عصای دست

کتاب گفتم گفت

کتاب گفتم گفت

گفتم:”سلام بابابزرگ…”

گفت:”سلام دلبندم خوبی بابا جان؟”

گفتم:”آره! این چیه دستت؟”

گفت:”عصاست، نمی‌دونستی اسمش رو!؟”

گفتم:”نه، برای چی دستت گرفتی؟”

گفت:”برای اینه که زمین نخورم، ما پیرمردا همه به زور یه عصا سرپاییم.”

گفتم:”پس معلومه زورش زیاده! کاش این عصا دست من بود باهاش این پوریا پسرهمسایه رو اینقد می‌زدم که زمین بخوره…!”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید