زمستان و برف سپیدْ نمودِ غمگینی از پیر شدن پیرزنی تنها بود!
او به داخل باغی رفت پُر از برف!
با دست، بهآرامی، برفها را کنار زد: هنوز چمنهای سبز را میتوانست زیر آنهمه برف سپید ببیند.
32
زمستان و برف سپیدْ نمودِ غمگینی از پیر شدن پیرزنی تنها بود!
او به داخل باغی رفت پُر از برف!
با دست، بهآرامی، برفها را کنار زد: هنوز چمنهای سبز را میتوانست زیر آنهمه برف سپید ببیند.
عاشق زنی شدم که فقط یکبار برای نظافت به خانهاش رفته بودم. غریبی ما باهم چند دقیقه بیشتر…
این داستان واقعی است. سرهنگ همتی، رئیس ستاد فرماندهی، مردی مقتدر و جدی بود و درعینحال گاهی هنگام…
زنگ مدرسه، گوشخراش و دلهرهآور بود، اما نه همیشه. وقتی در حیاط مدرسه، وسط بازی و استراحت، زنگ…
گفت:"یه کتاب گرفتم با عنوان چگونه دیگران را متقاعد کنیم، اما هیچ حرفی برای گفتن نداشت خیلی مزخرف…