نان!

مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه

تنور دین همیشه داغ است و نان دین همیشه تازه! حتی از بیات شدن‌اش هم می‌توان تعریف و تمجید کرد و بارها و بارها آنرا بر سر سفره‌ی مردم نشاند. دکان نانوایی دین، همیشه پُر روزی است. چه آن‌زمانی که سنتی نان پخته می‌شد چه امروز که ماشینی است! آن‌قدر از این نانِ سوخته و خمیر به خورد مردم رفت که هیچ‌گاه نفهمیدند، پیامبر، پیام‌بَر نیست؛ اما این نان، لازمست. حتی یک قرص‌اش. هر روز صبح باید مردم را دم نانوایی به صف کرد. چون روزِ بی نان، گرسنگی شکم است به بهانه‌ی فکر کردن. اما هنگامی‌که سیر می‌شوند در انبوه مشکلات، فرصتی برای فکر کردن نخواهند یافت. آن‌قدر باید بدوند تا باز برای فردا گرسنه بمانند و برای یک قرص دوباره‌ی نان. مطمئناً زخم معده از زخم اندیشه زودتر احساس می‌شود!

مردم هیچ‌گاه نفهمیدند، پیامبر، پیام‌بَر نیست. اگر خدایی که همه چیز را می‌داند چه نیازی است که چیزی به‌اش بگوییم؟ پس پیامبری نیاز نبود. این خدا بود که خواست چیزی به ما بگوید. شاید خطایی کرده که می‌خواست توجیه‌اش کند. کسی چه می‌داند!؟ فقط خوب می‌دانم، هیچ پیامبری، پیام‌بَر نبود؛ اگر بود نجوای دردها را به گوش خدایی که از هیچ چیزی مطلع نیست می‌رساند. همه‌اشان پیام‌آورند. یک کانال یک طرفه برای حرف‌ها و رازهای مگوی، که نمی‌شود به هر کس گفت و این همان توجیهی بر اشتباهات بیشتر او بود. باید بلندگویی دست می‌گرفت و خودش بر سر زمین فریاد می‌زد؛ نه آنکه برگزیده‌هایی را برگزیند و حرف‌های دلش را به آنان بسپارد، آنانی که هرکدام زبان متفاوتی داشتند و تفکری متناقض. آن‌گونه شد که نان‌های سبوس‌دار، تافتون، سنگگ، بربری، باگت، بیگل هندی، چاودار قرون وسطی، نان‌های فانتزی و حتی لواش، خیلی آهسته و یواش هر کدام مزه‌ای پیدا کردند و دستور پختی. این شد صفوف درهم و طولانی مردم برای خرید نان در قحطی فکر. چه صف‌هایی! چه دعواهایی، چه نوبت‌هایی و چه….!

اما پس از آن، هرچه می‌گذشت طعم و خاصیت نان‌ها کم می‌شد و صف‌ها خلوتر. برخی نان‌ها را آغشته کردند به چند چیز افزودنی دیگر، تا مزه‌دار و پُرخاصیت شود، حداقل مردم بخاطر گردو، کشمش و ویتامین‌های جدید هم که شده، نانی را برگزیده و می‌خوردند. برخی فریاد می‌زدند که هنوز بهترین نان را دارند. برخی هم کلاً قید نان را زدند و بی نان شدند. همین شد که چه کتاب‌هایی در باب شیوه‌ی پخت نان‌ها نوشته نشد. کتاب‌های این نانوایان و آن پیام‌آوران، نفس قفسه‌های کتابخانه‌ها را گرفت و این شد سرآغاز جنگ نان از هزاران سال پیش تا هزاران سال بعد از آن. خدا نمی‌دانست. اگر می‌دانست بی‌واسطه سخن می‌گفت. نترسید از زور شیطان. اگر می‌ترسید، می‌دانست که مطمئناً، زور، همیشه زور دارد!

او خود راه رسیدن به خودش را سخت کرد و رساندن پیامش را به مردم گرسنه و بدبخت، سخت‌تر. او به همه‌ی آدم‌ها اعتماد نکرد، فقط چند پیام‌آور مورد اعتمادش بود که آنان نیز اوضاع را بدتر از قبل کردند. خدا، خیلی زود به آدمی که آفرید و به خود آفرین گفت و بار آسمان‌ها را بر دوش او گذاشت، نامحرم شد. اما این را خوب می‌داند که تنور دین همیشه داغ است و نان دین، همیشه تازه!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code

error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید