کتاب نشانه های پنهان

ناشر و محل چاپ:

انتشارات افراز/ تهران

تاریخ نشر:

مهرماه 1390

کتاب نشانه‌های پنهان

مجموعه داستان‌های کوتاه

فهرست داستان‌ها

  • ارباب قصر

    «اتاق را سـریعاً برای ارباب آماده کنید. ارباب مدتی است که از اوضاع نابسامان کار کردن شما‌ها گله‌مند است. می‌بایست با کارهایتان، رضایت خاطرشان را به دست آورید. من دیگر از وساطت​کردن شما به ایشان خسته شده‌ام.» من به‌همراه چند غلام دیگر که خدم و حشم قصر ارباب را تشکیل می‌دهیم صحبت‌های مشاور اعظم را…

    ادامه‌ی داستان…

  • ارتفاع سقوط

    از روان‌شناسی پرسیدم: «چرا انسان‌ها به هنگام سقوط از ارتفاع، ناخودآگاه فریاد سر می‌دهند؟» گفت: «ما ارتفاعِ سقوط را با فریاد می‌سنجیم و به هنگام سقوط از بلندی، فریاد می‌زنیم تا همه بدانند از چه ارتفاعی سقوط کرده‌ایم. هم‌چنان که وقتی به صعود قلّه‌ای می‌رسیم آن‌جا هم فریادی سر‌می‌دهیم و بلندبلند می‌گوییم که به چه…

    ادامه‌ی داستان…

  • ارزش هر چیز

    از عارفی پرسیدم: «در این دنیا چه چیزی را دوست داشته باشم که وقتی از دست دادمش غصه‌اش را نخورم؟» او قدری متعجب شد و گفت: «اگر منظور تو هر آن‌چه در این دنیاست، باید گفت که هر چه را که دوست داشته باشی یا نه، روزی از دست خواهد رفت.» گفتم: «آری. این دنیا…

    ادامه‌ی داستان…

  • ارزش وقت

    دزدی را گرفته و نزد داروغه بردند. داروغه از او پرسید: «بگو ببینم چه کرده‌ای که تو را به این‌جا آورده‌اند؟» دزد با حالتی حق به جانب جواب داد: «دزدی.» بعد مکث کوتاهی کرد و بی‌باک از آن‌چه گفته بود ادامه داد: «کاری که هر روز می‌کنم.» داروغه بُهت‌زده از جسارت دزد، با خشم فریاد…

    ادامه‌ی داستان…

  • الماس جوان

    جوانی قطعه‌ای الماس در خانه داشت. روزی آهنگِ فروش آن کرد؛ پس نزد جواهرفروشی رفت. ابتدا خواست قیمت الماسِ آن‌جا را بداند و بعد الماس خود را رو کند. پس به جواهری گفت: «الماسی که تو در مغازه‌ات داری چه‌قدر می‌ارزد؟» جواهرفروش گفت: «سی‌صد دینار، اما الماسی که تو نزد خود داری بیش‌تر می‌ارزد!» جوان…

    ادامه‌ی داستان…

  • امید به زندگی

    از ثروتمندی پرسیدند: «اگر فردا روز مرگت باشد، چه می​کنی؟» مرد با خونسردی گفت: «اگر مطمئن باشم که فردا روز مرگم خواهد بود و می‌میرم، سعی می‌کنم تا امروز را به‌خاطر مردم زندگی کنم، چون در تمام عمرم فقط به فکر خود بوده‌ام. امروز حتماً از مردم حلالیت می‌طلبم و کسی را از خود آزرده…

    ادامه‌ی داستان…

  • انتهای کوچه‌ی تنهایی

    کنار پنجره می‌ایستاد. چشم به انتهای کوچه‌ی خاکی می‌دوخت. نمایی از بی‌رنگی و افسردگی جان می‌گرفت در تن کوچه، و او جان می‌داد برای دیدن چنان لحظاتی! روزی چند ساعت کارش این بود که لب پنجره بنشیند تا انتهای کوچه، تا جایی را که بود با نگاهش بپیماید. خبر نداشت که با چه سرعتی دارد…

    ادامه‌ی داستان…

  • باغ‌وحش

    حیوانات زیادی در خانه نگه می‌داشت: سگ، گربه، موش، پرنده، خزنده و… هر کدام را در قفسی جداگانه نگه می‌داشت. او از دیدن حیوانات لذت می‌برد و هر روز به آن‌ها آب و غذا می‌داد اما تنها وحشتی که داشت این بود که: اگر یک روز درِ تمام این قفس‌ها باز شود، چه اتفاقی می‌افتد؟

    ادامه‌ی داستان…

  • بافنده‌ی بازنده

    این را برای جـهازش بافته بود. سال‌ها با اشک نگاهش، گل‌های فرش را آب می‌داد و گره‌ای که می‌زد گـره‌ای را از کار خود باز شده می‌پنداشت. چیزی به نزدیک​شدن به خانه‌ی بخت نداشت. شاید رازهایش در فرش پنهان بود و می‌دانست که کســـی جز خود، آن​را نمی‌شنود. خوشحال بود. باید گره​ی آخر را می‌زد.…

    ادامه‌ی داستان…

  • بُت‌تراش

    بُت‌تراش بود. مردم به چشم یک برگـزیده، به او می‌نگریـستند. اما برگزیده نبود؛ فقط نقشـی از خـدا را بر پیکر سنگی که بُت می‌خواندند، می‌زد. او هم محبوب مردم بود و هم محبوب معبد. کار او در اصل سنگ‌تراشی بود؛ اما هیچ سنگی را جز در راه ساخت تندیسی مقدس، برای مردمان شهرش، نمی‌تراشید. او…

    ادامه‌ی داستان…

  • بهار

    کودکْ نزد مادرش رفت و پرسید: «مادر، چرا بهار نمی‌آید؟» مادر گفت: «دخترم، صبر کن، بهار از راه خواهد رسید. حالا خیلی زود است.» دخترک مدتی صبر کرد، اما خبری از بهار نشد. نزد مادر رفت و باز همان سؤال را پرسید. مادرش که دید تحمل آمدن بهار برای فرزندش کم است، گفت: «باید در…

    ادامه‌ی داستان…

  • پرواز بلند شاهین

    پرنده‌های زیادی در خانه نگه می‌داشت: از کبوتر، بلبل، قناری، ساره و مرغ سخنگو گرفته تا دیگر پرنده‌ها. اما در میان آن‌همه به جوجه‌شاهینی کوچک بسیار علاقه می‌ورزید. جوجه‌شاهینی که هنوز پرواز نیاموخته بود و او بسیار دوست داشت تا هر چه زودتر پرواز شاهین را ببیند. پس هر روز از بالای پشت‌بام خانه‌اش جوجه‌شاهین…

    ادامه‌ی داستان…

  • پریز برق

    پریز برق مدت‌ها بود که شکسته شده بود. روزی تصمیم گرفتم آن​را درست کنم. بنابراین یک پریز نو خریدم. باید آن را به سیم‌های مربوطه‌اش وصل می‌کردم. مادرم گفت: «پسرم، بهتر نیست برای این‌که برق تو را نگیرد فیوز را بزنی پایین؟» با غروری کاذب گفتم: «نه مادر. می‌خواهم آن را طوری ببندم که برق…

    ادامه‌ی داستان…

  • ترس

    انگار از حادثه‌ای دلخراش و صحنه‌ای وحشتناک فراری بود. باران با تمام زشتی در حال باریدن بود و زمینْ خیس شده بود از باران! در میان گل‌ولای و جویبارها، به راه افتاد. بر شیارها و گودی‌های پُر از آب، که روشنی هیچ‌چیزی در آن نمودار نبود، گام‌هایی به‌ظاهر محکم برمی‌داشت. لباس‌های خیس و کثیفش با…

    ادامه‌ی داستان…

  • ترکه و سایه

    کودکی ترکه‌ای را در زمینی صاف کاشت و به انتظار نشست. آفتابْ در بالاترین نقطه‌ی خود بود و سایه‌ی ترکه فقط یک نقطه بیش نبود. کودک بسیار خوشحال شد. بعد باز به انتظار نشست. آفتاب پایین می‌رفت و سایه‌ی ترکه، هر لحــظه بزرگ‌ترِ از خودِ ترکه می‌شد. کودک دوست نداشت وقت غروب آفتاب، سایه‌ی ترکه…

    ادامه‌ی داستان…

  • تصادف

    صدای ترمز شدید یک اتومبیل و لحظه‌ای بعد، صدای برخورد چیزی با کاپوت خودرو..! این تمام چیزی بود که به‌طور ناگهانی و آنی اتفاق افتاد و دکتر که پشت رُل نشسته بود با حیرت و وحشت زیادی از خودرویش پیاده شد و به طرف فرد حادثه‌دیده دوید. او مرد جوانی را زیر گرفته بود و…

    ادامه‌ی داستان…

  • تصویر شکسته

    رمالی که آوازه‌ی او در شهر پیچیده شده بود هر روز میزبان خیل عظیمی از مردم بود که برای دعا و برآورده شدن حاجاتشان نزد او می‌آمدند تا آن‌که روزی دو جوان که گره‌ای در کارشان به‌وجود آمده بود و نمی‌توانستند در تجارت و معامله منفعتی بدون ضرر ببرند نزد رمال آمدند. رمال با دیدن…

    ادامه‌ی داستان…

  • تصویر یک روز زمستانی

    زمستان بود و هوا سرد و برفی. این وضعیت برای جوانی که دوست داشت امروز را بیرون از خانه بگذراند، چندان خوشایند نبود. او تصمیم گرفت وقت خود را تا بهتر شدن هوا از دست ندهد، پس در خانه ماند و مشغول نقاشی شد. بوم را پیش روی خود گذاشت و خواست تصویر یک روز…

    ادامه‌ی داستان…

  • تقاضای وام

    برای باز کردن حساب به بانک رفتم، البته نه برای این​که پولی پس‌انداز کرده باشم، بلکه بیش‌تر به آینده خوش‌بین و امیدوار باشم. در صف مشتریان بانک به انتظار ایستادم. پیرمردی با لباس‌های کهنه و شمایل روستایی نزدم آمد و گفت: «پسرم، من سواد ندارم اگر زحمتی نیست، یک تقاضانامه برای گرفتن وام برایم بنویس!»…

    ادامه‌ی داستان…

  • تمام آموخته‌های من

    در همان دوران جوانی، در مکتب‌های نام‌آشنا و هرازگاهی بی‌نام، درس و فنون زندگی را می‌آموختم. اکنون سال‌ها است که چیزهای زیادی از استادان زیادی آموخته‌ام. اما همیشه به دنبال چیزی بودم تا فقط خود بلد باشم و آن‌را از کسی نیاموخته باشم، چیزی که خود به آن برسم یا تجربه‌اش کنم. این آرزوی بدی…

    ادامه‌ی داستان…

  • تومور

    در مبهم‌ترین احساس زندگی درمانده‌ام، لحظه‌ای از ورود یک اندیشه‌ی تلخ تا راهی برای رهایی از آن! به چه ترفندی می‌بایست متوسل شوم تا از اوهام شیرین که بر روی حقایق تلخ، پرده پوشانیده خلاصی یابم؟ من حقیقت تلخ را از آن‌رو دوست دارم که چاره‌ای جز پذیرفتن آن ندارم. اما اگر خیالی شیرین در…

    ادامه‌ی داستان…

  • جایزه‌ی بزرگ

    یک مسابقه‌ی دو همگانی در سطح شهر برگزار شد. او هم در این مسابقه شرکت کرد تا قدری اندام خود را محک بزند و از هوای پاک یک روز تعطیل و خلوت استفاده کند. او همراه سایرین گام به گام به‌آرامی می‌دوید و جز کسب آرامش در این فضای پاک، هدف دیگری نداشت. هجوم ناگهانی…

    ادامه‌ی داستان…

  • چشمه‌ی خشکیده

    چشمه‌ای کنار منزل مردی تنها وجود داشت که سال‌ها پیش خشکیده بود. جوان تنها هم مدت‌ها بود که دچار فراموشی شده بود و از مردم بسیار می‌شنید که چشمه‌ای جوشان با آبی زلال در کنار خانه‌اش بوده. اما او هرگز آن​را به خاطر نمی‌آورد. ولی همیشه دوست داشت تا آن‌چه را که همه می‌گویند ببیند.…

    ادامه‌ی داستان…

  • حادثه‌ی مترو

    در متـرو، روبه‌روی جوانی نشسته بودم. نمی‌دانم چرا، اما ناخــودآگاه تمام حرکات جوان را زیر نظر گرفتم. او روزنامه‌ای در دست داشت و از طرز حرکات مرموزش معلوم بود که فقط تظاهر به روزنامه خواندن می‌کند‌. با بی‌احتیاطی بیش‌تر به او خیره شدم. انگار اصلاً برایم مهم نبود که ممکن است مرا ببیند و از…

    ادامه‌ی داستان…

  • حبس ابد

    محکوم به حبس ابد شده بود. بر سر یک اتفاق ناخواسته که درنهایت منجر به کشتن کسی شد، محکوم به گذراندن ادامه‌ی زندگی در زندان شده بود. او اکنون رانده‌شده از جامعه و آزادی بود. گفته بودند اگر در دوران محکومیتش خطایی دیگر از او سر نزند، می‌‌توان در مجازاتش تجدید نظر کرد. اما مگر…

    ادامه‌ی داستان…

  • حرف زندانی

    تمام فکر و ذکر نوجوان در این خلاصه شده بود که بتواند با گذاشتن تله، یک قناری را به‌دام بیندازد. او خود را به همین دلخوشی از درس و مدرسه جدا کرده بود و هرگز به نصیحت‌های مادرش، که بیچاره با حرص و جوش خوردن او را راهنمایی می‌کرد، گوش نمی‌داد. عاقبت، پس از بارها…

    ادامه‌ی داستان…

  • حصار زندگی

    از عارفی پرسیدم: «زندگی تمام آدم‌ها در این دنیا چگونه است؟» گفت: «همه در بند خویش‌اند و تمام زندگی را در حال تلاش برای رهایی ازین بند به سر می‌برند!»  ادامه داد: «تمام انسان‌ها آزاد آفریده می‌شوند، اما در طول زندگی، هزاران تار بر خود می‌تنند و هزاران بند برای خود می​تنند، بعد تمام تلاش‌شان…

    ادامه‌ی داستان…

  • خاطره‌ی سبز

    زمستان و برف سپیدْ نمودِ غمگینی از پیر شدن پیرزنی تنها بود! او به داخل باغی رفت پُر‌ از برف! با دست، به‌آرامی، ‌برف‌ها را کنار زد: هنوز چمن‌های سبز را می‌توانست زیر آن‌همه برف سپید ببیند.

    ادامه‌ی داستان…

  • خدای سرخ‌پوستی

    او را از کشتی غرق‌شده‌ی ملوانان اسپانیایی در سواحل سرزمین خود یافتند که روی ساحل شنی، بی‌حال افتاده بود. پس سریعاً او را به میان قیبله‌ی خود بردند و روزها و شب‌ها تحت مراقبت ویژه‌ی خود قرار دادند. مدتی گذشت و او بهبودی خود را کاملاً به دست آورد. خود را در میان قبیله‌ای سرخ‌پوستی…

    ادامه‌ی داستان…

  • خطا

    راهبی را می‌شناختم که سال‌های سال در معبد به سر برده بود. تا آن‌که روزی خطایی از او سر زد و او را خلع لباس کردند، به‌گونه‌ای که می‌گفـتند او لیاقت بودن در این جامه را ندارد. حال آن‌که اگر فردی عادی همان خطای راهب را مرتکب می‌شد، به اشد مجــازات محکوم می‌شد. به‌گونه‌ای که…

    ادامه‌ی داستان…

  • خلوت پیری

    هر روز، صبح زود که خانه را ترک می‌کنم، پدرم را می‌بینم که بیدار است، اما نگاهش را به گوشه‌ای گره داده و در سکوتی عمیق فرو رفته، انگار تا صبح بیدار بوده است. غروب‌ها که برمی‌گردم باز او را در کنج اتاق می‌بینم. به‌آرامی سلامم را پاسخ می‌دهد. اما می‌دانم که صوت سلام من…

    ادامه‌ی داستان…

  • خو کرده به تاریکی

    مرد کوری سر راهم سبز شد. زیبایی یک صبح دل‌انگیز پاییزی با رنگ‌های چشم نوازشْ باعث شد تا یک لحظه، خودم را جای آن مردِ کور بگذارم. پس چشمانم را بستم تا دنیایی که آن مرد در آن به سر می‌برد را تجربه کنم. اما جز تاریکی و ظلمتی گنگ، چیزی دستگیرم نشد. از این‌که…

    ادامه‌ی داستان…

  • خواسته‌ی پادشاه

    روزی شاه ایران‌زمین تمام هنرمندان کشور را فرا خواند تا هر کدام به‌نحوی تصویر به دنیا آمدنش را از مادر ترسیم کنند. نقاشان سریعاً دست به کار شدند و زنی زیبا کشیدند که کودکی زیبا و قدرتمند را به دنیا آورده. مجسمه‌سازان نیز به همین نحو، تندیس اغراق‌آمیزی از به دنیا آمدن شاه را بر…

    ادامه‌ی داستان…

  • خودکشی

    مردمْ دور ساختمانی بلند جمع شده بودند و جوانی در بالای ساختمان قصد خودکشی داشت.هراسی هولناک و هیجانی نفس‌گیر بر تمام حاضرین آن‌جا حکم‌فرما بود. مردی پیش جوان رفت و از او پرسید: «چرا قصد خودکشی داری؟» جوان با ناراحتی گفت: «چون از زندگی سیر شده‌ام.» مرد با کمی تأمل گفت: «چگونه ممکن است انسانی…

    ادامه‌ی داستان…

  • دام زندگی

    مدت زیادی طول کشید تا فن زندگی را بیاموزم. ولی آیا مگر چیزی از زندگی، در درونم پنهان بود؟ من به تمامی حوادثی که در وجودم نقش می‌بست ایمان دارم. هرگز راهی را برای طلب نکردن چیزی بر خود هموار نکرده‌ام. خواسته‌ام آن‌چه بوده که می‌خواستم. اگر چه ناخواسته‌های زندگی‌ام بیش از خواسته‌هایم خود را…

    ادامه‌ی داستان…

  • در این سرمای سخت، امیدی برای ماندن نیست؛ امیدی برای زنده ماندن!

    در این سرمای سخت، شعله‌ای از دور، لرزان و حقیر در حال رقصیدن بود. نفس‌های آخر بود. با این‌که چند قدمی تا حرارت گرمایی که انتظارش را می‌کشید، نداشت، اما رمق آخر او در نای سوز سرما، داشت از بین می‌رفت و از این‌که جز امیدِ زنده ماندن، چیزی بیش نمانده بود. اما توان درون…

    ادامه‌ی داستان…

  • درخت

    درختی کهن‌سال در حیاط خانه‌اش داشت که بسیار پر شاخه​ و برگ بود. شاخه‌ها و برگ‌های آن همیشه از دیوار حیاط خانه‌اش تا خانه‌ی همسایه‌ها هم می‌رفت. ریزش برگ‌های درخت در سراسر حیاط خانه، هیچ فصلی را نمی‌شناخت. شاید از پُرباری درخت بود! شاید هم نشانی از پیر شدنش! چون حتا شاخه‌هایش وزن سبک برگ…

    ادامه‌ی داستان…

  • درس‌های پدر

    پدرم همیشه درس انسانیت و آزادگی را به من می‌‌آموخت و همیشه می‌گفت: «این حرف‌ها حقایقی است که از پدرم شنیده​ام و او نیز از پدرش و الی آخر…» من هم هر آن‌چه که او می‌گفت، گوش می‌دادم، با این‌که می‌دانستم زمانی که پدرم به دنیا آمده بود پدرش از دنیا رفته بود و او…

    ادامه‌ی داستان…

  • دست‌نیافتنی‌ترین آرزوی دست‌یافتنی

    رودخانه‌ای آرام از کنار روستایشان عبور می‌کرد و نوجوانانی که شنا می‌دانستند، در روزهای گرم تابستانی تنی به آب می‌زدند و اوقات گرم تابستانی را با آب رودخانه خنک می‌کردند. این صحنه‌ی آب‌تنی برای او که همیشه ناظر شادی و هیجان تمام هم‌سن‌وسالان خود بود به آرزویی بدیع و دست‌نیافتنی می‌مانست. او نوجوانی بود که…

    ادامه‌ی داستان…

  • دفتر رؤیاها

    روزهای تلخ و یکنواختی بود و او خاطرات هر روز را در دفتری می‌نوشت تا بعدها آن‌ها را بخواند. اما بعدها با خواندن خاطراتش چندان غمگین یا خوشحال نمی‌شد، چون تکرار حرف‌ها و کارهای روزمره چیزی نبود که او را دمی به وجد آورد و تکرار هیچ و یکنواختیْ چیزی نیست که ما مشتاق به…

    ادامه‌ی داستان…

  • دنیای انسان‌ها

    فریاد و گریه و زاری گدایی که خانه‌ی محقرش در آتش سوخته بود، مردم را به حیرت برانگیخت. «آهای مردم! به دادم برسید تمام زندگی‌ام دود شد، تمام دار و ندارم در آتش سوخت و خاکستر شد. کمکم کنید، کمک…» مردی ثروتمند که با تمسخر، رفتار و حرکات او را نظاره می‌کرد جلو رفت و…

    ادامه‌ی داستان…

  • دیر و زود

    پیرمردی ناظر گفت‌وگوی عجولانه‌ی دو جوان بود. اولی، هراسان و شتاب‌زده، به‌نظر می‌رسید و از این‌که دوستش به او گیر می‌داد و مدام با پرسش‌های بی‌ربط، او را به تنگ می‌آورد، سخت معذب شـده و با جواب‌هایی کوتـاه سعی می‌کرد شرش را از سر خـود باز کند؛ اما دومی‌ ‌با سماجت بیشتری پرسید: «چرا این‌قدر…

    ادامه‌ی داستان…

  • رؤیای فراموش‌شدنی

    کوله‌باری بر دوش گرفت. تا دمدم‌های صبح باید به روستایی سرسبز می‌رسید. از نسیم خنک سحرگاهی و خوابی که از چشمانش ربوده شده بود، لذت می‌برد و خندان لب به نگاه بسته‌ی مردمِ خوابیده، که اکنون در رؤیاهایی هستند که ممکن است هرگز آن‌ها را فردایی دیگر به خاطر نیاورند، می‌اندیشید. چیزی تا روستا نمانده…

    ادامه‌ی داستان…

  • راه کورکورانه

    موش‌کور و گورکن‌ها، به دلیل ضعف بینایی یا حتا کوری محض، قادر نیستند جلو روی خود را ببینند. آن‌ها در زیر زمین، کورکورانه، مسافتی از خاک را با چنگ و دندان می‌کنَند، تا بالاخره سر از جایی درآورند که می‌خواهند؛ اما از آن‌جـایی که در زیر زمین قادر به دیدن چیزی نیستند، همیشه سر از…

    ادامه‌ی داستان…

  • رنج پیری

    آینه را می‌توانست بشکند تا پیری‌اش را در آن نبیند و همین کار را هم کرد؛ اما خاطـرات دوران جوانی، رؤیاهای کــودکی فراموش‌نشده، آلبوم عکــس و موهای سپید همسرش، او را بدتر به دیدن پیری‌اش می‌برد و او نمی‌توانست هر چه را که نمایانگر پیری و خزانش بود، بشکند یا نابود کند.

    ادامه‌ی داستان…

  • رود و دریا

    از برخورد دو ابر بهاریِ عظیم، بارانی بر زمین فرود آمد و در کم‌تر از دقایقی، از اجتماع نهرهای بسیار کوچک، رودی روان شد به سوی مقصدی نامعلوم. این رود، من بودم! رودی که نه از پهنه‌ی این وسعت خاکی خبر داشت و نه از کوچکی خود. بی‌آن‌که خود بخواهم یا بدانم، حرکتم به سمت…

    ادامه‌ی داستان…

  • زمانی برای زیبا شدن

    «زن اولشم، حق و حقوقی که من دارم نباید با اون هرزه یکی باشه! اون دختره‌ی عفریته قاپ شوهر احمقمو دزیده، حالا با عشوه‌بازی‌های بی‌شرمانه‌​ا‌ش سعی داره شوهرمو ازم دور کنه. من می‌دونم باهاش چه کار کنم. حقشو کف دستش می‌ذارم.» این‌ها زمزمه‌هایی بود که زن اول منصور با خود و بیش‌تر با زنان همسایه…

    ادامه‌ی داستان…

  • زندان آزادی

    جوانی که در زندان، دوستان زیادی یافته بود، هر بار که دوران محکومیت او تمام و آزاد می‌شد دوباره دست به جُرمی دیگر می‌زد تا نزد دوستان زندانی‌اش بازگردد. او که در دنیای خارج از زندان کسی را نداشت و هرگز نتوانسته بود دوستی صمیمی و هم‌دل برای خود بیابد به‌شدت از خود متنفر شده…

    ادامه‌ی داستان…

  • زندان تعصبات

    عده‌ای که با نام یکی از ادیان الهی، بدعت‌ها و خرافات زیادی را در میان مردم به‌طور متعصبانه‌ای رواج می‌دادند، توسط شاه دانایی دستگیر شدند و شاه همه را در زندان حبس کرد. روزی، شاه نزد آن‌ها رفت و از آنان خواست تا دست از یاوه‌گویی و تعصبات تهی خود بردارند. اما آن‌ها نه تنها…

    ادامه‌ی داستان…

  • زندگی در غار

    درون غاری تاریک زندگی می‌کرد. او مجبور به گذارندن روزهای روشن زندگی‌اش درون ظلمت مطلق شده بود. سال‌ها بود که دیده‌اش دیگر به تاریکی محض غار، عادت کرده بود، هرچند هرگز رؤیای بیرون از غــار را در ذهن به خاطر نمی‌آورد، شاید اصلاً رؤیایی در کار نبود. بسیار تلاش می‌کرد تا به ظلمت درون غار…

    ادامه‌ی داستان…

  • ساعت‌دیواری

    ساعت‌دیواریْ از کار افتاد و مادر، آن را به پسرش داد تا برای تعمیر نزد ساعت‌ساز ببرد. تنها ساعت‌ساز محله پیرمردی بود تنــها و بی‌کس. پسر ساعت را برای تعمیر نزد او برد. پیرمرد گفت: «برو، فردا بیا.» پسرک رفت و فردای آن روز بازگشت؛ اما ساعت تعمیر نشده بود و پیرمرد گفت: «امروز سرم…

    ادامه‌ی داستان…

  • سبقت

    لحظه‌ای از فشار پایش بر پدال گاز کم نمی‌کرد. بسیار سعی می‌کرد تا از خودروی جلویی سبقتی جانانه بگیرد. تمام هوش و حواس او در همین هدف خلاصه شده بود و لحظاتی بعد که به‌آرامی از خودروی جلویی سبقت گرفت، با خوشحالی پدال گاز را دو چندان می​فشرد. ولی افسوس! خوشحالی او چندان طول نمی‌کشید،…

    ادامه‌ی داستان…

  • سخت اما درست

    مدتی بیکار بود و افکارش سراغ هر گناه و فکر پلیدی می‌رفت. بیهوده نگفته‌اند: «که فکر چو بی‌کار شود، کارگاه شیطان شود!» زمان زیادی طول کشید، تا آن‌که بالاخره به‌عنوان معدن‌چی در یک پروژه‌ی آب‌رسانی مشغول به کار شد و در آن‌جا هر روز مجبور بود مقادیر زیادی سنگ را با فرغون‌های مخصوص به بیرون…

    ادامه‌ی داستان…

  • سقوط

    کــودکی مدام دوست داشت از بالای دیوار حیاط خانه​‌شان به زمین بپرد. هر روز این کار را انجام می‌داد بی‌آن‌که آسیبی جدی به او برسد. روزی که در اتاق خود نشسته بود، کبوتری را در بالای دیوار حیاط خانه‌شان دید. سریع و با هیجان فراوانی از آن‌طرف دیوار بالا رفت و به‌آرامی‌ از روی دیوار،…

    ادامه‌ی داستان…

  • سکه‌ی شانس

    سکه‌ی شانس آرزویی بود که دختر جوانی می‌خواست به دست آورد تا با کمک آن به‌نحوی‌ گره از مشکلات مالی و کارهای فروبسته‌‌‌‌اش بگشاید. عاقبت، روزی که مشغول نظافت و جارو زدن انبار قدیمی خـــانه‌شان بود، گویی آرزویش برآورده شد و سکه‌ای پیدا کرد. در افسانه‌ها شنیده بود که سکه‌ی شانس مثل باقی سکه‌ها نیست…

    ادامه‌ی داستان…

  • سگگ صورتی

    کفش‌های پاره‌اش مدت‌ها بود که پاهای کوچکش را می‌آزرد. وضع مالی پدرش هم آن‌چنان نبود که سریعاً یک جفت کفش بخرد و جایگزین کفش پاره کند. پاهایش بدجوری تاول زده بود. احساس می‌کرد اگر پابرهنه برود، بهتر از پوشیدن چنین کفش‌های پاره‌ای است. پوشیدن یک جفت کفش سالم تمام آرزویش بود. پدرش که دیگر تحمل…

    ادامه‌ی داستان…

  • سنگ و طلا

    از استاد پرسید: «انسان‌های بدوّی برای آن‌که حیوان یا پرنده‌ای را شکار کنند گاه نادانسته به سمت آنان، سنگِ طلا پرتاب می‌کردند. به‌نظر شما اگر آن‌ها از ارزش طلا اطلاع داشتند برای یک شکار ناچیز بازهم این کار را می‌کردند؟» استاد پاسخ داد: «بله!» جوان با تعجب پرسید:«واقعاً؟» استاد گفت: «طلای انسان‌های بدوّی به دست…

    ادامه‌ی داستان…

  • سیرک

    در یک گروه سیرک، میمونی را برای بیش‌تر خنداندن مردم به صحنه‌ی نمایش آوردند. میمون تمام رفتارهای انسان را به‌خوبی تقلید می‌کرد. بسیاری از حرکاتی که میمون ادا می‌کرد، همان حرکاتی بود که انسان‌ها دور از چشم یکدیگر آن را انجام می‌دادند. مردم هم می‌خندیدند. جالب این‌جا بود که مردم به میمون نمی‌خندیدند به حرکات…

    ادامه‌ی داستان…

  • شاخه‌ی خشکیده

    شاخه‌ای خشکیده روی درختی کهن‌سال و سرسبز وجود داشت که از روزگار بد خود بسیار ناراحت و غمگین بود و هر روز زبان به شکوه می‌گشود و روزگار نامرادش را لعنت می‌کرد و از خشکی و فرسودگی خود بسیار نالان بود. درخت هم که حال و روز شاخه‌ی خشکیده را می‌دید، همواره به او دلداری…

    ادامه‌ی داستان…

  • شانس زندگی

    صفحه‌ی حوادث روزنامه، تصویری از خروج یک قطار دهلی‌نو- بمبئی را نشان می‌داد که از ریل خارج شده و در مجموع پنجاه کشته و زخمی در پی داشته​ است. او مسافری بود که آن روز در واگن انتهایی قطارِ حادثه‌دیده حضور داشت. اما خوش‌بختانه در آن حادثه آسیبی ندید و امروز که روزنامه را می‌خواند…

    ادامه‌ی داستان…

  • شاهکار نقاش

    نقاشی که هیچ‌گاه اثرهایش مورد توجه دیگران قرار نمی‌گرفت، به هر دری می‌زد تا بهترین اثر را خلق کند؛ اما هر بار که بوم نقاشی را پیش روی خود می‌گذاشت تا طرحی بیافریند، موفق به انجام کاری نمی‌شد. روزی خواست درختی را در جنگل بکشد که هم‌تراز، هم‌رنگ و هم‌اندازه‌ی سایر درختان باشد. او هر…

    ادامه‌ی داستان…

  • شهر گمشده

    شهر گمشده، از رؤیاهای ماجراجویانی بود که به طمع به دست آوردن جواهرات و عتقیه‌های آن لحظه‌ای دست از اندیشیدن و جست‌وجوی آن برنمی‌داشتند. گویی یافتن آن به معجزه‌ای می‌مانْد که کمال خوش‌بختی هر انسانی را می‌توانست رقم بزند. از آن‌جایی که یافتن آن هرگز تحقق نیافت، برای عده‌ای مانند آرزو یا هدفی می‌ماند که…

    ادامه‌ی داستان…

  • شهرت

    از هنرمندی پرسیدم: «راه معروف شدن در چیست؟» پاسخ داد: «راه معروف شدن در زمان است. من معروف نیستم، اما مرا وقتی می‌یابند که در زیر توده‌ای از خاک پنهان شده‌ام و تو هم غصه‌ی وجودت را نخور که روزی می‌میری!»

    ادامه‌ی داستان…

  • صندلی پوسیده

    پیرزنی تنها شب و روز روی صندلی راحتی‌اش می​نشست و همراه با صدای جیرجیر آن، ساعت‌ها مشــغول تماشای منظره‌ی داخل حیاط خانه‌اش می‌شد. صندلی چوبی را سال‌ها پیش، از مادرش به ارث برده بود و آن را بسیار دوست داشت. اما صندلی چوبی، حالا پس از سال‌ها پوسیده و فرسوده شده بود و آن را…

    ادامه‌ی داستان…

  • صیاد فراموشکار

    صـیادی بود که هرازگاهی دچار فرامــوشی می‌شد. او در طول روز، چندین دام در جنگل می‌گــذاشت و روز بعـد به جنگل می‌رفت تا صیدی به دست آورد؛ اما او فراموش می‌کرد دام‌هایش را کجا کار گذاشته است! روزی پایش در یکی از دام‌هایی که خود در جنگل گذاشته بود گیر کرد و به‌شدت آسیب دید.…

    ادامه‌ی داستان…

  • عادت پیری

    عادت داشت همیشه جلو آینه، تعداد تار موهایی که سفید شده بودند را بشمارد. با این کار احساس می‌کرد که چه‌قدر پیر شده است! اکنون سال‌ها است که واقعاً پیر شده، اما همان عادت در آینه نگاه کردن را دارد. با این تفاوت که حالا تعداد تار موهایی که سیاه مانده‌اند را می‌شمرد. او با…

    ادامه‌ی داستان…

  • علم بهتر است یا ثروت؟

    استاد سر کلاس گفت: «پرسشی که در گذشته و از کودکی در کتاب‌های درسی خود، با آن روبه‌رو شده‌اید، بی‌شک این بوده که: علم بهتر است یا ثروت؟ و حتماً هم می‌دانید که در گذشته همه معتقد بودند که علم بهتر از ثروت است. اما اکنون که شرایط مالی، تعیین‌کننده‌ی بسیاری از مشکلات زندگی است،…

    ادامه‌ی داستان…

  • غلام و ارباب

    غلامی اربابش را بسیار دوست داشت. اربابش هم که مردی رئوف و مهربانی بود، روزی تصمیم گرفت غلامش را آزاد کند. پس او را فرا خواند و به او گفت: «تو از این پس دیگر آزادی و می‌توانی هر جایی که دوست داشتی بروی. تو هم انسانی و بنده‌ی خدا و نباید زیر دست کسی…

    ادامه‌ی داستان…

  • قاب عکس

    قاب عکس دوران جوانیِ پیرمرد، تمام دلبستگی و عشقِ گذشته‌ی شیرین او بود. هر روز قاب را در دست می‌گرفت و بیش‌تر اوقاتِ خود را به تماشای آن می‌گذراند، قابی که تمام رؤیاهای خود را در آن می‌دید؛ تصویری از آن‌چه که بود. یاد روزهایی می‌افتاد که فقط صحنه‌ای از آن‌همه خاطرات میان چهارضلعِ قاب،…

    ادامه‌ی داستان…

  • قالیچه‌ی سلیمان

    آرزو می‌کرد حداقل برای لحظاتی، قالیچه‌ی سلیمان را در اختیار داشته باشد تا با آن بتواند دور دنیا به‌سرعت بچرخد. در اتاقش چنان محو این رؤیا بود که وقتی به خود آمد پنداشت که دنیا دور سرش می‌چرخد.

    ادامه‌ی داستان…

  • قهرمان داستان

    باید داستانی می‌نوشتم که مضمونش تو باشی. اما تویی وجود نداشت. قلم و کاغذ را به کناری گذاشتم تا قهرمانم (قهرمان داستانم) را پیدا کنم. پس از سال‌ها که تو را یافتم، داستانم به پایان رسید.

    ادامه‌ی داستان…

  • کارآگاه

    از کارآگاهی خبره، که معمولاً مجرمانش را با روش‌های روان‌شناسی کشف می‌کرد، پرسیدم: «از میان چند متهمِ کاملاً شبیه به هم، چگونه می‌فهمی کدام​یک مجرم اصلی​است؟» گفت: «من گاهاً مجرم واقعی را از روی این اصل می‌شناسم که: مجرم، همیشه، برای عادی بودن، کارهای غیرعادی می‌کند!»

    ادامه‌ی داستان…

  • کتاب روشن

    کتابی می‌خواندم که هر خطش روشنی راهی را برایم نشان می‌داد، اما در یک آن، برق رفت و من کتابی در دست داشتم که خطوط چاپ شده​ی آن هم  قابل رؤیت نبود، اما هم‌چنان روشنی راهی را که به من نشان داده بود در تاریکی اتاقم می‌توانستم ببینم.

    ادامه‌ی داستان…

  • کرکس گرسنه

    گرسنگی به‌شدت به کرکسی پیر فشار آورده بود. او ساعت‌ها در آسمان در حال پرواز بود تا چیزی برای خوردن بیابد، تا این‌که بالاخره لاشه‌ی یک پرنده را دید که روی زمین افتاده. پس به‌سرعت به سوی لاشه‌ی پرنده هجوم برد. در حین نشستن بر لاشه‌ی پرنده، کفتاری که در آن حوالی برای لاشه کمین…

    ادامه‌ی داستان…

  • کوچ پرستو

    فصل سرما فرا رسید و کوچ پرستوها آغاز شد. برای پرستوی تنهایی که از دیگران جا مانده بود، هر جایی که آب و هوایی نسبتاً مطلوب داشت، می‌توانست مکانی امن برای آغاز زندگی تازه‌اش باشد. پس به درون باغی در چندصد کیلومتری محل زندگی قبلش رسید و درون لانه‌ای بر درختی پر کشید. آن‌جا با…

    ادامه‌ی داستان…

  • کیف پول گم‌شده

    رفتگری موظف بود هر روز صبح زود محوطه‌ی سنگی داخل پارک را نظافت کند. در یکی از همین روزها که مشغول جارو زدن بود یک کیف پول سیاه رنگی دید که روی یکی از صندلی‌های داخل پارک جا مانده، که لحظاتی قبل پیرمردی خوش​تیپ آن صندلی را ترک کرده بود. کیف را برداشت و محتوایش…

    ادامه‌ی داستان…

  • گام‌های کودکی

    مدت‌ها بود که به‌سختی از چهار تا پله‌ی جلو درِ خانه‌اش پایین می‌آمد. با تمام ترس و لرز و بی‌ثباتی نامنتها، چنان دست‌هایش را دور حفاظ فلزی اطراف پله، حلقه کرده بود که انگار هر آن ممکن است، سقوط کند. به‌آرامی و کندی فوق‌العاده‌ای گام‌های لرزانش را برمی‌داشت. لحظه‌ای یاد کودکی‌اش در همان خانه هم‌چون…

    ادامه‌ی داستان…

  • گدا

    مدت زیادی بود که گدایی می‌کرد و همیشه آرزو داشت پول کلانی به دست آورد تا دست از تکدی‌گری بردارد. او هر روز از بانک سر مسیرش رد می‌شد و دست مشتریان بانک را نگاه می‌کرد و افسوس می‌خورد. او هرگز خود را ملزم به انجام کاری نمی‌کرد تا در قبال آن پولی بگیرد. چون…

    ادامه‌ی داستان…

  • گنج ویرانه

    بسیار شنــیده بودم که بهترین گنج‌ها در کنج بدترین ویرانه‌ها قرار دارد! تا آن‌که روزی از کنار خـرابه‌ای رد شدم که عده‌ای دور ویرانه، جمع شده بودند. از آن‌ها پرسیدم: «چه اتفاقی افتاده؟» یکی از آن‌ها گفت: «دیوار ویرانه بر سر مردی که در این‌جا گنجی یافته بود، خراب شد!»

    ادامه‌ی داستان…

  • لباس ابریشمی مادربزرگ

    لباس ابریشمی، تنها سوغاتی‌یی بود که مادربزرگم قرار شد آن را از سفری دور برایم بیاورد. برای من، که دختری خردسال بودم، چنین هدیه‌ای می‌توانست حسابی شیرین و به یاد ماندنی باشد، هدیه‌ای که هرگز آن را تا آخر عمر فراموش نمی‌کردم. اما مادر بزرگم هرگز برنگشت! الان سال‌ها است که من بیش از ده…

    ادامه‌ی داستان…

  • لذت نگهداری

    من و دوستم روزی تصمیم گرفتیم تا هر کدام یک ساعت​مچی بخریم. پس از خرید، من بلافاصله روکش پلاستیکی آن​را کَندم. اما دوستم سرزنشم کرد که چرا این‌قدر لوازم شخصی را بدون مراقبت و توجه نگه می‌دارم.        در پاسخش گفتم: «من دوست دارم تمام زیبایی یک چیز را یک‌جا و برای خود داشته باشم،…

    ادامه‌ی داستان…

  • ماشین آخرین‌سیستم

    همیشه آرزو داشتم یکی از خودروهای آخرین‌سیستم، که قیمتی سرسام‌آور هم داشت، مال من باشد و این تنها آرزوی بزرگ من بود و تنها دلخوشی که خود می‌توانست بهانه‌ای برای رسیدن به آن باشد. اما روزی که با تاکسی به محل کارم می‌رفتم یک صحنه‌ی تصادف دیدم که بسیار وحشتناک بود. از همان خودرویی که…

    ادامه‌ی داستان…

  • مسابقه‌ی تنیس

    «فردا، در مدرسه، مسابقه‌ی تنیس داریم. امسال تمرین زیادی کردم تا این مسابقه را ببرم، آن هم در سطح شهر. هر کس که برنده شود، تور چند روزه‌ی داخل کشور را برایش تدارک دیده‌اند. شما هم حتماً می‌آیید تا برنده شدنم را ببیند. نه پدر؟» این‌ها جمله‌هایی بود که پسرک به پدرش می‌گفت و از…

    ادامه‌ی داستان…

  • مهتاب شب

    خواب دیدم که چندین شب​است اثری از ماهِ شب در آسمان نیست. با ستاره‌ای در این باب سخن گفتم. او گفت: «برای دیدن ماه، باید به انتظار بنشینم؛» اما نگفت تا کی! شب‌ها و روزها می‌آمد و می‌رفت و هر روز، روز روشنی را به انتظار دیدن ماه شب سپری می‌کردم و هر روز، خورشید…

    ادامه‌ی داستان…

  • مهتاب و ویرانه

    پرتو نوری از گوشه‌ی ویرانه‌ی تاریک، تیغه‌ای از روشنایی مهتاب را به ارمغان می‌آورد، برای آن‌کس که در این ویرانه خفته است. برای آن‌کس که در این ویرانه خفته است، گاه روز روشن هم از پرتوافشانی‌اش خسته می‌شود؛ برای آن‌کس که هنوز چشم در رؤیایی کهنه دارد، کدام آرزوی تازه او را به استقبال گرم…

    ادامه‌ی داستان…

  • نقاب

    همیشه به من می‌گفت: «گاه زیباترین لبخند خود را از دیگران دریغ می‌کنیم، گاه دلقکی می‌شویم تا به‌زور لبخندی بر لب کسی بیاوریم.» دلقک سیرک بود و همیشه در مراسم‌های مختلف، نقاب‌هایی متفاوتی بر چهره می‌زد. روزی از او پرسیدم: «چرا مرتب نقاب‌هایت را عوض می‌کنی؟ به‌نظرت، داشتن یک سیمای شناخته‌شده و ثابت برای تو…

    ادامه‌ی داستان…

  • نقطه سر خط!

    معلم، سر کلاس حاضر شد. کتاب را دستش گرفت و رو به دانش‌آموزان کرد و گفت: «خب، همه دفترهای‌شان را باز کنند که وقتْ وقتِ دیکته است!» همه‌ی دانش آموزان، یکی فقیر یکی غنی، یکی دانا دیگری نادان، از شاد و غمگین، از امیدوار و مأیوس، از دل‌آزرده و دل‌آزار، از نالان و حیران، از…

    ادامه‌ی داستان…

  • نقطه‌ی اوج

    مردی ثروتمند نزد دوست نقاشش رفت تا برایش مفهومِ نقطه‌ی اوج را روی تابلویی زیبا نقاشی کند و در ازای آن پول بسیار خوبی به نقاش بدهد. نقاش هم پذیرفت این کار را برایش انــجام دهد. نقاش به منزل رفت و بوم سفید نقاشی را پیش روی خود گذاشت، قدری فکر کرد و بعد بوم…

    ادامه‌ی داستان…

  • نی‌نواز

    در پارک شهر، جوانی به انتظار کسی نشسته بود که صدای نواختن نی، که چند متر آن‌طرف‌تربود به گوشش رسید. جوان بلند شد و به دنبال صدا رفت. پیرمردی را در حال نواختن نی دید؛ نزد او رفت و روی نیمکتِ کنارش نشست، که پیرمرد نواختن نی را قطع کرد. جوان از جا بلند شد…

    ادامه‌ی داستان…

  • یک قدم تا مرگ

    نمی‌دانستم فاصله‌ی خود را تا مرگ چگونه بسنجم؟ آیا باید مجموع روزهای زندگی سپری‌شده را می‌شمردم یا آن‌که تعداد روزهایی که ممکن بود زنده بمانم؟ یا تعداد روزهایی که به‌خاطر دردِ زندگی، حاضر به مردن بودم یا حتا تعداد روزهایی که به‌خاطر ترس از مرگ، زندگی کردم یا این‌که حتا تعداد روزهایی که می‌مُرد تا…

    ادامه‌ی داستان…

error: لینک های همرسانی مطلب در سمت چپ صفحه هست دوست داشتی به اشتراک بگذار!