قالب وردپرس
مرز رویا و حقیقت


گِرد من هر شب و روز

کسی می آمد و بی حرف ز پیشم می رفت.

کسی انوار مرا قبله بکرد

کسی دیدار مرا شُکر بگفت.

آن چه بوده که مرا نقطه ی پرگار نمود؟

و خودش هم شده آن محور حیرانی من.

چون سبُک بالی پروانه ی شب؛

مطمئنم، که پروانه نبود!

سخن از هر دل دلداده بگوید همه شب

سخن از قصه ی بیگانگی اش.

او به تعداد نفسهای سحر با من بود.

او به تعداد کمِ لحظه ی خوش با من بود.

ولی با این همه هم

گر چه می گفت ز الفاظ غریب

مطمئنم، که بیگانه نبود!



خنده ام را به لبِ خنده ی خود داده جواب.

گریه ام را به شبِ گریه ی خود کرده حساب.

او دگر با من بود! هر چه گفتم بگوید با من.

شده آیینه ی این پیکر و تن.

عقل عاقل به دلم گفت:« که او دیوانه است.»

هر چه می کرد اگر چه همه از تقلید بود؛

ولی بر عقل بگفتم سخنی،

« مطمئنم، که دیوانه نبود!»

او به تکرارِ سلام های قشنگ

دلِ بی تاب مرا بُرده به افسانه و جنگ.

او مرا داد ز آن بوسه ی پُر داغِ لب اش.

او مرا گفت ز افسانه ی سوزان شب اش.

گرچه می گفت ز هر قصه و افسانه ی پوچ

مطمئنم، که افسانه نبود!



لحظه ای آمده هوش،

آن فراموشی من.

خانه را می گشتم؛

همدمی اینجا بود

کنج افکار تهی گشته ی من!

ولی افسوس که نیست

تا بگردد بَرِ من

تا بگوید ز غریب

تا زند خنده به من

تا کند قصه ی حقّ از تنِ افسانه جدا.

ولی افسوس که نیست!

شاید او رفته دگر

تا به رؤیای دگر.

او دگر رفته ازین خانه ی سرد؛

و سپس من ماندم

بعد از او با تبِ این قصه و درد.


آن زمانی که لبِ بام منش بال گشود

او مرا کرده سجود

او ز من غصه ی هر قصه ربود

هر چه بودست نی است.

چه شده بر سرِ آن یاور دلداده ی من!؟

که به اندازه ی تکرار امیّد با من بود

او دراین خانه نبود

شاید او در دلِ دیوانه ی من گشته وجود!

مطمئنم، که در خانه نبود!



بازدید: (7) بار

دیدگاه های خود را در ارتباط با این نوشته مطرح فرمایید.

avatar
  Subscribe  
اطلاع رسانی
error: یاد بگیریم کپی نکنیم