اگر از بچههای تهرانی، این مطلب برای توست!
×××
رابطهی یهودیان و ایرانیان فقط به کوروش و بابل محدود نمیشود.
قرنها بعدش، در میانهی یکی از تاریکترین فصلهای تاریخ بشر، بازهم ردّی از نجات، تبعید، جنگ و هولوکاست از دل ایران عبور کرد. در روایتی که کمتر شنیدهایم: روایتِ "بچههای تهران"
×××
ماجرا از لهستان شروع شد؛ از اشغال، کشتار، فرار، تبعید، گرسنگی و...
آنگاه که در سال ۱۹۳۹، وقتی هیتلر و آلمان نازی از غرب به لهستان حمله کردند و کمی بعد، شوروی هم از شرق وارد لهستان شد. لهستان له شد؛ شد یک استان لهشده! میان دو ماشین عظیم نفهم و قدرتمند.
بخشی از یهودیان لهستانی از ترس نازیها گریختند. بسیاری نیز چه یهودی و چه غیریهودی، به شوروی رفتند یا توسط شوروی به تبعیدگاهها و اردوگاهها رانده شدند. گرسنگی، بیماری، سرما و بیخانمانی، بخشی از سرنوشت آنها شد. بعدتر، در سال ۱۹۴۲، گروهی از همین آوارگان از مسیر دریای خزر وارد ایران شدند؛
از بندر پهلوی، انزلی فعلی.
×××
ایران آن روزها هم مثل بسیاری از روزهای تاریخیاش، حال و روز خوشی نداشت. کشور اشغالشدهای بود، عین الان!
اما همین ایرانِ خسته، مدتی شد خانهی موقت هزاران آدمِ بیپناه؛ و شد ایستگاهِ مرگ و نجات. ولیکن نه بهشت بود، نه مقصدِ نهایی و نه وطنِ تازه؛ فقط برای کسانی که از مرگ رهیده بودند، شبیه مکثی کوتاه بین دو نفسکشیدن بود. کودکان گریزان لهستانی یاد گرفته بودند برای زنده ماندن، هویتشان را پنهان کنند. بعضی پدر و مادرشان را از دست داده و برخی در ایران مُردند و شدند یک گورستان بزرگ! برخی نیز فقط از اردوگاههایشان، سوءتغذیه و بیماری را به ایران سوغات آوردند.
×××
بهگواه منابع، در تهران، گروهی از کودکان یهودی لهستانی در اردوگاه و پرورشگاهی در دوستتپه(دوشانتپه) نگهداری میشدند؛ جایی بیرون از تهران، در محوطهای نظامی که برای مدتی تبدیل شد به خانهی موقت کودکانی که بعدها در تاریخ بنام "بچههای تهران" شناخته شد.
در اصفهان نیز ماجرا شکل دیگری داشت. این شهر برای مدتی میزبان هزاران لهستانی شد؛ و در برخی روایتها از اصفهان با عنوان "شهر کودکان لهستانی" یاد شده.
×××
نکتهی قابل تأمل اینجاست:
ایران در این روایت فقط یک مسیر جغرافیایی نبود؛ نه مبدأ بود و نه مقصد. یک "میانبودگی" بود. درست شبیه همان چیزی که پیشتر دربارهی "میانبودگی" نوشته بودم؛ یعنی آدمهایی که نه کاملاً رفتهاند، نه واقعاً رسیدهاند؛ فقط میان دو جهان معلق ماندهاند.
دههها گذشته....
هنوز تصویر آن آوارگان، از دل تاریخ بیرون میآید و عین چی(!) توی صورت ما میخورد:
آدمهایی که قربانی ایدئولوژی، جنگ، تبعید و ماشین بیرحم قدرت شدند.
و تلختر اینکه امروز هم مردمِ زیادی، در همین خاک و همین تاریخ، زیر فشار شکلهای تازهای از همان بیرحمی نفس میکشند؛ بیرحمیی که نامش هرچه باشد، نتیجهاش یکی است:
جوانی که نباید بترسد، ولی میترسد و حتی هویتش را برای زندهماندن پنهان می کند.
کودکی که باید بازی کند، ولی پنهان میشود.
جوانی که باید آینده داشته باشد، اما قربانی قدرت میشود.
×××
بچههای تهران فقط یک روایت تاریخی نیست. یک آینهست.
آینهای تخمی و تکراری که به ما نشان میدهد فاجعه همیشه با یک چکمه و یک پرچم نمیآید؛ جور دیگری هم میآید...
گاهی با یک شعار، گاهی با فریب و گاه با ایدئولوژی، گاهی با تقدسفروشی و گاهی با حکومتی که نمیفهمد انسان چیست؟
×××
همهی بچههای ایران، بچهی تهرانند!
www.Soroushane.ir
