برادر معتاد

کتاب گفتم گفت

کتاب گفتم گفت

گفتم:”یه برادر بیکار دارم که معتاد هم هست خیلی تلاش کردم تا به روال عادی زندگی‌اش برگرده…”

گفت:”مثلا چیکار کردی!؟”

گفتم:”گفتن نداره، اما رهن خونه‌اش رو دادم، تا جایی که در توانم بود و از دستم بر می‌اومد هزینه‌‌ی مخارج روزمره‌ی زندگی زن و بچه‌اش رو هم می‌دادم براش یه کار دست و پا کردم سه ماه نشده اومد بیرون، کمپ خوابوندمش شش ماه ترک کرد و باز رفت سراغ اون زهرماری، و… خیلی کارای دیگه!”

گفت:”الان چیکار می‌کنه!؟”

گفتم:”هیچی، با نداری و بیکاری و قرض و قول زندگی سگی‌اش رو ادامه میده… اما دیگه نمی‌خوام براش کاری بکنم.”

گفت:”منم یه برادر بیکار و معتاد داشتم، اما هیچ کدوم از این کارهایی که تو کردی و براش نکردم، من عقیده دارم آدما باید خودشون برای خودشون تلاش کنن، تا کسی خودش نخواد تغییر کنه، هر تلاشی بی‌فایده است…مث تلاش تو.”

گفتم:”برادر داشتی..! مگه الان نداری؟”

گفت:”نه دیگه ندارم، اینقد تزریق کرد تا مُرد…!”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code

error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید