پریز برق

نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

پریز برق مدت‌ها بود که شکسته شده بود. روزی تصمیم گرفتم آن​را درست کنم. بنابراین یک پریز نو خریدم. باید آن را به سیم‌های مربوطه‌اش وصل می‌کردم.

مادرم گفت: «پسرم، بهتر نیست برای این‌که برق تو را نگیرد فیوز را بزنی پایین؟»

با غروری کاذب گفتم: «نه مادر. می‌خواهم آن را طوری ببندم که برق مرا نگیرد.»

پس از دقایقی که کار را تمام کردم، با خوشحالی غرور‌آمیزی گفتم: «مادر، این‌هم از پریز برق. بی‌آن‌که برق مرا بگیرد درستش کردم.»

که متوجه شدم مادر در اتاق نیست.

صدای مادرم را در حیاط می‌شنیدم که می‌پرسید: «فیوز را بزنم بالا!؟»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید