زندان تعصبات

نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

عده‌ای که با نام یکی از ادیان الهی، بدعت‌ها و خرافات زیادی را در میان مردم به‌طور متعصبانه‌ای رواج می‌دادند، توسط شاه دانایی دستگیر شدند و شاه همه را در زندان حبس کرد.

روزی، شاه نزد آن‌ها رفت و از آنان خواست تا دست از یاوه‌گویی و تعصبات تهی خود بردارند. اما آن‌ها نه تنها نپذیرفتند بلکه شاه را کافر و ملحد خواندند. از آن روز شاه به آهنگران دستور داد تا بدترین و سنگین‌ترین غل و زنجیرها را برای زندانیان بسازند. مدتی بعد، همه‌ی زندانیان، در سیاه‌چاله‌ای که هیچ راه گـریزی نداشت به غُل و زنجیر نیز بسته شدند.

روزی ملکه از شاه پرسید: «زندانی که زندانی​ است دیگر چه لزومی داشت آن‌ها را به زنجیر ببندی؟»

شاه گفت: «آن‌ها را زندانی کردم تا از افکار و کارهایشان دست بردارند میسر نشد، آن‌ها را راهنمایی کردم، باز نشد. اکنون آن‌ها را در شرایط بدتر به زنجیر بستم تا رهایی یابند…»

ملکه پرسید: «و اگر باز میسر نشد؟»

شاه دانا گفت: «آن‌ها در زندان‌هایی که من برایشان تدارک دیده‌ام محبوس نیستند، آن‌ها در زندان تفکرات خود زندانی‌اند و هیچ راهی نیز برای رهایی از زندان فکر نیست! به‌‌هرحال یا آن‌ها درون زندان من می‌پوسند یا درون زندان خویش!»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code

error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید