گام‌های کودکی

نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

مدت‌ها بود که به‌سختی از چهار تا پله‌ی جلو درِ خانه‌اش پایین می‌آمد. با تمام ترس و لرز و بی‌ثباتی نامنتها، چنان دست‌هایش را دور حفاظ فلزی اطراف پله، حلقه کرده بود که انگار هر آن ممکن است، سقوط کند. به‌آرامی و کندی فوق‌العاده‌ای گام‌های لرزانش را برمی‌داشت. لحظه‌ای یاد کودکی‌اش در همان خانه هم‌چون برق از جلو دیدگانش رد شد. کودکی، که بی‌اعتنا به سقوط،‌ بارها و بارها چند پله را با هم یکی می‌کرد و از روی همه‌ی آن‌ها می‌پرید، بی‌آن‌که حفاظ فلزی را بگیرد یا آن‌که ذره‌ای احتیاط به خرج دهد. هرگز از افتادن نمی‌ترسید، با آن‌که کودک، بارها و بارها، از روی پله افتاده بود! اما پیرمرد، همیشه، از افتادنی دردآور وحشت داشت! با آن‌که در طی پیری‌اش، هرگز از پله‌ها سقوط نکرده بود!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید