هادی احمدی (سروش):

دیشب قهوه نوشیدم، ۱۰ دقیقه نرمش کردم و بعدش یک ست پرس پا با وزن معمولی زدم. کمی بعد بلند شدم، یک قُلپ آب و کمی قدم زدم تا استراحتی کنم برای حرکت بعدی.
باشگاه بطرز عجیبی خفه و گرم بود. شاید چون شلوغ بود.
ناگهان سرم گیج رفت، عرق سردی کردم و صداهای داخل محیط بشکل پژواک نامفهوم و خیالی شنیده می‌شد.
در جایی نشستم و یک آن...
×××
برای اولین بار در زندگی‌ام بیهوش شدم!
نمیدانم دقیق چقدر؟ احتمالاً حدود ۵ یا ۱۰ دقیقه.
چشم که باز کردم همهمه‌ی هم‌باشگاهی‌ها را شنیدم که ایستاده، تماشایم می‌کردند. برخی سعی داشتند کمکم کنند. برخی دنبال چرایی این بیهوشی بودند و برخی لنگم را هوا کردند و برخی مدام می‌پرسیدند:"حالت خوبه؟"
نه آب‌نمک و نه آب‌قند مرا به حال خود بازنگرداند جز اینکه فقط توانستم بگویم:"گرممه".
با بادبزن و پنکه سراغم آمدند و در کسری از ثانیه دمای بدنم برگشت و زنده شدم.
درست شبیه حکایت مار مولانا؛ فقط برعکسش.
×××
در اثر سقوط بر زمین، پایم زخمی شده بود؛ گردنم بشدت گرفته و تمام بدنم خیس آب بود. لباسم نیز چنان خیس بود که انگار از سر تا پا شاشیدم به خودم.
پرسیدم آب به سروصورتم پاشیدید؟ گفتند نه!
من مُرده بودم. تشکی که بچه‌ها زیرم انداخته بودند غرق آب بود. یعنی من در عرض چنددقیقه هرچه آب در بدنم بود را تخلیه کرده بودم بدون هیچ فکر و تصمیمی.
تمام بدنم تلاش کرده بود تا هرچه عروق هست را بگشاید تا خنک بمانم وگرنه شاید می‌مردم آنهم بر اثر گرمازدگی!
گشاد کردن عروق، عرق‌ریزی انفجاری، افت فشار برای محافظت از مغز و قطع ورودهای حسی (گیجی، پژواک صداها) برای تمرکز روی حفظ حیات، تمام آن تصممیاتی بود که در غیاب اندیشه توسط بدنم انجام شد.
×××
این اتفاق مرا پرت کرد به مسئله‌ی اندیشه!
اینکه آیا اندیشیدن و تصمیم‌گیری فقط کارِ مغز است؟
آیا وقتی من به‌هوش نیستم و فکر نمی‌کنم، بدن خودش فکر می‌کند؟
یا زندگی به‌خودی‌خود اندیشه‌ای‌ست که ما فقط گاهی آن را می‌شنویم؟
آیا بدن برای زنده ماندن به فکر ذهن نیاز دارد یا بدون آن هم قادر به تصمیم‌گیری‌های اندیشمندانه‌ست؟
آیا بیهوشی، بازگشت به نسخه‌ی اولیه‌ی هوش است؟
آیا بدن فرمانده است و ذهن فقط سخنگو؟
آیا اندیشه‌ی پنهان شده در پس‌زمینه‌ی بدن، بر اندیشه‌ی زبانی و اینترفیسی ما غالب است؟
آیا اندیشه‌ی بدن در شرایط بحرانی، علیه ذهن کودتا می‌کند؟
آیا بدن در شرایط خاص، کنترل اندیشه را بدست می‌گیرد؟
آیا بدن یک نسخه‌ی اولیه از اندیشه‌ دارد که فقط برای تصمیم‌گیری است؟
×××
این پرسش‌ها در مرگ مغزی و در کما هم صادق است.
ولی فهمیدم بدن بی‌فکر نیست؛ حتی اگر مغز در قرنطینه و یا در ۱۰۰ متر زیرزمین باشد و یا فکر کردن از دسترس خارج شود.
بعبارتی بدن می‌داند باید زنده بماند، حتی وقتی تو نمی‌دانی.
نه با اندیشه‌ی که می‌شناسیم، بلکه با اندیشه‌ی زیستی؛ همان شبکه‌‌ای که در ۳.۵ میلیارد سال تکامل برای چنین لحظاتی ساخته‌ شده‌اند. بنظر این اندیشه خیلی قویتر از اندیشه‌ای کسب شده در ۴۵ سال عمر من‌ است!
×××
براستی وقتی ذهن خاموش است، بدن همان حقیقت را ادامه می‌دهد؛ فقط در قالبِ فیزیکی. نه با مغز که با هوش تکاملی!
یعنی تو فکر می‌کنی بدن داری، اما در لحظه‌های مرگبار، بدنت ثابت می‌کند که اوست که تو را دارد.
بدنم در آن چند دقیقه کاری کرد که احتمالاً اگر آگاه بودم نمی‌توانستم بهتر از آنرا انجام دهم. انگار یک نیروی قدیمی‌تر از من و داناتر از اندیشه‌ام در زیر لایه‌های تاریک و بی‌نام مرا مدیریت می‌کرد. و آن اندیشه‌ی زیستی‌ست.
×××
بدن، اندیشمند است!
www.Soroushane.ir


5 1 رای
امتیازت به این مطلب؟
عضویت در سایت
اطلاع رسانی
guest

0 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
error: لینک های همرسانی مطلب در سمت چپ صفحه هست دوست داشتی به اشتراک بگذار!
0
نظرت مهمه حتماً بنویس!x