صفر تا سی سالگی

دورنمای زندگی ادبی

سروش از زبان خویش

همیشه از آغاز کردن لذت می‌برم حتی اگر آن چیز را نتوانم تمام و کمال به پایان برسانم اما من با این رؤیای تازگی و آغازهای مکرر زنده‌ام؛

هرگز در طول زندگی‌ام چیزی که آغاز کرده‌ام را اگر به پایان نبرده‌ام از خاطر هم نبرده‌ام و فرصتی اگر به‌یقین، مهلتی فراغ داشته باشم از ادامه دادن آن چیز تا مرز پایانی از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌شوم. چراکه بسیار معتقدم که:

آغاز مکن هر آنچه را که انتهایی بی‌نهایت است اما تا بی‌نهایت آغاز کن!

متولد نیمه اول سال ۶۰ ، در مردادماهی داغ  اما در شهری سرد و کوهستانی بنام بیجار به دنیا آمده‌ام. گفته‌اند دهه شصت به دنیا آمدی! البته این را به من گفته‌اند و در شناسنامه‌ام عددی هم‌تراز با آنچه میگویند درج‌شده است اما باز می‌اندیشم که:

اگر سن معیاری برای سنجش طول عمر باشد پس گذشتِ زمان، تمام من است.

ناچیزتر از آن بودم که بتوانم بنویسم؛ نمرات  املاء و ریاضیاتم تا مدت‌ها افتضاح بود فقط  از سر شوق به کتاب‌خوانی تمام کتاب‌های علمی مربوط به نجوم و آسمان‌ها را از کتابخانه دبیرستان امانت می‌گرفتم و چندین بار می‌خواندم و همیشه وزن خود را روی کُرات کهکشان راه شیری طبق فرموله‌های تقریباٌ خیالی ایزاک آسیموف محاسبه می‌کردم؛

بچه که بودم از اشعار و رباعیات خیام به‌شدت متنفر بودم چون قادر به خواندن موزون و ریتمیک آن نبودم درنتیجه چیزی از معنا و مفهوم آن عایدم نمی‌شد. اینکه چطور شد دست به نوشتن زدم بی‌شک از علاقه‌ی من به نوشتن اسم خودم و خدا بود. شاید باور نکنید که روزی ده‌ها بار اسم خودم و بسم‌الله الرحمن الرحیم را روی دفاتر مشق و کتاب‌های درسی‌ام می‌نوشتم عادت به خط‌خطی کردن دفتر، پاکنویس کردن مرتب دفترهای درسی همه و همه باعث شد تا از نوشتن ارضاء شوم. خوب یاد دارم که با دست خط زیبایی که داشتم و هنوز دارم برای همکلاسی‌هایم پاکنویس می‌نوشتم و چهل تومان از آن‌ها می‌گرفتم.

کتاب‌های علمی مرا در تصورات فضا می‌برد به همین دلیل از ادبیات بسیار متنفر بودم اما از هر چیزی که نفرت داشتم سرم آمد. در سوم راهنمایی به تاریخ آمریکا آن‌ها با خواندن اگر اشتباه نکنم کتاب احمد ساجدی با عنوان” از جورج واشنگتن تا جورج بوش” بود که تعریف و معرفی ۴۳ ریس جمهور آمریکا تا آن زمان بود بسیار علاقه‌مند شدم پس برای کشف سرگذشت آمریکای صد، دویست‌ساله، سراغ کریستف کلمه رفتم تا ببینم چطور آمریکا را کشف کرد داستان او مرا به تاریخ ایتالیاو سپس تاریخ اسپانیا  و فرانسه برد در کمتر از یک سال من با قبایل اولیه در اروپا نظیر قوم کارتاژ و مبارزه آن‌ها با رومیان و یونانیان، قوم سلبها و … چنان آشنایی یافتم که نیمی از کاری که می‌خواستم درباره آمریکا انجام بدهم به سرگذشت این اقوام می‌پرداخت. خوب یاد دارم که عکس‌ها را از میان کتاب‌ها  و روزنامه‌ها پاره می‌کردم و درون کاغذهای A4 می‌گذاشتم تا استناد تحقیقم پایدار بماند، پس از سه سال تحقیق و علاقه به تاریخ اروپا و امریکا بالاخره مجموعه‌ای را بنامسرخپوستان صاحبان اصلی آمریکا فراهم نمودم که با هفت، هشت بار بازنویسی و پاکنویس کردن متأسفانه یک روز از سر کله شقی تمام آن‌ها را آتش زدم و دیگر هرگز سراغ آمریکا و راز کشف کلمه و سایر سرگذشت‌ها نرفتم.

اکنون جز یادآوری ملوان ماژلان، فرناندو کورتز( فاتح مکزیک کنونی)، امریگو وسپوچی (که با نوشتن مقاله‌ای امریکا به اسم او ثبت شد) و قبایل عظیم و متمدن سرخپوستی نظیر مایاها که اعداد ریاضی را با طناب می‌نوشتند، آزتکها که کورتز بر آن‌ها فائق آمد، آپاچی ها که همیشه در حال نبرد با سایرین بودند و اینکاها که عظمتی در کشور کنونی پرو داشتند؛ همه و همه ، دیگر چیزی در ذهنم باقی نمانده است. افسوس! اما با تمام آنچه هنوز در ذهنم دارم اگر وقتی برای این کار بیابم حتماٌ دست به نوشتن تاریخ آمریکا می‌زنم. به‌خوبی یاد دارم که تمام انشاهایم را برادرم واحد می‌نوشت. حتی املایم نیز همین‌گونه بود من از دیکته سر کلاس ۲۲ غلط داشتم که معلمم به من نصف صفر نمره داد!!

نثر ضعیف با عدم تراوش ذهنی باعث می‌شد هرگز اعتمادبه‌نفس در خصوص نوشتن انشاء نداشته باشم و همین شد که اواسط دوران راهنمایی در مدرسه برای اولین باریک انشاء نوشتم که مملو از کلمات سقیم و سخت بود چیزهایی که فقط خودم از معنایش اطلاعی داشتم ترکیب ناموزون و شاید هم موزون کلمات برای نوشتن مطلبی که موضوع آن به یادم نمی‌آید سبب شد تا از آن انشا که خود نوشته بودم صفر بگیرم و معلم روی تمام جملات طویل و پر از کلمات قدیمی و سخت، خط قرمز کشید اما من چنان از او متنفر شدم که گویی در حقم خیانتی مرتکب شده. هنوز خودم را مستحق صفر او نمی‌دانم چراکه تا جایی که به ذهنم مانده اگرچه سعی بیهوده در بکار بردن عبارات حجیم و سقیم کرده بودم اما انشای من معنایی داشت. بی‌شک در آن دوران با آن ادبیاتی که در سر داشتم چیزی تازه بود برای کسی که حتی بلد نبود انشاء بنویسد.

در پایان سال اول دبیرستان از سوی آنجا در جشنواره‌ی فرهنگی هنری به سنندج رفتم و در یک اقامت یک‌هفته‌ای در بخش نقد، کتاب از همدلی تا همراهی را نقد کردم و مقام اول را در بخش نقد استانی از آنِ خود نمودم اکنون اعتمادبه‌نفسی جالب از نوشتن عایدم شده بود مرا برای بیان نقد خود به روی سِن فراخواندند تا هم توضیحی راجع آنچه نوشته‌ام بدهم و هم مقاله‌ام را بخوانم اما متأسفانه از سر کمرویی که داشتم تمام‌اندامم بر روی صحنه می‌لرزید و به‌زحمت آن‌ها با اصرار مجری برنامه توانستم یک خط ازآنچه خود نوشته بودم را بخوانم. استرس و ترس عجیبی داشت خفه‌ام می‌کرد زیرا برای بار اول در برابر تقریباً هزار و یا دو هزار نفر ایستاده بودم تا اجرایی خوب داشته باشم اما از بریده‌های بی‌معنا و شتاب‌زده‌ی بیان من، بالاخره مجری را وادار به عذرخواهی از حضار نمود و من سربه‌زیر به پایین آمدم. مجری در گوشم جمله‌ای را زمزمه کرد که هم خوشحالم کرد هم ناراحت او گفت:«کاش فن بیان تو هم به زیبایی فن نوشتنت بود!» بسیار طول کشید تا این حیای بی‌دلیل را از درونم بشویم و بتوانم علاوه بر خوب نوشتن خوب هم‌سخن بگویم واحدی موفق شدم اما باز در اجتماعات بیگانه هنوز هم کمی مشکل‌دارم.

سعی در لفافه گویی و پرده‌داری عادتی است که هنوز در نوشته‌هایم ملموس است من همیشه از بیان هر چیزی در زبان و چه در بیان احساس و نوشته چنان بی‌پرده عمل نمی‌کنم و همیشه دوست دارم تا کنایه در گفتارم باشد تا طرف هم دلخوری ازآنچه میگویم نداشته باشد و هم تأثیر عمیق خود را  بگذارد این شیوه باعث شد تا مهروموم‌های بعد در تمام بیان‌های کلامی و نوشتاری در انتخاب کلماتم بسیار مردد و باظرافت عمل کنم. این برای بار اول در چند دل نوشته آشکار شد زمانی که برای دختر همسایه به من نامه می‌داد سعی می‌کردم تا بجای پاسخ  نامه‌هایش از همان دل نوشته‌ها که مخاطبی مجهول داشت بهره بگیرم. به همین خاطر چنان عبارت‌های زیبایی در نوشته‌ام  جاری می‌شد که احساس می‌کردم احساس متفاوت بودنم را نمایان می‌سازد تا ابراز علاقه و یا هر چیزی دیگر!

آن‌ها را بارها پاکنویس کردم تا او بخواند اما هرگز میسر نشد و این فرصتی بیشتر نصیبم کرد تا بیشتر بر محتوا و تعمق آنچه نوشته بودم تجدیدنظر کنم. دانستم که قادرم خوب بنویسم دل نوشته‌های “عشق از نگاه واژه‌ها ” را آغاز کردم برادرم علی‌اصغر همچون یک دوست همراه، یک معلم نمونه، یک آموزگار دلسوز، مشوق من در تداوم و انتشار مفیدتر آن بود و آقای عزیری (کسی که اثر را برای تایپ به او سپرده بودم برای نخستین بار من استفاده از کامپیوتر در تجارت را در مغازه او دیدم برای اولین بار”دیدم که تمام کتاب را در برنامه‌ای بنام “زرنگار” تایپ کرد) باورکردنی نبود! در عرض چند ماه، کار آماده شد و وقتش بود که به چاپ آن‌ها فکر کنم. پس به وزارت ارشاد در تهران رفتم این بار به همراه برادر عزیزم واحد و پس از کلی شهرستانی بازی! با آقای  محمد ایمانیان ناشر انتشارات والعصر آشنا و پس از مدتی کار را که تماماٌ تلفنی پیش می‌رفت به او سپردم تا به چاپ برساند و اولین کتابم در سال ۷۹ به چاپ رسید. اوایل ذوق‌زده اما پس از مدتی بسیار کوتاه از کارم اصلاح  راضی نبودم. فروش کتاب با تیراژ نسبتاٌ بالایی داشت برای منِِ نوقلم ،کمی سخت بود اما با خرید وزارت ارشاد و کتابخانه‌ها و نمایشگاه‌های شهرهای بیجار، کرمانشاه، شیراز و کمک آقای یوسف غیاثی دوست عزیزم در طول مهروموم‌های بعد درمشهد، سرمایه کتاب بازگشت.

اکنون سال آخر دبیرستانم به پایان رسیده و من در ادبیات پیشتازم نمرات املا و ادبیاتم بسیار خوب است و من در تاریخ ادبیات تمامی نویسندگان و شاعران را با آثار آن‌ها می‌شناسم این علاقه در من تشدید شد و ماحصل آن انجام تحقیقات رایگان برای همکلاسی‌هایم بود. برای اولین بار با  دوست خوبم آقای غلامرضا حبیبی  در مهروموم‌های دبیرستان، در یک حماقت جالب و جسورانه به عراق رفتیم و در شهر سلیمانیه یک هفته آن‌ها در هتل یا (فندق) مولوی در خیابان(شه قام) گوران اقامت کردیم بااینکه این فکر از طرف رضا دوستم بود اما باکمال نادانی پذیرفتم ما اصلاح تابه‌حال یک همچنین سفری نداشتیم او تُرک بود و من کُرد گروس؛ اما این در تبادل و تعامل ما با کُردهای عراق ارتباطی برقرار نمی‌کرد. تجربه‌ی بسیار خوب و به‌یادماندنی بود من خوب یاد دارم که بسیار بچه‌سال بودم و هنوز بالغ نشده بودم!  از اینکه در این برهه تجربه‌های جالبی نصیبم می‌شود تا بیشتر بیاموزم بسیار خوشحال بودم. در آنجا تمام رفتارهای مردم را نظاره‌گر بودم برخوردها، شادی‌ها، نگاه‌های آن‌ها به ما که غریبه بودنمان را از شلوارهای جین و موهای بلند به‌راحتی تشخیص می‌دادند بسیار جالب و  پُر از تازگی بود. از  کشته شدن پیشمرگها در حملات و ترورهایی که به جلال طالبانی سرکرده‌ی آن‌ها شده و انسجام مردم در یک راهپیمایی خودجوش برای حمایت از رهبرشان و وداع با کشته‌شدگان روزی را رقم زد که مرا بسیار مشتاق نظاره کردن این حادثه می‌نمود.

عبدالله اوجالان  عنوان کتابی از یک نویســــنده ی  تُرک بود که به بیان اوضاع کُردها در ترکیه و زندگی و اندیشه های اوجالان رهبر حزب پی.کی.کی پرداخته بود من آن کتاب را  پیش از این دوبار خوانده بودم این نویسنده در آخر به اوجالان میپیوندد و شیفته ی گفتار و اندیشــه های او می‌شود دولت وقت ترکیه بارها او را ممنوع القلم میکند و چند باری هم حبس. از اینکه یک نویسنده ی تُرک، با یک کُرد به ظـــاهر شورشی، همنوا می‌شود، برایم جذابیت خاصی داشت. عبدالله اوجالان را در آن زمان دستگیر کرده بودند و نویسنده تمام مطالب کتابش را از گفته ها و مناظره هایی که در زندان با اوجالان داشت نوشته بود. حزب پی.کی.کی اولین شاخه ی نظامی از کُردهای شورشی بود که به رهبری اوجالان در مقابله باارتش ترکیه ایستاد تا به آزادیهای مدنی یک شهروند درجه یک و یا دو برسند. تمام استانهای جنوبی ترکیه، کُردهای میلیونی را در سکونت خود دارند که همیشه از حداقل امکانات رفاهی و شهروندی محرومند. حتی از ابراز  عقاید و بیان و صحبت کردن با زبان محلی! پس از تُرکها، یونانی و آشوریها این کُرد ها هستند که هیچ جایگاهی در روابط سیاسی و حقوق شهروندی ندارند. اوجالان هم بسیار میکوشید تا بصورت فرهنگی و دیپلماسی بر این مشکل فائق آید اما کشتارهای ارتش ترکیه از مردم بیگناه کُرد باعث شد تا آن‌ها در جهت تشکیل یک شاخه ی نظامی در کوههای بلند شمال عراق مصمم کند. در آخر کتاب دانستم که سبب دستگیری و محبوس شدن اوجالان در عدم همکاری دو رهبر کُرد عراق یعنیمسعود بارزانی و جلال طالبانی بود که نه تنها بر حمایت از کُردهای آن طرف مرزهای عراق  اقدامی نکردند بلکه بر دستگیری و بیانیه ی اعدام اوجالان ، دولت ترکیه را یاری رساندند و اکنون در این راهپیمایی دانشجویان و مردم شهر سلیمانیه، من دقیقاٌ خود را وسط تاریخ سیاسی کردها می یافتم؛ و با دقت تمام حرکات و سخنرانی های طالبانی را به  زحمت و تک و توک آن‌ها را متوجه میشدم گوش میدادم. و همچنین به فریادهای تظاهرکنندگان.

حکومت نظامی در شهر حکمفرما شد و چندین بار هم به ما گیر دادند که میبایست سریع به هتل بر می گشتیم. کسی چه میدانست که دلیل عدم انسجام  حدود سی و شش میلیون کُرد سراسر دنیا برای تشکیل یک حکومت مستقل شاید همین است که  شمال عراق دو شهر بزرگ سلیمانیه و اربیل هر کدام در دست دو حکومت کُرد با دو اندیشه ی متفاوت یعنی حکومت حریمی کردستان (به رهبری جلال طالبانی) و حکومت دمکرات کردستان (به رهبری مسعود بارزانی) داشت که بسیار مضحک بود و این تنها نشانگر عدم هم اندیشی کُردها با هم و عدم ناسازگاری آن‌ها میتوان قلمداد کرد. با این حال هراسی حکمفرما بود از سوقصدهایی که به جلال طالبانی در آن روزها شده بود. جالب بود سالها بعد با حمله آمریکا به عراق و سرنگویی دولت مرکزی صدام حسین همین جلال طالبانی بر سکوی قدرت و ریس جمهوری عراق نشست. و این بازی سیاسی مرا بیشتر در تعمق و تفکر دوران و روزگار کُردها می‌برد. از سر کنجکاوی آخرین خبر از وضعیت اوجالان تا سال ۱۳۸۸ در سایتهای اینترنتی دنبال کردم که  اینگونه نقل شده بود که: به نقل از خبرگزاری جهان ترکیه، “فلاک الدین کاکایی “، وزیر فرهنگ منطقه کردستان عراق ادعا کرد که عبدالله اوجالان، رهبر پ‌ک‌ک بزودی از زندان ایمرالی در ترکیه آزاد خواهد شد. بنا بر این گزارش، کاکایی با اشاره به اینکه طرح سازش با کردها که از سوی دولت ترکیه آغاز شده را با هیجان زیادی از نزدیک دنبال می کند در ادامه ادعا کرد: دولت ترکیه عبدالله اوجالان را در چارچوب این طرح از زندان ایمرالی آزاد خواهد کرد.: که همکنون این مطلب را بازنویسی می کنم چنین نشد!

جدای از این سفر، سفرهایی به کاشان، اصفهان، مشهد، توس ، مریوان، بیستون،نورآباد ممسنی، شیراز،آمل، تبریز،قم، زرین شهر، فولاد شهر، داشتم که مقاصدی بود که من لحظه به لحظه  در مهروموم‌های بعد و در مناسبت های کاری و سیاحتی آن‌ها را تجربه  و لمس کردم.

من در یک خانواده ی پرجمعیت بدنیا آمده ام و با وضع اقتصادی بسیار بد. اما همه مستقلاٌ  کار میکردیم به لحاظ اینکه سعی میکردیم تا بار مالی را به نحوی از دوش پدر برداریم از پنجم دبستان (روزهای تابستان) را در روستاها برای جمع کردن آفت گندم به همراه برادرم نعمت سپری کردم. او از من دو سال بزرگتر بود و در مهروموم‌های چهارم و پنجم ابتدایی و تا اول و دوم راهنمایی با هم همکلاس بودیم. درس بسیار خوبی داشت و همیشه شاگرد اول بود اما برعکس، من، بخاطر کندذهنی! همیشه تنبل و کاهل در تکالیفم بودم و معلم ما آقای مرحوم قاسم فرجی در دوران ابتدایی همیشه نعمت را تشویق و مرا بخاطر اهمال کاری هایم سرزنش می‌کرد. روزهای خوب و در عین حال تلخ و سختی را گذراندیم نعمت در دوم ابتدایی مردود شد و من توانستم با حرکت لاکپشتی به او برسم و تا چند سال بعد را همکلاس باقی بمانیم. با این حال از کمک خرج خود و خانواده هم از هیچ تلاشی فروگذار نبودیم؛ اما از درس خواندن هم دل خوشی نداشتم من هم چند بار تصمیم به ترک تحصیل گرفتم اما هرگز به کاری که میخواستم بکنم نرسیدم و در نهایت مجبور به ادامه تحصیل شدم. به دانشگاه که رفتم تازه درس خواندن و لذت آنرا کشف کردم و آنجا بود که از اینکه هنوز در آن مسیر پایدارم خدا را شُکر می‌کردم.

در تلخترین شرایط هم زیباترین امیدهای را با نوشته‌هایم میساختم. میدانستم که روزی میرسد که تمامی فریادهایم را به گوش همه برسانم فریاد خودم نه! فریادهای مردم و انسان از انسان بودنش و از گدایی های نیازهای روزمره اش. دهه ی شصت و هفتاد روزهای بسیار بدی برای ما بود. اما باز خدا را شکر میکردیم چون چاره ای دیگر نداشتیم که دل به شُکرانه های خود خوش کنیم. پشتوانه ی عظیم عاطفی. معنوی مثل مادر، باعث شد تا هیچکدام از فرزندان نااهل به بار نیایند او بود که با پیگیری های مستمر سعی در تحصیل ما داشت شیرین، مادرم شیرین ترین لحظه ها را به من یاد داد و پدرم مردی نظامی و سخت اندیش و بی تفاوت اما ساده و گاهاٌ از دوری مادرم بسیار مهربان می‌شد!

در میان باغهای سیب و فندوق و زردآلوهای بزرگ و شیرین در کنار یاسهای کبود بیجار که اکنون تماما از بین رفته و به علفزاری بیهوده مبدل شده، بزرگ شدم هنوز لحظه ای که می اندیشم خود را در میان باغی محصور شده که پُر از گلهای زرد بهاری است میبینم و احساسی عجیب ذهنم را متبلور میکند. اگر فرصتی برای بازگشت باشد هرگز دوست ندارم به گذشته باز گردم اما اگر آن باغها و یاسها و دزدی سیب و فندوق ها باشد آری!  من هنوز درگیر فریادهای باغبانم. هنوز هیجان از درخت بالا رفتن های کودکی خونم را به جوش می آورد و لذت میبرم.

خدمت رفتم و پس از سه ماه آموزشی در پادگانی کنار سراب نیلوفر کرمانشاه یکی از دریاچه های سرمه ای گونه و پُر از نیلوفرهای آبی،  بهترین روزهای زندگی ام را  در بدترین شرایط، گذراندم؛ رفتاری که با یک حیوان میکنند را در آنجا نظاره‌گر بودم و آنجا  بود که اسارت اندیشه از قلمم رها شد آن‌ها به خاطر رفتارهای سیاسی وارانه و متعصبانه ی  افسران ارشد با یادداشتها و خاطرات سربازان بیچاره.

ماجرا از این قرار بود که تمامی سربازان را در اواسط تابستان ۵۴ درجه و بسیار داغ کرمانشاه به خط کردند و به مدت چهار ساعت جلوی آفتاب سوزان نگه داشتند و در نهایت ما را آزاد گذاشتند تا به آســـــایشگاه برگردیم پس از بازگشت به سالن ، چشمان همه سربازان داشت از حدقه در میآمد تمامی کوله پشتی و وسایل شخصی همه آن‌ها در کف آسایشگاه ریخته شده بود و تمامی دفترهای خاطرات و برخی وسایل شخصی به سرقت رفته بود و کسی دیگر اموال خود را درون کوهی از وسایل درهم و برهم تشخیص نمیداد؛  تا اینکه خبر رسید که این کار عقیدتی سیاسی پادگان است .آن‌ها دفاتر سربازان را مطالعه و هرکس که مطلب عاشقانه و یا خاطره هایی در ارتباط با افسران و درجه داران نوشته بودند  را بازداشت او را با اعمال شاقه و حبس در بازداشتگاه ی تنگ و تاریک محکوم میکردند. خوشبختانه دفتر مرا به لحاظ اینکه آیات کرسی را با نستعلیق در آن نوشته بودم نبرده بودند شایدم بخاطر اینکه چیزی جز آن نداشتم که بنویسم؛ اما آن حادثه به حّدی روحم را درآزرد که دست به نوشتن مطلب اسارت اندیشه زدم. پس از اتمام آموزشی سخت، تمام صورتم جلوی آفتاب سوزان کرمانشاه کاملاً سیاه شده بود به طوری پس از بازگشتم مادرم  در تشخیص صورت من دچار تردید شد. در تقسیمات نظامی به تهران منتقل شدم و در خیابان ایرانشهر یکماه خدمت کردم تا اینکه به لطف تلاش و شانسی که داشتم با قبولی در دانشگاه، خدمت را رها نمودم و باز در کرمانشاه مشغول به تحصیل شدم. رشته تحصیلی ام نرم افزار کامپیوتر بود اما من اکنون همه چیز میخوانم الا کامپیوتر. از زبان و گرامر انگلیسی گرفته تا اقتصاد و پیشرفت صنعت در ژاپن تا فلسفه غرب. کتاب‌های فلسفه ی جهان اثر کارل یاسپرس که مجموعه هایی از آثار، زندگینامه و اندیشه ی  فیلسوفان جهان و بیشتر غرب بود را میخواندم آن‌ها چندین بار با نکته برداری هایی که هرگز دیگر آن‌ها را نخواندم. ذهنم در گیرودار تمام پرسشهای نامعلومی بود که برای رسیدن به پاسخ آن‌ها روزهای دانشجویی را به شب میرساندم. از فیلسوفی خـوشم میآمد آثار او را میخواندم و با اندیشه هایش تا مدتی زندگی می‌کردم اما با یافتن فیلسوفی دیگر از او بیزار شده و سراغ دیگری میرفتم مغز و اندیشه ام دروازه هزار و یک اندیشه شد. میخواستم تا خود را از این تعلق های بی پایه و اساس و گاهاٌ سفسطه های دور و دراز رها کنم تا اندیشه های درست بیابم برای زیستن و اندیشیدن.

اکنون از سقراط که با آن نوشیدن جام شوکران میخواست به حقیقت مرگ برسد تا افلاطون، ارسطو، اپیگور که ذره یا اتم را برای بار اول عنوان کردند؛ در اندیشه های کانت، اراده و تعاریف رنج و لذت شوپنهاور تا بخششهای کنفسیوس غرق بودم. هنوز هم از ملاصدرا و فلسفه اسلامی اش حیرانم.

در طی دو سال دانشگاه فقط مطالعه داشتم اما چیزی از قلم من زاده نشد. در آن دوران با مجله ی دانشجویی آرمان در حال همکاری بودم این مجله در آن ایام در غرب کشور و در میان تمام نشریات دانشجویی مقام اول را داشت و باعث افتخار بود که میتوانستم چیزی در آن بنویسم؛ نوشتن چندین مقاله در خصوص مسائل و کندوکاوهای اجتماعی  سبب شد تا پیشنهاد سردبیر شدن را از هیئت تحریریه دریافت کنم که ابتدا غافل بودم از این پیشنهاد.  اما بعدها که  متوجه شدم که در قبال چنین پیشنهادی میبایست قلمم را به آن‌ها بفروشم بعبارتی هر چه که آن‌ها خواستند را بنویسم و به گونه ای خودسانسور باشم تا آن‌ها مجبور به سانسور آنچه مینویسم نباشند. اما این، زمانی به‌خوبی آشکارا شد که من با نوشتن مقاله ای در خصوص شکل گیری روابط پسر و دختر که در آن علاوه  بر توجیه این مسئله، سلامت و نظارت خانواده را در جهت اعتمادسازی و حفظ اصول و ارزشها و رفع نیازهای تلنبار شده را به‌خوبی تشریح کرده بودم که با مخالفت هیئت تحریریه و ارسال مقاله به معاونت دانشجویی روبرو شد و قرار شد تا متن را به دلخواه آنان یعنی حذف روابط دختر و پسر، تغییر دهم. تغییری که کل مقاله را زیر سوال می‌برد. همین بهانه ای شد تا از آن مجله بیرون بیایم و تلاش دوستان حاضر در آنجا برای بازگشتم بی نتیجه ماند. هنوز اگر شرفی در من پایدار مانده باشد همان عشق و اعتقاد به پاکی قلم و نگارشم است که به چیزی فروخته نمیشود.

باز مجدداٌ  پس از فارغ التحصیلی برای ادامه ی خدمتم به سربازی رفتم دوران آموزشی مجدد را در پادگان ثامن ائمه  شهر مشهد گذارندم آنجا کنار جوانان دانشگاهی و تحصیل کرده،  رنگ سربازی قدری زیباتر مینمود پتوهای نو با غذاهای درخور توجه و حمامهای مرتب باعث شد تا احساس لذت ببرم از شرایطی که نسبت به کرمانشاه داشتم. اولین فرصتی که دست داد سریعاٌ سراغ شهر توس رفتم تا آرامگاه حماسه سرای ایران  فردوسی را از نزدیک ببینم چندین مکان تاریخی هم در میانه راه را مشاهده نمودم و برای بار اول در زندگی ام شعر گفتم؛ البته میگویم بار اول، چراکه براستی بار اول بود که بصورت منسجم و یکپارچه سعی در سرودن شعر می‌کردم؛ اما در حقیقت بار اولی که من یک بیت شعر سرودم همان مربوط به سال ۱۳۷۹ بود یعنی زمانیکه کتاب عشق از نگاه واژه‌ها را نوشتم بود و این بیت مصداق اولین شعرم بود:

عمر نه آنست همه شب شاد شوی/ تا غم نخوری لذت شادی نچشی.

 محمد سلطانی همرزم و همخدمتی من در مشهد، مرا در شناسایی و قالب غزل آشنا ساخت و ایرادات مرا برطرف کرد. در کمتر از ۹ ماه با تشویق های برادر کوچک و عزیزم مهدی توانستم تا دیوانی کامل را در تمامی قالبها و اوزان شعری بسرایم. هنوز هم باور ندارم که من چگونه قادر به سراییدن شعر شدم اگر الهام شدن بنامیم بیهوده نیست اما بد نیست که این مصرع را هم داشته باشیم که: لحن غزلگون سروش معجزه ی عاشقی استآری براستی شاید در عاشقی من معجزه ای اتفاق افتاد که مرا قادر به سراییدن نمود چیزی که اصلاح در آن وادی نبوده ام!! عاشق زندگی! 

در همان آسایشگاه با همت و معرفی کتاب توسط دوستم یوسف در عرض کمتر از چند ساعت قریب ۴۰۰ نسخه از باقیمانده کتاب عشق از نگاه واژه‌ها را فروختیم. سیل سربازان دانشگاهی برای خرید و اخذ امضا و سوالات متعدد، مرا در لذتی آمیخته می‌کرد بنام لذت نوشتن! تنها چیزی که مرا در آن هیاهو دلگرم می‌کرد هدفی بود که دوست داشتم اتفاق بیفتد و آن‌ها آرزوی هر نویسنده ای است که نوشته‌هایش را دیگران بخوانند و از تأثیر آن‌ها مطلع شود. قصه ی جدایی در همان کتاب را خوب یاد دارم که اشک بسیاری را درآورده بود. عده ای میگفتند تو باید در عشق، جدایی تلخی را حس کرده باشی که اینقدر خوب آنرا بیان کرده ای؛ در حالیکه من اصلاً دچار چنین عشقی نبوده ام که دردی را کشیده باشم از جدایی اش. اینها تماماً بازی های شاعرانه من بود با کلمات؛ که هنوز از عهده ی آن‌ها به‌خوبی برمیآیم. حتی اگر چیزی را تجربه نکرده باشم باز در بیان آن‌ها، احساس قوّت میکنم و این برایم لذت بخش بود و هست.

اکنون که وزن و اوزان شعری را یاد گرفته بودم خیام را در خود حل می‌کردم و تمامی زیبایی گفتارش را مو به مو به ذهنم می سپردم زیاد طول نکشید تا بدانم چقدر زیبایی کلام در دنیا هست اما خیام علاوه بر تسکین پرسشها و دردهای روزمره ی من از انسان بودن و بودنهای من، مرا در انحطاطی عمیق فرو برد و به من درسی می‌داد که امید به زندگی را از ذهنم می شست. شاید باور نکنید که شعر خیام آنقدر تأثیرگذار است که تمامی ذهن را در دایره ی خود میبرد و مسیر را به زندگی می افزاید و حتی آدمی را تا مرز نابودی میبرد و حال خیام داشت با زندگی  کرذن در لحظه،  مرا از بودنها و امیدها دور می‌کرد. اما من هنوزم او را به عنوان شاعری که شعرش رها بود و آزاد، بعنوان شاعری که شعرش سفید بود و از سفارشی بودن ها دوری می جست دوست دارم.

