بهمن ۴, ۱۳۹۷

کاریکلماتور

کاریکلماتور نمونه های از این دست از قلم من: – تمام بدنم را به خال لبت کوبیدم!– وقتی قرص قمرم را به او نشان دادم دنبال قرص کمرش می گشت! – قامتم خمیده، چون کمان ابروی تو، نکند ابروهات رو شیطونی کنی.– به من الهام شده تا شعری بگویم او هم از من گذرواژه می خواهد!-هرشب، خوابِ بیداری می بینم! دهنش بوی نا میداد حتی نایی برای رفتن نداشت. – کلام اش واهی نبود بلکه فقط تصویری از حقایق نامتناهی بود.
بهمن ۴, ۱۳۹۷

چکیده!

داستان کوتاه چکیده! ” از روزی که قرار شد تا با راهنمایی استاد ارجمندم آقای (جی، اس)، تز دکترای خود را در زمینه” تأثیر زیست شناسی بر جامعه شناسی” ارایه کنم پرداختن به موضوعی که بتوان بطور دقیق زندگی بشریت و انسانیت را زیر لوای آن توضیح داد سخت و دشوار بود زیرا آدمی شناخت ناپذیر است، مطالعه انسان شما را به مطالعه تمام هستی سوق می دهد، حتی پرداختن به عصبانیت او هزاران صفحه کتاب در بر خواهد گرفت چه برسد به اندیشه ها و رفتارش! من در عجایب ناشناخته جهان باستان هنوز هم حیرانم، باور می کنم آدمها […]
بهمن ۲, ۱۳۹۷
مترسک ها

مترسک ها

داستان کوتاه مترسک ها مترسک ها یکجا جمع شدند؛ آنها به شدت از وضع مزرعه، رفتار دهقان و آزار کلاغ ها به خشم آمده بودند، آنها از اینکه هیچ وقت قرار نیست بجای لباس های مندرس و کهنه، لباس نو بپوشند، شاکی بودند، از اینکه نتوانسته بودند اینهمه سال، یکدم آسوده جایی بنشینند، ناراحت بودند، از اینکه شهامت این را نداشتند تا سرکرده کلاغ ها را که خیلی هم قُلدر بود، بترسانند تا عزت و هدفشان حفظ شود، احساس حقارت می کردند، از اینکه زاغ ها می آمدند و خیلی ساده و بی هیچ ترسی، غارت می کردند و می […]
بهمن ۱, ۱۳۹۷
داستان شیفت شب شیفت روز

شیفت شب، شیفت روز

داستان کوتاه شیفت شب، شیفت روز بالاتر از قرن، کلمه ای دیگر نشنیدم، دنبال یک واژه جدید، یکتا و خاص بودم تا تکرار هزاران قرن را یکجا بگویم نمی خواستم بگویم “هزاران سال” یا “هزاران قرن”، یا “قرن ها” اصلاً اینها چه اهمیتی دارد؟ عجیب است بیخودی چیزی که اصلاً ارزشی ندارد در همان ابتدای کار مهم می شود! همیشه برای شروع، مجبوریم آن چیزهای بی ارزش را نادیده بگیریم وگرنه با پرداختن به هر چیز ناچیزی! اصلاً قادر به آغاز کردن هیچ شروعی نخواهیم بود، در اصل ماهیت چیزهای بی ارزش، همیشه این گونه است، آنها هستند تا شروع […]
دی ۳۰, ۱۳۹۷
در مسیر جاده ابریشم

در مسیر جاده ابریشم!

داستان کوتاه در مسیر جاده ابریشم! در مسیر جاده ابریشم و در نزدیکی یک کاروانسرا، جوانی متوجه جمع شدن عده ای از کاروانیان شد، هیاهویی به پا بود و هیجانی به راه! خستگی راه در نگاه کسی نمایان نبود، جوان، اما به آرامی به سوی آن جمع رفت، مردم در صفی طولانی در کنار یک قبر بزرگ به انتظار ایستاده بودند، تندیسی بر روی قبر بود و زیر آن صندوقی سنگی قرار داشت و تک تک جلو می رفتند تا آنرا از نزدیک ببیند، انگار که طوافی کرده باشند، پس از لحظاتی از آنجا دور می شدند و شبیه سایه […]
دی ۲۷, ۱۳۹۷
داستان من و نامیرا

داستان من و نامیرا!

داستان من و نامیرا! چندین سال پیش بود که از طرف آرش خانزادی دوست عزیز، قرار شد تا یک وب سایت برای گروه موسیقی نامیرا بسازم، اساسا تا آن زمان، از کارهای آرش خبر نداشتم، با اینکه سال ها در یک مجموعه خودرویی همکار بودیم اما از فعالیت های جانبی و هنری او و سایر همراهانش بی اطلاع بودم برای طراحی سایت هم جز نام دامنه و چند عکس و محتوای بسیار کم، خبری از نوع و حجم کارکرد این گروه موسیقی در دسترس نبود. البته بود! اما پراکنده بود و چون هرگز، چیزی از آثار آنها نشنیده بودم در […]
error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید