نی‌نواز

نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

در پارک شهر، جوانی به انتظار کسی نشسته بود که صدای نواختن نی، که چند متر آن‌طرف‌تربود به گوشش رسید. جوان بلند شد و به دنبال صدا رفت. پیرمردی را در حال نواختن نی دید؛ نزد او رفت و روی نیمکتِ کنارش نشست، که پیرمرد نواختن نی را قطع کرد.

جوان از جا بلند شد و سر جای قبلی خود نشست و پیرمرد باز شروع به نی​زدن کرد. جوان مردد بود. بالاخره از جا بلند شد و روی صندلی پیرمرد نشست و پیرمرد باز نواختن نی را قطع کرد.

جوان ناراحت شد و رو به پیرمرد کرد و گفت: «چرا هر وقت که من کنارَت می‌آیم نی‌زدنت را قطع می‌کنی؟»

پیرمرد بی‌آن‌که رویش را برگرداند جواب داد: «چون تو برای گوش کردن به این‌جا نیامده‌ای و هر وقت کارَت در پارک تمام شود، بی‌آن‌که میلی به ادامه‌ی نی‌زدن من داشته باشی این‌جا را ترک می‌کنی!»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید