ترحم

کتاب گفتم گفت

کتاب گفتم گفت

گفت:”بیا به هم ترحم کنیم.”
گفتم:”این دیگه چیه!؟ منظورت محبته دیگه، نه!؟”
گفت:”نه. همون ترحم.”
گفتم:”چجوری مثلاً؟”
گفت:”وقتی یکی‌مون روی زمین افتاد دست همو بگیریم و وقتی که یکی‌مون به آسمون رفت برای هم دست تکون بدیم.”
گفتم:”ولی چرا باید این کارها رو بکنیم؟ چون، نه تو دوست منی؛ نه من، دوست تو.”
گفت:”به همین خاطر گفتم، ترحم. حتی اگه دوست هم نباشیم میشه به همدیگه رحم کنیم تا سختی تنهایی و دنیای غم‌آلود و خاکستری رو راحت‌تر تحمل کنیم.”
گفتم:”جالب بود، موافقم. اما به یه شرط!”
گفت:”چه شرطی!؟”
گفتم:”بیا دست بدیم که از امروز، دوست هم باشیم.”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code

error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید