موجه در جمع توجیه

27 تیر 1400

سگبان

خواجه‌ی پیر، هفتاد قلاده سگ داشت. شمارش دقیق آنها، کاری بود که هر روز می‌کرد. با اینکه شغلش این نبود، در آبادی همه او را سگبان می‌نامیدند. این لقب جدید، […]
21 تیر 1400

همسفران پرواز

اواخر پاییز، در پرواز بازگشت از زاهدان به تهران، همسفر یک بلوچی و یک تهرانی شدم هر سه کنار هم توی هواپیما نشسته بودیم من در راسته‌ی راهرو، مرد بلوچی […]
12 خرداد 1400

مرد کاغذی

مرد کاغذی، لقبی بود که رسانه‌ها به او داده بودند. یک قهرمان بود در نظر بسیاری. شبیه مرد آهنی، مرد عنکبوتی و … اما او کاغذی بود نه قدرت پریدن […]
1 خرداد 1400

سماور چایی

توی پادگان هر هفته فقط یک بار چایی می‌دادند. چراش فقط به این دلیل بود که می‌گفتند:”نوشیدن چای یک تفریحه! پس سرباز نباید توی پادگان زیاد بهش خوش بگذره!”مسئولین سماور […]
24 اردیبهشت 1400

کر و کور

همسرش به شدت زیبا بود. آنقدر که با صورت نشُسته و شُسته، صورتِ دم صبح و آخر شب نیز همیشه زیبا بود. چه آن‌هنگامی که تازه او را گرفته بود […]
19 اردیبهشت 1400

زباله‌گرد

عناوین شغلی گاهی افتخارآمیزند و گاه در انظار مردم نفرت‌برانگیز. هنگامی‌که نقش باکتری سطل‌های زباله را داری یک زباله‌گردی. وقتی خیابانی را جارو می‌زنی یک رفتگری، یا آنکه خانه را […]
19 اردیبهشت 1400

فراموش شده

ساعت، قدیمی‌ترین اختراع بشر است. البته نه آنقدر که ماقبل تاریخ باشد؛ نه آنقدر که پیش از شکل‌گیری ساعت بیولوژیکی بدن باشد. ساعت‌های بسیاری به‌ دست انسان خلق شد: ساعت […]
17 اردیبهشت 1400

زهر عقرب

با آنتی از طریق یک شبکه‌ی اجتماعی آشنا شدم، یک مرد فنلاندی که برای تجارت تجهیزات پزشکی مقیم کشور امارات بود. اسمش همیشه لبخند به چهره‌ام می‌آورد یادآور آنتی بیوتیک […]
16 اردیبهشت 1400

فانتوم

هیچ چیزی دردناک‌تر از جای خالی نیست. جایی که از ابتدا خالی نبوده بلکه اکنون تبدیل به حفره‌ای شده که حجم خالی بودنش آزاردهنده است. چیزی که تا پیش از […]
20 فروردین 1400

آرزو

مطئمناً رسیدن به آرزوها به زمان نیاز دارد. برآورده شدنشان حتی در اوج بی‌نظمی و بی‌زمانی، قاعده و قانون خود را دارد. شاید بهتر باشد اسمش را بگذاریم عدل الهی. […]
10 آذر 1399

دکتری

من سال‌های بسیاری درس خواندم و موفق شدم که دکترایم را از معروف‌ترین دانشگاه بگیرم اما پس از آن، تا مدت‌ها بیکار بودم. او سال‌های بسیاری کار کرد و بجای […]
5 آبان 1399

ماهی کوچولو

دوست دارم بزرگ شوم، کفش‌های پاشنه‌بلند مادرم را بپوشم، دامن بلندش و حتی آن سینه‌بند سفید و خوشگل‌اش! چندین بار سر همین‌کارها و لاک‌زدن ناخن‌ها و ریختنش روی لباس‌هایم کتک […]
15 شهریور 1399

ایوان ریمسکی

نامش ایوان ریمسکی بود یک جوان رعنا و خوش‌قد و بالای اهل روسیه. منتظر رفتن خودروی جلویی بودم. به‌محض خارج شدن از پارکینگ شرکت که در نزدیکی یک هتل بود […]
13 شهریور 1399

درک تو از مدرک!

گواهینامه‌ی بعدی را که گرفتم سریع آنرا قاب کرده و به دیوار زدم. در رزومه‌ هم آنرا نوشتم. انگیزه‌ام بیشتر شد تا مدارک بیشتر و بهتری بدست بیاوریم، مدارکی که […]
11 شهریور 1399

آخرین قطار

آخرین قطاری بود که می‌شد آسوده و بدون تنه‌زدن به این و آن سوارش شوم. همیشه انتظار برای رسیدن یک قطار خلوت یا اندکی خلوت اگرچه آزاردهنده است اما این […]
9 شهریور 1399

حد و اندازه

مادرم طلاق گرفت، به گفته‌ی خودش خیلی دیر، اما بالاخره توانست تصمیم‌اش را عملی کند و از این بابت خوشحال بود، مادرم بارها می‌گفت:”من از همون روز اولم از این […]
26 مرداد 1399

مهمان‌نوازی

“مهمون حبیب خداست و روزی‌اش رو با خودش میاره!” این تکیه‌کلام مادرم بود زنی بسیار مهمان‌نواز، آنقدر که حاضر بود چیزی نصیب بچه‌هایش نشود اما مهمان، راضی و خوشحال از […]
16 مرداد 1399

تلفن‌همراه

بازنشسته شدم، با پولی که نصیبم شده بود تصمیم گرفتم دستی به سر و روی خانه‌ی کلنگی‌ام بکشم و خانواده‌ را از رنج کهنه‌گی چندین ساله این ویلای درب و […]
13 مرداد 1399

زیبایی

زیبایی، همیشه جایی برای ابراز وجود دارد، همیشه خواهان دارد و همیشه تصاحب‌اش وسوسه‌برانگیز است، اگرچه می‌گویند زیبایی نسبی است و هرکسی تعریفی از زیبایی دارد اما در حقیقت آنچه […]
13 مرداد 1399

حلقه‌ی آهنی!

خانواده‌ی ما گوشه‌گیرترین خانواده‌ی این کره‌ی خاکی است! گویی نه همسایه‌ای داریم نه قوم و خویشی… البته که همسایه داریم اما انگار همسایه‌های ما همه مُرده‌اند، یا می‌پندارند که ما […]
8 مرداد 1399

آب‌مروارید!

بعد از مدت‌ها کلنجار رفتن بالاخره تصمیم گرفتم موهایم را رنگ کنم… تا سپیدی و کهنه‌گی سال‌های دراز عمر را در زیر پوسته‌ی تیره‌تری پنهان کنم… تا آنچه را که […]
4 مرداد 1399

تنهایی

دختر اول خانواده باشی و هیچ بهره‌ای از زیبایی و ظرافت زنانه هم نبرده باشی، یک مرد بی‌ریخت و کاملی! اصلاً گویی دختر اول بودن یک خانواده‌ی پنج دختره باید […]
9 خرداد 1399

ارزش

پدری سر دخترش را با داس برید، یک داعشی، چندین زن ایزدی را مجبور به جهاد نکاح کرد، یکی از اعضای طالبان در عملیاتی انتحاری خود را منفجر و دهها […]
26 اردیبهشت 1399

طلا

تمام زندگی، غمِ داشته‌ها و نداشته‌هاست، سراسر مملو از نگرانی‌است بر سر هر آنچه که ما را در گرداگردِ گرداب خواسته‌ها چون ذر‌ه‌ای ناچیز به هوا می‌فرستد…تا بی‌مقدارْ در آسمان […]
1 اردیبهشت 1399

ناسازگار

همیشه در هر خانواده‌ای یکی هست که با اطرافیان سر ناسازگاری دارد، جامعه‌ستیز است و در دنیای خودش سیر می‌کند، کاملاً متفاوت با سایر اعضای خانواده‌است، موسیقی خاصی گوش می‌دهد، […]
30 فروردین 1399

پیرزن ابیانه

از فاصله‌ی کم، نزدیک به چند متر مانده به او، پیرزنی دوست‌داشتنی و آرام با موهای حنایی، صورت گِرد و لُپ‌های برآمده به نظر می‌رسید، دقیقاً شبیه همان تصویری که […]
25 فروردین 1399

اسکلت‌ها

وقتی دور و بَرم را نگاه می‌کنم سراسر، اسکلت‌هایی را می‌بینم که در هم می‌لولند، آنها همیشه در تکاپوی خوردن همه چیزند و هرآنچه را که می‌خورند در لحظه‌ای از […]
23 فروردین 1399

یک جای دور

نمی‌دانم چرا؟ اما هرزگاهی ناخوآگاه فکری به ذهنم خطور می‌کند و آن اینکه همه چیز را رها کنم، پَر بکشم و بروم یک جایی دورِ دور، یک جای غریب که […]
23 فروردین 1399

نازنین

زیباترین، دلرباترین و رویایی‌ترین چیزی بود که به چشمم می‌دیدم یک عروس زیبا که دست در دست شوهرش از پله‌های ورودی به داخل حیاط خانه‌ آهسته و قدم به قدم […]
15 فروردین 1399

ردّی از او

دیروز رفتم دانشگاه شریف؛ برای بازبینی دوربین‌های پیرامونی آنجا تا ببینم ردّی یا تصویری از سارق تلفن همراهم بدست می‌آورم یا نه! چندین بار داستان و مشخصات سارق را به […]
17 اسفند 1398

این‌کار

از وقتی که بیکار شدم، یک‌سال می‌گذرد، تلاش زیادی کردم که تن به این‌کار ندهم، دست به هر کاری زدم کارهایی که دوست داشتم و نداشتم را امتحان می‌کردم تا […]
16 اسفند 1398

نانوایی آقاجواد

دقیقا دوازده سالم بود که در نانوایی تافتون محله کار می‌کردم چانه‌گیر بودم، روزی پنجاه تومان دستمزد می‌گرفتم از ساعت ۳ صبح تا ۱۴ بعد ازظهر. اگرچه حقوق بسیار ناچیزی […]
18 آبان 1398

پری‌خواب

ذهنم، آرام آرام در فضا معلق شد؛ گویی در گرداگردِ سبکیِ یک خوابِ سنگین می‌گردد. آسمان با تمام وسعتش در نگاهم داشت گم می شد. دستانم سنگین‌ترین وزنه‌ی زمین را […]
30 مهر 1398

قدرت

جثه‌ای ضعیف داشتم و در کوچک‌ترین برخوردهای بین هم‌سن‌و‌سالان خود بیشترین کتک را می‌خوردم. دوستانم بجای کمک، تشویقم می‌کردند که مبارزه کنم بنابراین با تمام قدرتی که نداشتم سعی می‌کردم […]
12 شهریور 1398

آشنایی با خانم…

با خانمی آشنا شدم که تحصیلات فوق‌دکتری مغز و اعصاب داشت، یک ایرانی ساکن کانادا که تحصیلات عالیه‌اش را آنجا گذرانده بود اما به عشق وطن چندین سال هست که […]
12 شهریور 1398

اجاق گاز!

آخر هفته بود یک روز تابستانی بسیار دلچسب، پدر خانواده، صبح، پس از لذت شبانه با همسر و استراحتی مناسب بیدار شد تا بساط کباب را برای ناهار روز جمعه […]
3 شهریور 1398

۴ پرده از شغل تو!