در همان ایام با یک استوار یکم کادری که هم درجه بودیم آشنا شدم روحیه ی عجیبی داشت محیط خشک نظامی را هرگز دوست نداشت اما همیشه میگفت که زندگی که من  در خود و در درون خانواده ام دارم با آنچه در اینجاست کاملاٌ متفاوت است. استوار کریمی، که اسم کوچکش یاد نمی‌آید مرا با رمانهای ادبیات قوی فرانسه و جهان آشنا کرد و من در عرض چهار ماه ده رمان را خواندم. کتاب بلاگردان، پاپیون، پدرخوانده هر دو جلد، خدایان تشنه اند، جاودانگی و کریشنا مورتی ، کتاب قلعه ی حیوانات جورح اُرول و … کتابهایی بودند که مرا در تسخیر شب های طول و دراز سربازی میبرد. من همیشه میگفتم خیلی طالب مطالعه نیستم اما با این حجم کتاب اعتراف میکنم که لذت میبردم از مطالعه، اگر چه فقط زمانی وقت می‌گذاشتم که تمام زمانم در اختیار خودم باشد. منطق و الطیر عطار و دیوان رباعیات خیام  و دیوان اشعار امام خمینی تنها کتاب شعرهایی بود که کاملاٌ  آن‌ها را مطالعه کرده ام.

من آموختم که بی عشق نمیتوان زیست اما نه عشق به جنسی دیگر بلکه عشق به هر آنچه هست و هر آنچه داری و میخواهی داشته باشی! آموختم که زندگی همان چشمه جوشان امید و عشق منست و من بی عشق به زندگی هیچم و پوچ.

من زندگی را از هر چیزی بیشتر دوست دارم و از عاقبت مرگ نالانم ؛ هرگز تن به یک باور نداده ام چون میدانم : هر چه اعتقاد شما نسبت به چیزی بیشتر باشد به همان میزان دایره ی تفکرات شما محدودتر خواهد شد! هرگز از نبودن خود راضی نبوده ام. ذهنی خلاق و سرشار از امید و نوآوری همیشه در خود میبینم.

شبهایی که در منطقه سرسبز سارال و هزار کانیان خدمت می‌کردم یادآور تنهایی محض من بود در فضایی سوت و کور. من در بالای تپه ای که از هیچ نگهبانی میدادم تا به نوعی زمان خدمتم بگذرد اما در تمام زندگی ام تنها به زمانی راضی هستم که از عبث بودن خود ناراضی بودمبه همین خاطر زیباترین شب ها و روزها را با نوشتن شعر برای خودم میساختم و احساس می‌کردم که هرگز هیچ لحظه ای از بودنم هدر نمیرود. با سرودن هر غزل،  بیش از سی بار آنرا با آهنگ و آواز میخواندم و لذت میبردم اشکالات بسیار در وزن، هجا و قافیه داشتم اما در آنجا بود که با مطالعه ی کتابی در همین موضوع، تمامی آن‌ها را مرتفع کردم و مهدی عزیز هم همت تایپ و صفحه آرایی و گوشزد کردن برخی عبارتها را بر عهده داشت. بیش از چهارهزار بیت حاصل شعر سرایی من بود که اکثر قالبهای شعری را آزمودم و به جایی رسیده ام که شعر گویی برایم امری اجتناب ناپذیر شده است به گونه ای که فکر میکنم هرچه را که بخواهم قادرم به شعر و به نظم درآورم اما من اهل نظم نیستم حتی در بیان ساده وار من و در نثرهای من هم شعر نهفته است. شعری که از درون و انتهای تشبیه های جاودانه بر میخیزد فقط در اسارت وزن نیست و من اعتراف میکنم که به قدرت بسیاری از شاعران توانمند و زیبا سخن قادر نبودم تا از زیبایی های گفتاری و استعارات و ایهام های جذاب بهره بگیرم اما سادگی سخن با همان سخنهای از دل زاده شده با رعایت و تنوع در موضوع باعث نمیشود که این اشعار به‌راحتی فراموش شود.

ضعفهای بسیاری در حجم دایره ی لغت هم دارم اما در دایره معلومات خیر. اراده ی عجیبی در نوشتن دارم مگر خستگی بیش از حدِ دستهایم باعث شود که از آن موضوع دست بکشم. بسیار شده که در طول یک روز هفت الی هشت ساعت بدون اینکه از جایم جُنب بخورم، فقط نوشته‌ام. همانطور که گفتم خیلی نسبت به نوشتن پرانگیزه و پر قدرت هستم ولی نسبت به مطالعه کاهل و یا عبارتی خود را ملزم  به آن نمی‌دانم اما می دانم که با خواندن بیشتر ذهنم در جستجوی نشانه هایی میگردد که به ایدهای نو و تازه ختم شوند.در حقیقت ذهنم همواره یک مسیر را که هدف نویسنده در کتابش هست را دنبال نمیکند ممکن است در همان نام کتاب، مقدمه و هر واژه ی بکار رفته در نوشته ی او ایده های جالبی به ذهنم خطور کند که نویسنده ی آن  هرگز  در آن اندیشه نبوده؛ که  این باز به مطالعه باز نمیگردد. احساس میکنم به خود من بر میگردد که چه خوب از هیچ میتوانم چیزی بسازم. البته بدرستی همه اینها به نوعی مطالعه است اخبار، دیدن نقاشی ها و سریالها و فیلمها، تجربه‌های دیگران و تاریخ نانوشته درون خود و تمامی سئوالات و پرســشهایی که هر روز دامن ذهن را برای پــاسخ میفشارد همگی به نوعی راههای مطالعه  است که ذهنهایی که خلاقند قادرند تا به‌خوبی در هر برهه و زمینه ای ایده ای را در میان انبوه داده هایی که به مغز جاری میشنود را بیابند و  داستان پردازی کنند.

به نظر من خلاقیت معنای عجیبی ندارد تغییر چیدمان واژه‌ها، ترسیمها و ابزارهایی که با آن سر و کار داریم به شکلی موزون یا ناموزون سبب تولید چیزی تازه می‌شود که ابداع نامیده می‌شود و بانی آن به خلاق و یا مبدع تبدیل می‌شود. اما این هم خود هنر است اگر واژه‌های عبارت کانت یعنی ” من می اندیشم پس هستم” را بارها جابجا کنیم جملات جدیدی به دست میآیند و بی‌شک ما تابه‌حال بارها اینکارها کرده ایم اما هنگامیکه من میاندیشم پس هستم به وجود و بودن انسان اشارات میکند میفهمیم این یک جمله ی پُر نغز و پُر معنا است درنتیجه یک تازه گی در آن دیده می‌شود که ایمانوئل کانت آنرا بصورت ایده ای مطرح و ابداع کرده است.

اندیشه تنها واژه ای است که انسان را به تمایز با هر چه که هست وا میدارد و به او معنای هستی میدهد؛ هستی انسانی. کاری نداریم که چه جنگهای لفظی بر این این جمله از سوی فیلسوفان غرب و اسلامی شد اما من به شخصه با این عبارت به این معنا رسیدم که وجودی که کانت به آن پرداخته یک وجود انسانی است نه ایکه فقط وجود داشتن و بودن به مثال یک تکه سنگ و یا وجود هر موجودی دیگر. من هم با عقیده ی او در این جهت موافقم که وجود انسانی را با هر چیزی که ماهیت وجودی و فیزیکی دارد نباید اشتباه گرفت در فسلفه ی اسلام با این ایده چنان جبهه گرفته شد که کتاب‌های ملاصدار و مطهری و … بر مبارزه ی لفظی آن صحه میگذارند. آری براستی که وجود به معنای بودن، هست. اما وجود انسانیی که کانت مطرح کرده نشأت گرفته از وجود تفکری زنده در درون آدمی است که به او معنای انسان بودن میدهد نه فقط وجود داشتن پس درنتیجه کسی که می اندیشد بدرستی انسان است و انسانیت آن زمان معنا و وجود پیدا می کند. 

در همهمه ی شعر سرایی ترجیح دادم تا مخاطبی در درون بیابم که شعرم را با او درآمیزم و سخن گوینده ای که اینها را میگوید. پس بدنبال نامی گشتم تا بار این سنگین را بر دوش او بگذارم پس با انتخاب تخلص سروش به این قائله ذهنی هم خاتمه دادم. به این منظور خود را مجاب نمودم این نام هم بخاطر رساندن پیامی تازه و نو بود که میخواستم از پس آن به‌خوبی بر بیایم. چه شبهایی که تا صبح از نبود کاغذ، مطلع غزلهایی که در ذهن داشتم را روی کف دستت ها و لباسهای خدمت می‌نوشتم. سارال برای همیشه در ذهنم ماند چراکه گهواره ای شد برای پروراندن ذهنم و شستن درونم از هر اندیشه و هر تفکری.

 بهترین لحظه های من بود انگار فرصتی شد تا من در خلوت محض یک منطقه ی دور، ولی زیبا بودن خویش را بیابم و سعی کنم تا پریشانی افکار درهم گسیخته ام را با نوای گرم درون به سمت و سویی معنادار و با هدف رام کنم. و گویی در این کار هم موفق بودم اگر آن خلوتهای طولانی روزهای تابستان در  آب و هوای خوش سارال با آن شبهایی که تنها پرواز هواپیماها در اوج فاصله اش با زمین نظاره کنم در آنهمه تنهایی که با خود داشتم تمام روزنه های نادانی ام به اندیشه های حقیقی و واقعی مبدل می‌شد تا من درک درستی از هر آنچه در واقع هست و نیست داشته باشم.

حیف که گذشت و یاد این گفته، ذهنم را کمی آرام میکند که :  لحظه ها میروند و تو میمانی تو که رفتی لحظه ها هستند که میماننداندیشه های واقعی من در همان دوران شکل گرفت دورانی که به دور از دغدغه ای به درون خود سفر می‌کردم تا پیرامون خود را بیشتر تجسس کنم!

اواخر خدمت شد و زمان داستان نویسی. البته در اواسط خدمت بخاطر اینکه تنها استوار شیعه در آن ناحیه من بودم و نیروهای نظامی تحت فرمان دولت همه مستلزم به رعایت و حفظ این مذهب بودند بااینکه در منطقه ی کردستان بودم و تمام بومیان آنجا اهل مذهب تسنن! اکنون مسئول کتابخانه عقیدتی سیاسی شهر دیواندره هستم اما جز چند رمان و داستان پلیسی هیچکدام از کتاب‌های بی محتوا را که فــقط با پول و هزینه ی دولت به تیراژ بالا میرسید را نخوانده ام. آنجا بود که برای بار اول به نوشتن رمان تجربه‌ی تلخ پرداختم و دست نوشته‌های آنرا تا آخر داستان پیش بردم اما متأسفانه هنوز بازنویسی و ویرایش نکرده ام. امید است تا پایان سال جاری آنرا به اتمام برسانم…

ادامه این بحث: از سی به ..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جواب معادله را درج فرمایید

error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید