باید داستانی مینوشتم که مضمونش تو باشی. اما تویی وجود نداشت. قلم و کاغذ را به کناری گذاشتم تا قهرمانم (قهرمان داستانم) را پیدا کنم. پس از سالها که تو را یافتم، داستانم به پایان رسید.
11
باید داستانی مینوشتم که مضمونش تو باشی. اما تویی وجود نداشت. قلم و کاغذ را به کناری گذاشتم تا قهرمانم (قهرمان داستانم) را پیدا کنم. پس از سالها که تو را یافتم، داستانم به پایان رسید.
آدم عوضی! فصل یک [قسمت یک]تا پیش از این، فکر میکردم به دنیا آمدهام تا دنیا را ببینم…
نامهرسان بین دو نفر بودم. یکی عاشق بود و دیگری معشوق و چه بسیار که جای این دو…
گفتم:"ببین خانم ناشر، خیلی مسخرهاست که نویسندهای از مردم پول بگیرد بابت کتابهایی که نوشته! اصلاً چه معنی…
برخی پیش از گرفتن شناسنامه میمیرند، برخی پیش از گرفتن عقدنامه و بسیاری پیش از نوشتن وصیتنامه. این…