¶ پرده‌ی اول به سرعت از کنارت رد می‌شد و معمولا جواب سلام‌ات را نمی داد. وقتی جلوی پای‌اش بلند می‌شدی در صورتت نگاه می‌کرد انگار که وظیفه‌ات را به […]
31 مرداد 1398

آخرین نفر

دهه‌ی شصت دردناک‌ترین، بی‌امکانات‌ترین و سخت‌ترین دوره‌ی گذار از زندگی ما اکثر ایرانی‌هاست بخصوص اگر در شهرهای غربی و مرزی هم زندگی کرده باشید! آن‌هم در بحبوحه‌ی انقلاب و جنگ […]
23 مرداد 1398

مَلی و بزرگ‌پاچ!

نامش “سکینه‌خاتون” بود اما همه صدایش می‌کردند: “بزرگ‌پاچ” یعنی دختر ترشیده… ، اوایل اگر کسی به این نام صدایش می‌کرد خیلی سریع و خشن به او حمله‌ور می‌شد هرجایی هم […]
21 مرداد 1398

توجیه!

او نگهبان ساختمانی بود که مطب من در طبقه چهارم آن قرار داشت، جوانی بسیار مودب و کاربلدی بود، بیچاره مبتلا به بیماری (آرتریت روماتویید و پسوریازیس) ورم و التهاب […]
20 مرداد 1398

مقید به زمان

بسیار سعی میکنم همیشه مقید به زمان باشم و به زمان دیگران هم احترام بگذارم، بارها شده سبب آزار خودم شدم اما کاری نکردم که سبب اتلاف وقت کسی شوم.. […]
20 مرداد 1398

شیب تند!

رسیدیم سر بالایی، تابلو زده بودند: “با دنده سنگین حرکت کنید!” پس از طی چندصد متر سربالایی به سرازیری رسیدیم باز تابلو زده بود: “شیب تند، با دنده سنگین حرکت […]
5 مرداد 1398

رشی‌خان

به یکی از “گنده لات‌های زندان” که محکوم به حبس ابد بود یک کیف چرمی نو دادند که داخل آن یک چاقوی زیبا و به شدت تیز و بُرنّده بود […]
24 تیر 1398

خِرَد جمعی!

عده ای از اهالی ده می گفتند: “کدخدای ده، از بس تصمیمات نادرست گرفته دیگر تصمیم نادرستی نمانده که نگرفته باشد!” -“شاید او ریش سفیدی اش را در آسیاب سفید […]
24 تیر 1398

ارزش مردن!

یک خواننده ایرانی در سن ۳۶ سالی درگذشت در همان حال یک بازیگر آمریکایی در سن ۹۷ سالکی مردم می گفتند داغ خواننده ایرانی بسیار بود چون جوان بود و […]
21 بهمن 1397

ت..لیف

ت..لیف با الاغی از راهی می گذشتیم هر دو بسیار گرسنه بودیم او شکمش گرسنه بود و من اندیشه ام! او از فرط گرسنگی به دنبال علف بود و من […]
4 بهمن 1397

چکیده!

داستان کوتاه چکیده! ” از روزی که قرار شد تا با راهنمایی استاد ارجمندم آقای (جی، اس)، تز دکترای خود را در زمینه” تأثیر زیست شناسی بر جامعه شناسی” ارایه […]
2 بهمن 1397

مترسک ها

داستان کوتاه مترسک ها مترسک ها یکجا جمع شدند؛ آنها به شدت از وضع مزرعه، رفتار دهقان و آزار کلاغ ها به خشم آمده بودند، آنها از اینکه هیچ وقت […]
1 بهمن 1397

شیفت شب، شیفت روز

داستان کوتاه شیفت شب، شیفت روز بالاتر از قرن، کلمه ای دیگر نشنیدم، دنبال یک واژه جدید، یکتا و خاص بودم تا تکرار هزاران قرن را یکجا بگویم نمی خواستم […]
30 دی 1397

در مسیر جاده ابریشم!

در مسیر جاده ابریشم و در نزدیکی یک کاروانسرا، جوانی متوجه جمع شدن عده ای از کاروانیان شد، هیاهویی به پا بود و هیجانی به راه! خستگی راه در نگاه […]
error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید