اجاق گاز!

آخر هفته بود یک روز تابستانی بسیار دلچسب، پدر خانواده، صبح، پس از لذت شبانه با همسر و استراحتی مناسب بیدار شد تا بساط کباب را برای ناهار روز جمعه آماده کند، عادتی که همه اعضای خانواده آنرا دوست داشتند و همیشه منتظر آخر هفته و بساط پدر بودند… همسرش هم خوشحال از اتفاق دیشب و این اقدام شوهرش به باغ سیب داخل حیاط رفت تا دراین همراهی لذت بخش، سهیم باشد. هر دو با لذت زیادی در حال تدارک و آماده سازی منقل کباب و سیخ کردن کباب ها بودند، ذغال ها چنان آماده شده بودند که ممکن نبود هیچ چیزی، خام و نپخته از آن بیرون بیاید.

مرد خانه در اثر تکرار و علاقه، تبحر و استادی خاصی در برپا کردن آتش و پختن کباب داشت آنگونه که زبانزد بود و البته خود هم به این مهارت اشراف داشت و چنان به خود می بالید که انگار کسی در جهان به اندازه او در این کار مهارت ندارد و هنگامی که سیخ های مملو از گوشت را بر روی ذغال باد می زد یقین داشت که بر هفت آسمان غلبه کرده و هرچقدر دود بیشتری از آتش و کبابش برمی خاست حس می کرد غول چراغ جادوست که از میان انبوه دود ظاهر شده تا آرزوی خوردن کباب آخرهفته زن و فرزندش را برآورده سازد.

زن هم عاشق چنین عظمتی شده بود، نیروی مردانگی او را بیشتر در پس دود می دید. به واقع او غول چراغ جادو شده بود… در حین آماده سازی کباب ها جلوی مردش ظاهر شد، مرد با دست زد روی باسن همسرش و باخنده ای طعنه آمیز گفت: ” این اجاق گاز گنده رو از اینجا بردار!”

ناگهان این جمله به شدت افکارش را به هم ریخت و حباب خوشی های زن را ترکاند، این حرف طعنه ای بود که زن به دل گرفت اما تا پایان آن روز چیزی نگفت فقط دائم با خودش تکرار می کرد که: “یعنی باسنم اینقد بزرگ شده!؟ زشت شدم؟ یعنی هیکلم به هم ریخته؟ نکنه ازم بدش اومده بره سراغ یکی دیگه…” و سپس گفت: “این بیشعور چی میفهمه! الان همه دنبال باسن بزرگ هستن!” هزاران فکر و حرف بی نتیجه از ذهنش عبور کرد.

اکنون هم از چراغ جادو متنفر بود هم از اجاق گاز. اینها آزاردهنده ترین واژه هایی بودند که دارکوب وار در مغزش بر هم کوبیده می شدند.

تکرار این جمله که :” این اجاق گاز گنده رو از اینجا بردار!” از ذهنش بیرون نمی رفت اما واکنشی هم نخواست بروز دهد. تشبیهی که همسرش بکار برده بود آزاردهنده بود آنروز همه چیز با لذت هر چه تمامتر در جمع خانواده به پایان رسید. اما برای زن، نه!

شب شد و مرد خانه با همسرش در داخل اتاق خواب بودند و زن که دلخور از حرف امروز صبح بود به همسرش پشت کرده بود…و اصلا سر ذوق نبود.

مرد هم علت ناراحتی او را نفهمید، پس تلاش کرد تا او را به خودنزدیک کند، شیطنت ها و شوخی های مرد برای سر ذوق آوردن او میسر واقع نشد، بنابراین خواست که او را در آغوش بگیرد که گفت:” امشب رو نمیخوای…!؟”

زن متوجه خواسته همسرش شد اما ناگهان برگشت و با ناراحتی گفت:” خودت متخصص کباب درست کردنی، انتظار نداری که من اجاق گاز به این بزرگی رو برای یه تیکه گوشت پلاسیده کوچیک روشن کنم!؟”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید