داستان های هادی احمدی

مدت زمان مطالعه: 5 دقیقه

13 شهریور 1399

درک تو از مدرک!

مدت زمان مطالعه: 5 دقیقه گواهینامه‌ی بعدی را که گرفتم سریع آنرا قاب کرده و به دیوار زدم. در رزومه‌ هم آنرا نوشتم. انگیزه‌ام بیشتر […]
13 مرداد 1399

حلقه‌ی آهنی!

مدت زمان مطالعه: 6 دقیقه خانواده‌ی ما گوشه‌گیرترین خانواده‌ی این کره‌ی خاکی است! گویی نه همسایه‌ای داریم نه قوم و خویشی… البته که همسایه داریم […]
23 فروردین 1399

نازنین

مدت زمان مطالعه: 8 دقیقه زیباترین، دلرباترین و رویایی‌ترین چیزی بود که به چشمم می‌دیدم یک عروس زیبا که دست در دست شوهرش از پله‌های […]
6 آبان 1398

تن به اجبار

مدت زمان مطالعه: < 1 دقیقه گفتم:”پادگان رو یادته!؟ پسر چقدر ما فرار می‌کردیم تا اون دوره‌ی سربازی لعنتی رو نگذرونیم اما در آخر دوسال سربازی […]
24 تیر 1398

خِرَد جمعی!

مدت زمان مطالعه: < 1 دقیقه عده ای از اهالی ده می گفتند: “کدخدای ده، از بس تصمیمات نادرست گرفته دیگر تصمیم نادرستی نمانده که نگرفته […]
error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید