه‌ی بعدی را که گرفتم سریع آنرا قاب کرده و به دیوار زدم. در رزومه‌ هم آنرا نوشتم. انگیزه‌ام بیشتر شد تا مدارک بیشتر و بهتری بدست بیاوریم، مدارکی که […]
سپتامبر 1, 2020

آخرین قطار

آخرین قطاری بود که می‌شد آسوده و بدون تنه‌زدن به این و آن سوارش شوم. همیشه انتظار برای رسیدن یک قطار خلوت یا اندکی خلوت اگرچه آزاردهنده است اما این […]
آگوست 30, 2020

حد و اندازه

مادرم طلاق گرفت، به گفته‌ی خودش خیلی دیر، اما بالاخره توانست تصمیم‌اش را عملی کند و از این بابت خوشحال بود، مادرم بارها می‌گفت:”من از همون روز اولم از این […]
آگوست 16, 2020

مهمان‌نوازی

“مهمون حبیب خداست و روزی‌اش رو با خودش میاره!” این تکیه‌کلام مادرم بود زنی بسیار مهمان‌نواز، آنقدر که حاضر بود چیزی نصیب بچه‌هایش نشود اما مهمان، راضی و خوشحال از […]
آگوست 6, 2020

تلفن‌همراه

بازنشسته شدم، با پولی که نصیبم شده بود تصمیم گرفتم دستی به سر و روی خانه‌ی کلنگی‌ام بکشم و خانواده‌ را از رنج کهنه‌گی چندین ساله این ویلای درب و […]
آگوست 3, 2020

زیبایی

زیبایی، همیشه جایی برای ابراز وجود دارد، همیشه خواهان دارد و همیشه تصاحب‌اش وسوسه‌برانگیز است، اگرچه می‌گویند زیبایی نسبی است و هرکسی تعریفی از زیبایی دارد اما در حقیقت آنچه […]
آگوست 3, 2020

حلقه‌ی آهنی!

خانواده‌ی ما گوشه‌گیرترین خانواده‌ی این کره‌ی خاکی است! گویی نه همسایه‌ای داریم نه قوم و خویشی… البته که همسایه داریم اما انگار همسایه‌های ما همه مُرده‌اند، یا می‌پندارند که ما […]
جولای 29, 2020

آب‌مروارید!

بعد از مدت‌ها کلنجار رفتن بالاخره تصمیم گرفتم موهایم را رنگ کنم… تا سپیدی و کهنه‌گی سال‌های دراز عمر را در زیر پوسته‌ی تیره‌تری پنهان کنم… تا آنچه را که […]
جولای 25, 2020

تنهایی

دختر اول خانواده باشی و هیچ بهره‌ای از زیبایی و ظرافت زنانه هم نبرده باشی، یک مرد بی‌ریخت و کاملی! اصلاً گویی دختر اول بودن یک خانواده‌ی پنج دختره باید […]
جولای 13, 2020
کتاب گفتم گفت

چیز

گفتم:”چیزی که من میگم، اون چیزی نیست که تو فکر می‌کنی.” گفت:”چیزی که من هم میگم، اون چیزی نیست که تو فکر می‌کنی.” گفتم:”پس الکی وقتمون رو هدر میدیم.” گفتم:”آره! […]
جولای 9, 2020
کتاب گفتم گفت

کارآفرین

گفتم:”چرا کارمندی را رها کردی و کارآفرین شدی!؟”گفت:”چون من آن‌قدر عمر نمی‌کنم که منتظر حقوق پایان‌ماه باشم!”
جولای 2, 2020
کتاب گفتم گفت

پادشاه

گفت:”اینجا چه می‌کنی پیرمرد!؟”گفتم:”در جستجوی شخصی هستم و پُرسان‌پُرسان به دیار شما رسیدم از پی آن.”گفت:”مشخص است که روزگاری زیاد در جستجوی‌اش بودی، از چهره‌ی رنجورت پیداست و از غمِ […]
ژوئن 28, 2020
کتاب گفتم گفت

سرمایه‌های سازمان

گفتم:”آقای رئیس اجازه هس بیام داخل!؟” گفت:”بیا توو.” گفتم:”راجع به حقوق و دستمزد کارگرای مجموعه می‌خواستم چند لحظه‌ وقتتون رو بگیرم، خیلی از مدیرا مکاتبه کردن و میگن همه‌ی پرسنل […]
ژوئن 12, 2020
کتاب گفتم گفت

حقوق پیشنهادی

گفت:”می‌بینم که مث همیشه سخت مشغولی! کار و بار چطوره؟ از کارِت راضی هستی!؟”گفتم:”یادته توی شرکتت بودم، گفتم حقوقم رو زیاد کن، گفتی رقم‌ات بالاست نمی‌شه، همینه که هس! یا […]
ژوئن 12, 2020
کتاب گفتم گفت

جنگ

گفتم:”بازم که اسحله‌ات رو ورداشتی کجا میری!؟”گفت:”برای دفاع، باید جنگید!”گفتم:”جنگ، ننگه!”گفت:” ما آغازگر جنگ نبودیم و جنگیدن برای دفاع رو حق خودمون می‌دونیم!”گفتم:”حق ما دفاع نیست، حق ما جنگ نیست، […]
می 29, 2020

ارزش

پدری سر دخترش را با داس برید، یک داعشی، چندین زن ایزدی را مجبور به جهاد نکاح کرد، یکی از اعضای طالبان در عملیاتی انتحاری خود را منفجر و دهها […]
می 15, 2020

طلا

تمام زندگی، غمِ داشته‌ها و نداشته‌هاست، سراسر مملو از نگرانی‌است بر سر هر آنچه که ما را در گرداگردِ گرداب خواسته‌ها چون ذر‌ه‌ای ناچیز به هوا می‌فرستد…تا بی‌مقدارْ در آسمان […]
آوریل 30, 2020
کتاب گفتم گفت

برادر معتاد

گفتم:”یه برادر بیکار دارم که معتاد هم هست خیلی تلاش کردم تا به روال عادی زندگی‌اش برگرده…” گفت:”مثلا چیکار کردی!؟” گفتم:”گفتن نداره، اما رهن خونه‌اش رو دادم، تا جایی که […]
آوریل 20, 2020

ناسازگار

همیشه در هر خانواده‌ای یکی هست که با اطرافیان سر ناسازگاری دارد، جامعه‌ستیز است و در دنیای خودش سیر می‌کند، کاملاً متفاوت با سایر اعضای خانواده‌است، موسیقی خاصی گوش می‌دهد، […]
آوریل 18, 2020

پیرزن ابیانه

از فاصله‌ی کم، نزدیک به چند متر مانده به او، پیرزنی دوست‌داشتنی و آرام با موهای حنایی، صورت گِرد و لُپ‌های برآمده به نظر می‌رسید، دقیقاً شبیه همان تصویری که […]
آوریل 13, 2020

اسکلت‌ها

وقتی دور و بَرم را نگاه می‌کنم سراسر، اسکلت‌هایی را می‌بینم که در هم می‌لولند، آنها همیشه در تکاپوی خوردن همه چیزند و هرآنچه را که می‌خورند در لحظه‌ای از […]
آوریل 11, 2020

یک جای دور

نمی‌دانم چرا؟ اما هرزگاهی ناخوآگاه فکری به ذهنم خطور می‌کند و آن اینکه همه چیز را رها کنم، پَر بکشم و بروم یک جایی دورِ دور، یک جای غریب که […]
آوریل 11, 2020

نازنین

زیباترین، دلرباترین و رویایی‌ترین چیزی بود که به چشمم می‌دیدم یک عروس زیبا که دست در دست شوهرش از پله‌های ورودی به داخل حیاط خانه‌ آهسته و قدم به قدم […]
آوریل 7, 2020
کتاب گفتم گفت

مخالفِ موافق

گفتم:”چرا سال گذشته مخالف این موضوع بودی و الان موافقی!؟”گفت:”چون شرایط آن زمان ایجاب می‌کرد و با شرایط الان فرق می‌کند!”گفتم:”خُب، این یعنی تو حزب باد هستی، چون هنوز چیزی […]
آوریل 3, 2020

ردّی از او

دیروز رفتم دانشگاه شریف؛ برای بازبینی دوربین‌های پیرامونی آنجا تا ببینم ردّی یا تصویری از سارق تلفن همراهم بدست می‌آورم یا نه! چندین بار داستان و مشخصات سارق را به […]
مارس 7, 2020

این‌کار

از وقتی که بیکار شدم، یک‌سال می‌گذرد، تلاش زیادی کردم که تن به این‌کار ندهم، دست به هر کاری زدم کارهایی که دوست داشتم و نداشتم را امتحان می‌کردم تا […]
مارس 6, 2020

نانوایی آقاجواد

دقیقا دوازده سالم بود که در نانوایی تافتون محله کار می‌کردم چانه‌گیر بودم، روزی پنجاه تومان دستمزد می‌گرفتم از ساعت ۳ صبح تا ۱۴ بعد ازظهر. اگرچه حقوق بسیار ناچیزی […]
فوریه 25, 2020
کتاب گفتم گفت

دورتر از مرکز

گفت:”تهران خیلی گرونه، هر چقدر از پایتخت دور بشی قیمت‌ها ارزون‌تر میشه!” اما نگفت تا کجا…؟ من خیلی از پایتخت دور شدم به نحوی که دیگر ایران نیستم!
فوریه 25, 2020
کتاب گفتم گفت

اهل

گفتم:”ببخشید این نزدیکیا کجا می‌تونم پارک کنم؟” گفت:”اهل اینجا نیستی!؟” گفتم:”نه!” گفت:”بیا جای من، من میرم یه جایی پیدا میکنم!” گفتم:” آخه پس خودتون …!؟” لبخند زد و گفت:”من اهل […]
فوریه 25, 2020
کتاب گفتم گفت

مسیر، مقصد است!

گفت:”دیوانه‌ای تو بخدا! آخه آدم این‌همه راه رو با خودروی شخصی‌اش میره!؟ پس هواپیما رو برای چی درست کردن!؟” گفتم:”خب، بدی‌اش چیه!؟” گفت:”هیچی! فقط بجای صرف‌کردن یک‌ساعت باید دوازده‌ساعت از […]
فوریه 14, 2020
کتاب گفتم گفت

برای‌دل

گفتم:”آلبوم موسیقی آخَرِت افتضاح بود از تو انتظار نمی‌رفت باید بیشتر روی کارات دقت کنی، مردم ازَت انتظار دارن…!” گفت:”مهم نیست چون برای دلم خوندمِش…” گفتم:”اینقد مغرور نشو… تو دیگه […]
ژانویه 12, 2020
کتاب گفتم گفت

نور بی زور

گفت:”شب، سیاه است.” گفتم:”شب، سیاه نیست، خورشید نمی‌تابد.” گفت:”خورشید می‌تابد اما نورش به ما نمی‌رسد.” گفتم:”نورش می‌رسد اما زورش نمی‌رسد!”
دسامبر 16, 2019
کتاب گفتم گفت

موجود عجیب!

گفت:”زن‌ها موجودات عجیب و غیرقابل پیش‌بینی هستند. دقیقا معلوم نیس در آنِ واحد چی میخوان، حتی یه وقتایی که چیزی به زبونشون میارن کاملا برعکس چیزیه که تووی مغزشون میگذره! […]
نوامبر 9, 2019
کتاب گفتم گفت

میلیونر

گفتم:”با این بسته‌ی آموزشی-چگونه میلیونر شوید- به‌راحتی همه یاد می‌گیرند که چطور میشه میلیونر شد!” گفت:”جدی!؟ یعنی تا حالا کسی تونسته با این بسته‌ی آموزشی، میلیونر بشه!؟” گفتم:”بله. خیلیا… مثلا […]
نوامبر 9, 2019
کتاب گفتم گفت

پول و کتاب

گفت:”از آقای سعادت خبر داری!؟ میگن، اینقدر پولدار شده که حالا میخواد رازهای پولدار شدنش رو تووی یه کتاب بنویسه!” گفتم:”عجب، دقیقا برعکس ما که از فرط بی‌پولی همش کتاب […]
نوامبر 9, 2019

پری‌خواب

ذهنم، آرام آرام در فضا معلق شد؛ گویی در گرداگردِ سبکیِ یک خوابِ سنگین می‌گردد. آسمان با تمام وسعتش در نگاهم داشت گم می شد. دستانم سنگین‌ترین وزنه‌ی زمین را […]
اکتبر 29, 2019
کتاب گفتم گفت

بدی

گفت:”بدی را در چه می بینی؟” گفتم:”در خوبی نکردن، مثل زمانی که دروغ نمیگی اما راستش رو هم نمیگی.”
اکتبر 29, 2019
کتاب گفتم گفت

انسان

گفت:”انسان چیست!؟” گفتم:”جامد، مایع، گاز.”
اکتبر 29, 2019
کتاب گفتم گفت

عاشقی

گفت:”تاحالا عاشقی رو حس کردی!؟” گفتم:”هیچ‌وقت، بجز الان که ازم پرسیدی.”
اکتبر 29, 2019
کتاب گفتم گفت

قانون خدا

گفتی:”خدایا، قانون‌ات برای انسان چی بود!؟” گفتم:”فقط بندگی!” گفتی:”… و حرف حساب انسان!؟” گفتم:”همیشه شرمندگی.”
اکتبر 29, 2019
کتاب گفتم گفت

روابط جنسی

گفت:”تو از روابط جنسی چه تعریفی داری؟” گفتم:”چه رابطه‌ای!؟” گفت:”رابطه‌ی جنسی زن با زن؟” گفتم:”یه چیزی کمه!” گفت:” رابطه‌ی جنسی مرد با مرد؟” گفتم:”یه چیزی زیاده!” گفت:” رابطه‌ی جنسی زن […]
اکتبر 28, 2019
کتاب گفتم گفت

مرهم دردها

گفتیم:”به‌راستی تو بهترین پیام‌آور خدا هستی، تو به ما آموختی که زندگی، دارمکافات است و راهی دشوار؛ که با دل‌سپردن به آموخته‌هایت، می‌شود هموار. سبب شدی تفاوت حلال و حرام […]
اکتبر 28, 2019
کتاب گفتم گفت

تن به اجبار

گفتم:”پادگان رو یادته!؟ پسر چقدر ما فرار می‌کردیم تا اون دوره‌ی سربازی لعنتی رو نگذرونیم اما در آخر دوسال سربازی رو با کلی اضافه خدمت گذروندیم!” گفت:”آره…خییییلی باحال بود، مگه […]
اکتبر 22, 2019

قدرت

جثه‌ای ضعیف داشتم و در کوچک‌ترین برخوردهای بین هم‌سن‌و‌سالان خود بیشترین کتک را می‌خوردم. دوستانم بجای کمک، تشویقم می‌کردند که مبارزه کنم بنابراین با تمام قدرتی که نداشتم سعی می‌کردم […]
سپتامبر 30, 2019
کتاب گفتم گفت

عصای دست

گفتم:”سلام بابابزرگ…” گفت:”سلام دلبندم خوبی بابا جان؟” گفتم:”آره! این چیه دستت؟” گفت:”عصاست، نمی‌دونستی اسمش رو!؟” گفتم:”نه، برای چی دستت گرفتی؟” گفت:”برای اینه که زمین نخورم، ما پیرمردا همه به زور […]
سپتامبر 30, 2019
کتاب گفتم گفت

علاقه به پرواز!

گفت:” سلاااام، از اینکه درخواست من رو پذیرفتید صمیمانه ازتون ممنونم، من مهندس پرواز هستم و البته خلبان پروازهای داخلی، به پرواز علاقه دارید؟ لطفا کمی از خودتون بگید و […]
سپتامبر 30, 2019
کتاب گفتم گفت

پارادوکس

گفت:”به‌به دوست بزرگوار، دبیر انجمن ادبی نویسندگان!” گفتم:”درود بر شما مستفیض‌مون کردید تشریف آوردید به دورهمی ادبی ما” گفت:”خواهشم می‌کنم، من شیفته‌ی این دورهمی‌ها هستم اما نمی‌دونم چرا فرصت نمی‌شه […]
سپتامبر 30, 2019
کتاب گفتم گفت

سرمایه‌های سازمان!

گفتم:”آقای رئیس اجازه هست داخل بشم!؟” گفت:”بیا توو.” گفتم:”راجع به حقوق و دستمزد کارکنان مجموعه می‌خواستم چند لحظه‌ای وقتتون رو بگیرم…. همه ناراضی‌اند و اگه با همین وضع ادامه بدیم […]
سپتامبر 29, 2019
کتاب گفتم گفت

حال خوب

گفت:”اهل مشروب هستی!؟” گفتم:”هرگز نبودم!، من اصولا با چیزی که حال طبیعی من رو غیرطبیعی کنه و به هم بریزه، موافق نیستم…” گفت:”میشه بگی حال طبیعی یعنی چی!؟” گفتم:”همین حالی […]
سپتامبر 24, 2019
کتاب گفتم گفت

تبعیض جنسیتی

گفت: “میخوایم یه گروه تشکیل بدیم برای مبارزه با تبعیض جنسیتی…!” گفتم: “چه خوب، منم هستم.” باز گفتم:” قراره دقیقا چیکار کنیم!؟” گفت:”مبارزه با نگاه جنسیتی که علیه خانمها هس…” […]
سپتامبر 17, 2019
کتاب گفتم گفت

بشر در این دنیا چه کرد؟

گفتم: “بشر در این دنیا چه کرد؟” گفت: ” داد از مظلومی نستاند؛ اما برای داد و ستد، پول را درست کرد تا همه‌چیز، خراب شود… بیابان‌ها را درنوردید و […]
سپتامبر 6, 2019
کتاب گفتم گفت

دنیادوست

گفت:”داری چیکار می‌کنی؟” گفتم: “نذر دارم!” و باز گفتم: “اعتقاد چیز خوبیه، یه حس حمایت و برخورداری از نیروهای ماوراییه…” گفت:”چون از کودکی، پدرت حامی تو نبود… و هیچ‌کس هم […]
سپتامبر 3, 2019

آشنایی با خانم…

با خانمی آشنا شدم که تحصیلات فوق‌دکتری مغز و اعصاب داشت، یک ایرانی ساکن کانادا که تحصیلات عالیه‌اش را آنجا گذرانده بود اما به عشق وطن چندین سال هست که […]
سپتامبر 3, 2019

اجاق گاز!

آخر هفته بود یک روز تابستانی بسیار دلچسب، پدر خانواده، صبح، پس از لذت شبانه با همسر و استراحتی مناسب بیدار شد تا بساط کباب را برای ناهار روز جمعه […]
آگوست 25, 2019

۴ پرده از شغل تو!

¶ پرده‌ی اول به سرعت از کنارت رد می‌شد و معمولا جواب سلام‌ات را نمی داد. وقتی جلوی پای‌اش بلند می‌شدی در صورتت نگاه می‌کرد انگار که وظیفه‌ات را به […]
آگوست 22, 2019

آخرین نفر

دهه‌ی شصت دردناک‌ترین، بی‌امکانات‌ترین و سخت‌ترین دوره‌ی گذار از زندگی ما اکثر ایرانی‌هاست بخصوص اگر در شهرهای غربی و مرزی هم زندگی کرده باشید! آن‌هم در بحبوحه‌ی انقلاب و جنگ […]
آگوست 14, 2019

مَلی و بزرگ‌پاچ!

نامش “سکینه‌خاتون” بود اما همه صدایش می‌کردند: “بزرگ‌پاچ” یعنی دختر ترشیده… ، اوایل اگر کسی به این نام صدایش می‌کرد خیلی سریع و خشن به او حمله‌ور می‌شد هرجایی هم […]
آگوست 12, 2019

توجیه!

او نگهبان ساختمانی بود که مطب من در طبقه چهارم آن قرار داشت، جوانی بسیار مودب و کاربلدی بود، بیچاره مبتلا به بیماری (آرتریت روماتویید و پسوریازیس) ورم و التهاب […]
آگوست 11, 2019

مقید به زمان

بسیار سعی میکنم همیشه مقید به زمان باشم و به زمان دیگران هم احترام بگذارم، بارها شده سبب آزار خودم شدم اما کاری نکردم که سبب اتلاف وقت کسی شوم.. […]
آگوست 11, 2019

شیب تند!

رسیدیم سر بالایی، تابلو زده بودند: “با دنده سنگین حرکت کنید!” پس از طی چندصد متر سربالایی به سرازیری رسیدیم باز تابلو زده بود: “شیب تند، با دنده سنگین حرکت […]
جولای 27, 2019

رشی‌خان

به یکی از “گنده لات‌های زندان” که محکوم به حبس ابد بود یک کیف چرمی نو دادند که داخل آن یک چاقوی زیبا و به شدت تیز و بُرنّده بود […]
جولای 26, 2019
کتاب گفتم گفت

پایان…

گفت: “آفرین، تلاشت خیلی خوب بود، ادامه بده، داری نزدیک می شوی….” گفتم: ” به کجا ؟” گفت:” به پایان !”
جولای 22, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

بُت‌تراش

بُت‌تراش بود. مردم به چشم یک برگـزیده، به او می‌نگریـستند. اما برگزیده نبود؛ فقط نقشـی از خـدا را بر پیکر سنگی که بُت می‌خواندند، می‌زد. او هم محبوب مردم بود […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

دفتر رؤیاها

روزهای تلخ و یکنواختی بود و او خاطرات هر روز را در دفتری می‌نوشت تا بعدها آن‌ها را بخواند. اما بعدها با خواندن خاطراتش چندان غمگین یا خوشحال نمی‌شد، چون […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

خدای سرخ‌پوستی

او را از کشتی غرق‌شده‌ی ملوانان اسپانیایی در سواحل سرزمین خود یافتند که روی ساحل شنی، بی‌حال افتاده بود. پس سریعاً او را به میان قیبله‌ی خود بردند و روزها […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

خو کرده به تاریکی

مرد کوری سر راهم سبز شد. زیبایی یک صبح دل‌انگیز پاییزی با رنگ‌های چشم نوازشْ باعث شد تا یک لحظه، خودم را جای آن مردِ کور بگذارم. پس چشمانم را […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

نقاب

همیشه به من می‌گفت: «گاه زیباترین لبخند خود را از دیگران دریغ می‌کنیم، گاه دلقکی می‌شویم تا به‌زور لبخندی بر لب کسی بیاوریم.» دلقک سیرک بود و همیشه در مراسم‌های […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

نی‌نواز

در پارک شهر، جوانی به انتظار کسی نشسته بود که صدای نواختن نی، که چند متر آن‌طرف‌تربود به گوشش رسید. جوان بلند شد و به دنبال صدا رفت. پیرمردی را […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

ارزش وقت

دزدی را گرفته و نزد داروغه بردند. داروغه از او پرسید: «بگو ببینم چه کرده‌ای که تو را به این‌جا آورده‌اند؟» دزد با حالتی حق به جانب جواب داد: «دزدی.» […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

زندگی در غار

درون غاری تاریک زندگی می‌کرد. او مجبور به گذارندن روزهای روشن زندگی‌اش درون ظلمت مطلق شده بود. سال‌ها بود که دیده‌اش دیگر به تاریکی محض غار، عادت کرده بود، هرچند […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

زمانی برای زیبا شدن

«زن اولشم، حق و حقوقی که من دارم نباید با اون هرزه یکی باشه! اون دختره‌ی عفریته قاپ شوهر احمقمو دزیده، حالا با عشوه‌بازی‌های بی‌شرمانه‌​ا‌ش سعی داره شوهرمو ازم دور […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

ارباب قصر

«اتاق را سـریعاً برای ارباب آماده کنید. ارباب مدتی است که از اوضاع نابسامان کار کردن شما‌ها گله‌مند است. می‌بایست با کارهایتان، رضایت خاطرشان را به دست آورید. من دیگر […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

خلوت پیری

هر روز، صبح زود که خانه را ترک می‌کنم، پدرم را می‌بینم که بیدار است، اما نگاهش را به گوشه‌ای گره داده و در سکوتی عمیق فرو رفته، انگار تا […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

قالیچه‌ی سلیمان

آرزو می‌کرد حداقل برای لحظاتی، قالیچه‌ی سلیمان را در اختیار داشته باشد تا با آن بتواند دور دنیا به‌سرعت بچرخد. در اتاقش چنان محو این رؤیا بود که وقتی به […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

سگگ صورتی

کفش‌های پاره‌اش مدت‌ها بود که پاهای کوچکش را می‌آزرد. وضع مالی پدرش هم آن‌چنان نبود که سریعاً یک جفت کفش بخرد و جایگزین کفش پاره کند. پاهایش بدجوری تاول زده […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

ارزش هر چیز

از عارفی پرسیدم: «در این دنیا چه چیزی را دوست داشته باشم که وقتی از دست دادمش غصه‌اش را نخورم؟» او قدری متعجب شد و گفت: «اگر منظور تو هر […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

جایزه‌ی بزرگ

یک مسابقه‌ی دو همگانی در سطح شهر برگزار شد. او هم در این مسابقه شرکت کرد تا قدری اندام خود را محک بزند و از هوای پاک یک روز تعطیل […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

شهر گمشده

شهر گمشده، از رؤیاهای ماجراجویانی بود که به طمع به دست آوردن جواهرات و عتقیه‌های آن لحظه‌ای دست از اندیشیدن و جست‌وجوی آن برنمی‌داشتند. گویی یافتن آن به معجزه‌ای می‌مانْد […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

دست‌نیافتنی‌ترین آرزوی دست‌یافتنی

رودخانه‌ای آرام از کنار روستایشان عبور می‌کرد و نوجوانانی که شنا می‌دانستند، در روزهای گرم تابستانی تنی به آب می‌زدند و اوقات گرم تابستانی را با آب رودخانه خنک می‌کردند. […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

کوچ پرستو

فصل سرما فرا رسید و کوچ پرستوها آغاز شد. برای پرستوی تنهایی که از دیگران جا مانده بود، هر جایی که آب و هوایی نسبتاً مطلوب داشت، می‌توانست مکانی امن […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

حبس ابد

محکوم به حبس ابد شده بود. بر سر یک اتفاق ناخواسته که درنهایت منجر به کشتن کسی شد، محکوم به گذراندن ادامه‌ی زندگی در زندان شده بود. او اکنون رانده‌شده […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

حصار زندگی

از عارفی پرسیدم: «زندگی تمام آدم‌ها در این دنیا چگونه است؟» گفت: «همه در بند خویش‌اند و تمام زندگی را در حال تلاش برای رهایی ازین بند به سر می‌برند!» […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

رؤیای فراموش‌شدنی

کوله‌باری بر دوش گرفت. تا دمدم‌های صبح باید به روستایی سرسبز می‌رسید. از نسیم خنک سحرگاهی و خوابی که از چشمانش ربوده شده بود، لذت می‌برد و خندان لب به […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

ترس

انگار از حادثه‌ای دلخراش و صحنه‌ای وحشتناک فراری بود. باران با تمام زشتی در حال باریدن بود و زمینْ خیس شده بود از باران! در میان گل‌ولای و جویبارها، به […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

بافنده‌ی بازنده

این را برای جـهازش بافته بود. سال‌ها با اشک نگاهش، گل‌های فرش را آب می‌داد و گره‌ای که می‌زد گـره‌ای را از کار خود باز شده می‌پنداشت. چیزی به نزدیک​شدن […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

مهتاب و ویرانه

پرتو نوری از گوشه‌ی ویرانه‌ی تاریک، تیغه‌ای از روشنایی مهتاب را به ارمغان می‌آورد، برای آن‌کس که در این ویرانه خفته است. برای آن‌کس که در این ویرانه خفته است، […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

دام زندگی

مدت زیادی طول کشید تا فن زندگی را بیاموزم. ولی آیا مگر چیزی از زندگی، در درونم پنهان بود؟ من به تمامی حوادثی که در وجودم نقش می‌بست ایمان دارم. […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

در این سرمای سخت، امیدی برای ماندن نیست؛ امیدی برای زنده ماندن!

در این سرمای سخت، شعله‌ای از دور، لرزان و حقیر در حال رقصیدن بود. نفس‌های آخر بود. با این‌که چند قدمی تا حرارت گرمایی که انتظارش را می‌کشید، نداشت، اما […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

خطا

راهبی را می‌شناختم که سال‌های سال در معبد به سر برده بود. تا آن‌که روزی خطایی از او سر زد و او را خلع لباس کردند، به‌گونه‌ای که می‌گفـتند او […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

انتهای کوچه‌ی تنهایی

کنار پنجره می‌ایستاد. چشم به انتهای کوچه‌ی خاکی می‌دوخت. نمایی از بی‌رنگی و افسردگی جان می‌گرفت در تن کوچه، و او جان می‌داد برای دیدن چنان لحظاتی! روزی چند ساعت […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

درس‌های پدر

پدرم همیشه درس انسانیت و آزادگی را به من می‌‌آموخت و همیشه می‌گفت: «این حرف‌ها حقایقی است که از پدرم شنیده​ام و او نیز از پدرش و الی آخر…» من […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

شهرت

از هنرمندی پرسیدم: «راه معروف شدن در چیست؟» پاسخ داد: «راه معروف شدن در زمان است. من معروف نیستم، اما مرا وقتی می‌یابند که در زیر توده‌ای از خاک پنهان […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

تومور

در مبهم‌ترین احساس زندگی درمانده‌ام، لحظه‌ای از ورود یک اندیشه‌ی تلخ تا راهی برای رهایی از آن! به چه ترفندی می‌بایست متوسل شوم تا از اوهام شیرین که بر روی […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

سنگ و طلا

از استاد پرسید: «انسان‌های بدوّی برای آن‌که حیوان یا پرنده‌ای شکار کنند گاهاً به طرف شکار، سنگِ طلا پرتاب می‌کردند. به‌نظر شما اگر آن‌ها از ارزش طلا اطلاع داشتند برای […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

یک قدم تا مرگ

نمی‌دانستم فاصله‌ی خود را تا مرگ چگونه بسنجم؟ آیا باید مجموع روزهای زندگی سپری‌شده را می‌شمردم یا آن‌که تعداد روزهایی که ممکن بود زنده بمانم؟ یا تعداد روزهایی که به‌خاطر […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

قهرمان داستان

باید داستانی می‌نوشتم که مضمونش تو باشی. اما تویی وجود نداشت. قلم و کاغذ را به کناری گذاشتم تا قهرمانم (قهرمان داستانم) را پیدا کنم. پس از سال‌ها که تو […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

باغ‌وحش

حیوانات زیادی در خانه نگه می‌داشت: سگ، گربه، موش، پرنده، خزنده و… هر کدام را در قفسی جداگانه نگه می‌داشت. او از دیدن حیوانات لذت می‌برد و هر روز به […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

کتاب روشن

کتابی می‌خواندم که هر خطش روشنی راهی را برایم نشان می‌داد، اما در یک آن، برق رفت و من کتابی در دست داشتم که خطوط چاپ شده​ی آن هم  قابل […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

درخت

درختی کهن‌سال در حیاط خانه‌اش داشت که بسیار پر شاخه​ و برگ بود. شاخه‌ها و برگ‌های آن همیشه از دیوار حیاط خانه‌اش تا خانه‌ی همسایه‌ها هم می‌رفت. ریزش برگ‌های درخت […]
error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید