کتاب نشانه های پنهان هادی احمدی

آوریل 13, 2020

اسکلت‌ها

وقتی دور و بَرم را نگاه می‌کنم سراسر، اسکلت‌هایی را می‌بینم که در هم می‌لولند، آنها همیشه در تکاپوی خوردن همه چیزند و هرآنچه را که می‌خورند در لحظه‌ای از […]
جولای 22, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

بُت‌تراش

بُت‌تراش بود. مردم به چشم یک برگـزیده، به او می‌نگریـستند. اما برگزیده نبود؛ فقط نقشـی از خـدا را بر پیکر سنگی که بُت می‌خواندند، می‌زد. او هم محبوب مردم بود […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

دفتر رؤیاها

روزهای تلخ و یکنواختی بود و او خاطرات هر روز را در دفتری می‌نوشت تا بعدها آن‌ها را بخواند. اما بعدها با خواندن خاطراتش چندان غمگین یا خوشحال نمی‌شد، چون […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

خو کرده به تاریکی

مرد کوری سر راهم سبز شد. زیبایی یک صبح دل‌انگیز پاییزی با رنگ‌های چشم نوازشْ باعث شد تا یک لحظه، خودم را جای آن مردِ کور بگذارم. پس چشمانم را […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

نقاب

همیشه به من می‌گفت: «گاه زیباترین لبخند خود را از دیگران دریغ می‌کنیم، گاه دلقکی می‌شویم تا به‌زور لبخندی بر لب کسی بیاوریم.» دلقک سیرک بود و همیشه در مراسم‌های […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

نی‌نواز

در پارک شهر، جوانی به انتظار کسی نشسته بود که صدای نواختن نی، که چند متر آن‌طرف‌تربود به گوشش رسید. جوان بلند شد و به دنبال صدا رفت. پیرمردی را […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

ارزش وقت

دزدی را گرفته و نزد داروغه بردند. داروغه از او پرسید: «بگو ببینم چه کرده‌ای که تو را به این‌جا آورده‌اند؟» دزد با حالتی حق به جانب جواب داد: «دزدی.» […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

زندگی در غار

درون غاری تاریک زندگی می‌کرد. او مجبور به گذارندن روزهای روشن زندگی‌اش درون ظلمت مطلق شده بود. سال‌ها بود که دیده‌اش دیگر به تاریکی محض غار، عادت کرده بود، هرچند […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

زمانی برای زیبا شدن

«زن اولشم، حق و حقوقی که من دارم نباید با اون هرزه یکی باشه! اون دختره‌ی عفریته قاپ شوهر احمقمو دزیده، حالا با عشوه‌بازی‌های بی‌شرمانه‌​ا‌ش سعی داره شوهرمو ازم دور […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

ارباب قصر

«اتاق را سـریعاً برای ارباب آماده کنید. ارباب مدتی است که از اوضاع نابسامان کار کردن شما‌ها گله‌مند است. می‌بایست با کارهایتان، رضایت خاطرشان را به دست آورید. من دیگر […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

خلوت پیری

هر روز، صبح زود که خانه را ترک می‌کنم، پدرم را می‌بینم که بیدار است، اما نگاهش را به گوشه‌ای گره داده و در سکوتی عمیق فرو رفته، انگار تا […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

قالیچه‌ی سلیمان

آرزو می‌کرد حداقل برای لحظاتی، قالیچه‌ی سلیمان را در اختیار داشته باشد تا با آن بتواند دور دنیا به‌سرعت بچرخد. در اتاقش چنان محو این رؤیا بود که وقتی به […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

سگگ صورتی

کفش‌های پاره‌اش مدت‌ها بود که پاهای کوچکش را می‌آزرد. وضع مالی پدرش هم آن‌چنان نبود که سریعاً یک جفت کفش بخرد و جایگزین کفش پاره کند. پاهایش بدجوری تاول زده […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

ارزش هر چیز

از عارفی پرسیدم: «در این دنیا چه چیزی را دوست داشته باشم که وقتی از دست دادمش غصه‌اش را نخورم؟» او قدری متعجب شد و گفت: «اگر منظور تو هر […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

جایزه‌ی بزرگ

یک مسابقه‌ی دو همگانی در سطح شهر برگزار شد. او هم در این مسابقه شرکت کرد تا قدری اندام خود را محک بزند و از هوای پاک یک روز تعطیل […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

دست‌نیافتنی‌ترین آرزوی دست‌یافتنی

رودخانه‌ای آرام از کنار روستایشان عبور می‌کرد و نوجوانانی که شنا می‌دانستند، در روزهای گرم تابستانی تنی به آب می‌زدند و اوقات گرم تابستانی را با آب رودخانه خنک می‌کردند. […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

کوچ پرستو

فصل سرما فرا رسید و کوچ پرستوها آغاز شد. برای پرستوی تنهایی که از دیگران جا مانده بود، هر جایی که آب و هوایی نسبتاً مطلوب داشت، می‌توانست مکانی امن […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

حبس ابد

محکوم به حبس ابد شده بود. بر سر یک اتفاق ناخواسته که درنهایت منجر به کشتن کسی شد، محکوم به گذراندن ادامه‌ی زندگی در زندان شده بود. او اکنون رانده‌شده […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

حصار زندگی

از عارفی پرسیدم: «زندگی تمام آدم‌ها در این دنیا چگونه است؟» گفت: «همه در بند خویش‌اند و تمام زندگی را در حال تلاش برای رهایی ازین بند به سر می‌برند!» […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

رؤیای فراموش‌شدنی

کوله‌باری بر دوش گرفت. تا دمدم‌های صبح باید به روستایی سرسبز می‌رسید. از نسیم خنک سحرگاهی و خوابی که از چشمانش ربوده شده بود، لذت می‌برد و خندان لب به […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

ترس

انگار از حادثه‌ای دلخراش و صحنه‌ای وحشتناک فراری بود. باران با تمام زشتی در حال باریدن بود و زمینْ خیس شده بود از باران! در میان گل‌ولای و جویبارها، به […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

بافنده‌ی بازنده

این را برای جـهازش بافته بود. سال‌ها با اشک نگاهش، گل‌های فرش را آب می‌داد و گره‌ای که می‌زد گـره‌ای را از کار خود باز شده می‌پنداشت. چیزی به نزدیک​شدن […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

مهتاب و ویرانه

پرتو نوری از گوشه‌ی ویرانه‌ی تاریک، تیغه‌ای از روشنایی مهتاب را به ارمغان می‌آورد، برای آن‌کس که در این ویرانه خفته است. برای آن‌کس که در این ویرانه خفته است، […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

دام زندگی

مدت زیادی طول کشید تا فن زندگی را بیاموزم. ولی آیا مگر چیزی از زندگی، در درونم پنهان بود؟ من به تمامی حوادثی که در وجودم نقش می‌بست ایمان دارم. […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

سنگ و طلا

از استاد پرسید: «انسان‌های بدوّی برای آن‌که حیوان یا پرنده‌ای شکار کنند گاهاً به طرف شکار، سنگِ طلا پرتاب می‌کردند. به‌نظر شما اگر آن‌ها از ارزش طلا اطلاع داشتند برای […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

یک قدم تا مرگ

نمی‌دانستم فاصله‌ی خود را تا مرگ چگونه بسنجم؟ آیا باید مجموع روزهای زندگی سپری‌شده را می‌شمردم یا آن‌که تعداد روزهایی که ممکن بود زنده بمانم؟ یا تعداد روزهایی که به‌خاطر […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

قهرمان داستان

باید داستانی می‌نوشتم که مضمونش تو باشی. اما تویی وجود نداشت. قلم و کاغذ را به کناری گذاشتم تا قهرمانم (قهرمان داستانم) را پیدا کنم. پس از سال‌ها که تو […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

باغ‌وحش

حیوانات زیادی در خانه نگه می‌داشت: سگ، گربه، موش، پرنده، خزنده و… هر کدام را در قفسی جداگانه نگه می‌داشت. او از دیدن حیوانات لذت می‌برد و هر روز به […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

کتاب روشن

کتابی می‌خواندم که هر خطش روشنی راهی را برایم نشان می‌داد، اما در یک آن، برق رفت و من کتابی در دست داشتم که خطوط چاپ شده​ی آن هم  قابل […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

لذت نگهداری

من و دوستم روزی تصمیم گرفتیم تا هر کدام یک ساعت​مچی بخریم. پس از خرید، من بلافاصله روکش پلاستیکی آن​را کَندم. اما دوستم سرزنشم کرد که چرا این‌قدر لوازم شخصی […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

شاخه‌ی خشکیده

شاخه‌ای خشکیده روی درختی کهن‌سال و سرسبز وجود داشت که از روزگار بد خود بسیار ناراحت و غمگین بود و هر روز زبان به شکوه می‌گشود و روزگار نامرادش را […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

آوای دل

سازی خریده بودم اما در نواختن و به صدا درآوردنش مهارتی نداشتم. نزد آهنگ‌سازی رفتم و کمک خواستم. گفت: «تو می‌بایست بدانی که آیا این ساز همان چیزی​است که می‌خواهی […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

مهتاب شب

خواب دیدم که چندین شب​است اثری از ماهِ شب در آسمان نیست. با ستاره‌ای در این باب سخن گفتم. او گفت: «برای دیدن ماه، باید به انتظار بنشینم؛» اما نگفت […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

گنج ویرانه

بسیار شنــیده بودم که بهترین گنج‌ها در کنج بدترین ویرانه‌ها قرار دارد! تا آن‌که روزی از کنار خـرابه‌ای رد شدم که عده‌ای دور ویرانه، جمع شده بودند. از آن‌ها پرسیدم: […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

خاطره‌ی سبز

زمستان و برف سپیدْ نمودِ غمگینی از پیر شدن پیرزنی تنها بود! او به داخل باغی رفت پُر‌ از برف! با دست، به‌آرامی، ‌برف‌ها را کنار زد: هنوز چمن‌های سبز […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

الماس جوان

جوانی قطعه‌ای الماس در خانه داشت. روزی آهنگِ فروش آن کرد؛ پس نزد جواهرفروشی رفت. ابتدا خواست قیمت الماسِ آن‌جا را بداند و بعد الماس خود را رو کند. پس […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

بهار

کودکْ نزد مادرش رفت و پرسید: «مادر، چرا بهار نمی‌آید؟» مادر گفت: «دخترم، صبر کن، بهار از راه خواهد رسید. حالا خیلی زود است.» دخترک مدتی صبر کرد، اما خبری […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

ترکه و سایه

کودکی ترکه‌ای را در زمینی صاف کاشت و به انتظار نشست. آفتابْ در بالاترین نقطه‌ی خود بود و سایه‌ی ترکه فقط یک نقطه بیش نبود. کودک بسیار خوشحال شد. بعد […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

کرکس گرسنه

گرسنگی به‌شدت به کرکسی پیر فشار آورده بود. او ساعت‌ها در آسمان در حال پرواز بود تا چیزی برای خوردن بیابد، تا این‌که بالاخره لاشه‌ی یک پرنده را دید که […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

ساعت‌دیواری

ساعت‌دیواریْ از کار افتاد و مادر، آن را به پسرش داد تا برای تعمیر نزد ساعت‌ساز ببرد. تنها ساعت‌ساز محله پیرمردی بود تنــها و بی‌کس. پسر ساعت را برای تعمیر […]
error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید