حقیقتش نمیدانم توی تمام گویشهای مختلف کُردی یا لُری و یا حتی فارسی کلمهای بنام"کُسپرکَه" هست یا نه؟ ولی ما داریم یا درستتر آنکه داشتیم.
کُسپرکَه، در حقیقت یک بندپا(!) بود...
بندپا بودنش در ردهبندی زیستی بندپایان را هم دقیق نمیدانم؛ چون حدود سیوپنجسال است که دیگر این حشرهی چندش را ندیدهام. شاید نسلش منقرض شده. خلاصه، یک جانور زیرفرشی بود؛ جانوری فرز و تند و سریع، سیاه و باریک، شبیه گوشخیزک، با دُمی دوشاخه که بیشتر به یک انبرک میمانست.
در کودکی، اسم مسخرهاش همیشه برایم علامت سؤال بود. چرا کُسپرکَه؟ که ترکیبیست از "کُس" و "پرکه"؛ یعنی کسی یا موجودی که کُسش را پَرت میکند؟ ولی این چه ربطی به این حشره داشت!؟ 🙂
×××
سهماه پیش، نشسته بودم روی صندلی از فرط خستگی. دود میکردم سیگارِ لعنتیِ ناتمام را.
نگو در حوالی یک دادسرا هستم. مثل همیشه گوشهایم گوشخیزک(!) شدند و حرفهای مگوی دو نفر را شنیدند؛ دو زن.
مادر و دختری در دم دادگاه؛ پشت سرم بودند و بیهوا از حضور من.
مادر میگفت:"خوب شد؟ همینو میخواستی؟ شوهرداری عُرضه میخواست که تو نداشتی..."
-"خُب مامان دیگه باید چیکار میکردم که نکردم..."
-"چیکار کردی مثلاً ها؟ هیچوقت سعی نکردی خرش کنی.... منکه خوب میدونم... منو ببین! این که رفت، ولی اینو آویزهی گوشِت کن، مردا همهشون عین همند. اون چیزی که میخوان رو باید بهشون بدی تا بتونی سوارشون بشی و تُو مشتت نگهشون داری... بعدش هر غلطی خواستی بکن!..."
-"چیو میخوان؟"
-"یعنی تو هنوز نفهمیدی اینهمه مدت؟ چی یاد گرفتی پس؟! اونجا رو میخوان. اونجا!"
-"چی میگی مامان!؟..."
[صدا کمی آرام شد اما هنوز میشنیدم]
-"خودتو به نفهمی نزن. خاک بر سر؛ اونجا رو میگم، اونجا."
دخترک یا حیا داشت یا ناراحت بود و تو باغ نبود و یا لُب کلام را نمیگرفت که مادرش-گویی که دندان میفشرد-گفت:"اونجا یعنی کُستو باید پرت کنی جلوشون تا خفهخون بگیرن و خرت شن!"
[چندبار صدای هیس! هیس! و سپس صدا قطع شد...]
×××
هم خندهام گرفت و هم از خشم مادرش جا خوردم؛ نمیتوانستم برگردم نگاهشان کنم؛ باید خودم را به کری میزدم.
ولی یک آن برق واژهایی قدیمی چشمک زد. مادرش داشت آن واژهی سیوپنجساله را در ذهنم زنده میکرد و آن کُسپرکَه بود...
آن جانور رکیک، یکهو از زیر فرشِ زمان بیرون آمد تا دوباره خودش را نشانم دهد؛
چنانکه از دل یک صحنهی تلخ اجتماعی بیرون آمد؛ جایی که مادر، از شدتِ خشم و شکست، نسخهای خشن و تحقیرآمیز برای زنبودن و شوهرداری دخترش میپیچید.
×××
بدون قضاوت میشد فهمید، مادر از طلاق دخترش، سخت عصبانی بود؛ و شاید خشمش را با همان زبانی بیرون میریخت که سالها یاد گرفته که زن، پیش از هر چیزی، باید بلد باشد خودش را خرج نگهداشتن یک مرد کند و پای خودش را اینگونه باید بند کند!
کلامش تلخ بود و سیاه؛ از افکاری که هنوز زیرِ فرش، جا ماندهاند؛ ولی تلختر اینکه ردّشان هنوز در واقعیت دیده میشود!
www.Soroushane.ir
