این حس تعلیقی که این روزها بخصوص، ما داریم مزخرفترین چیزیست که یک انسان میتواند داشته باشد.
یک انتظار بیخود؛ نه مرگ است و نه شیون. نه بود است نه نبود و نه بهبود؛ نه عبور است و نه صعود؛ فقط مرور است...
اگر جمهوری اسلامی، غنیسازیاش را تعلیق نکرد ولی با این ابرپروژهی بهانهساز، زندگی غنی میلیونها نفر را بر سر قمار با آن، تعلیق کرد.
سایهی جنگ و مرگ و فشار زندگی به نیمقرن رسید...
آخ! چه کشیدند ایرانیان در دو قرن سکوت...
×××
وقتی در حس تعلیقی بهسر میبری نه میل نوشتن خیالاتت را داری، نه خلاقیتسازی، نه میل سفر داری به کرانی و نه خوشگذرانی؛ نه کار میخواهی نه بار، نه میلی به تعامل با آدمها داری و نه...
گویی در یک غشای نامرئی فرورفتی. شبیه یک حباب شفاف و بیمقدار و پُرباد ولی معلق در باد!
همه چیز را میبینی و میبینی که این غشای نامرئی، حافظت نیست ولی تو را در لاک پادشاه عریان شهر فرو برده...
این حس، مثل سقوط در جهانیست که همزمان هم مأمن است و هم زندان؛
×××
نمیدانم شاید برخی خود را فریب دهند که بهترست از اخبار و کنشها بدور باشند تا آسوده باشند، شاید برخی ساده بگذرند و ساده چشمپوشی کنند ولی با این وضع که برخی مردهاند و زیر خاک، و برخی چون ما مردههای ایستادهایند روی خاک، میلی نیست به حتی چشمپوشی...
چرا؟
چون در وضعیت تعلیقی؛ چون در یک حباب شفاف و یک غشای نامرئی هستی...
چون همهچیز را میبینی و نمیتوانی آسوده باشی.
×××
شاید نوشتن از این حس تعلیق وجودی فقط یک مونوپُلاژ فلسفی-ادبیست. همان لحظهای که انسان بین "زندگی" و "بیمعنایی" و "مرگ" و "تصمیم دیگران" در یک بلاتکلیفی مضحک گیر افتاده، جایی که هیچ عمل یا تجربهای توان تسکینش را ندارد.
ما با "میانبودگی" و آن نخ لامبادای نازک لای کون میانهای تنگاتنگ داریم؛ و اکنون این غشا... بوقت عشا!
×××
خوشا آنان که مُردند...
لااقل از این تعلیق و از اندیشیدن بدان، رهایی جستند...
حداقل این است که در یک غشای نامرئی نیستند...
حال آنکه ما در غشای نامرئی، ایستادهایم؛ زنده اما مرده، آزاد اما اسیر.
www.Soroushane.ir

هادی چه خبر؟ چه ها میکنی؟ این حس تعلیق که میگی خیلی آزار دهنده است ولی برای من گسستی که در ارتباط ما و آدمها به وجود اومده از اون هم آزار دهنده تره. امیدوارم حالت خوب باشه.
اردتمندم
اسماعیل
https://esmaeil.blog/