داستانهاي کوتاه ایرانی

آگوست 30, 2020

حد و اندازه

مادرم طلاق گرفت، به گفته‌ی خودش خیلی دیر، اما بالاخره توانست تصمیم‌اش را عملی کند و از این بابت خوشحال بود، مادرم بارها می‌گفت:”من از همون روز اولم از این […]
آگوست 6, 2020

تلفن‌همراه

بازنشسته شدم، با پولی که نصیبم شده بود تصمیم گرفتم دستی به سر و روی خانه‌ی کلنگی‌ام بکشم و خانواده‌ را از رنج کهنه‌گی چندین ساله این ویلای درب و […]
جولای 29, 2020

آب‌مروارید!

بعد از مدت‌ها کلنجار رفتن بالاخره تصمیم گرفتم موهایم را رنگ کنم… تا سپیدی و کهنه‌گی سال‌های دراز عمر را در زیر پوسته‌ی تیره‌تری پنهان کنم… تا آنچه را که […]
می 15, 2020

طلا

تمام زندگی، غمِ داشته‌ها و نداشته‌هاست، سراسر مملو از نگرانی‌است بر سر هر آنچه که ما را در گرداگردِ گرداب خواسته‌ها چون ذر‌ه‌ای ناچیز به هوا می‌فرستد…تا بی‌مقدارْ در آسمان […]
آوریل 13, 2020

اسکلت‌ها

وقتی دور و بَرم را نگاه می‌کنم سراسر، اسکلت‌هایی را می‌بینم که در هم می‌لولند، آنها همیشه در تکاپوی خوردن همه چیزند و هرآنچه را که می‌خورند در لحظه‌ای از […]
آوریل 11, 2020

یک جای دور

نمی‌دانم چرا؟ اما هرزگاهی ناخوآگاه فکری به ذهنم خطور می‌کند و آن اینکه همه چیز را رها کنم، پَر بکشم و بروم یک جایی دورِ دور، یک جای غریب که […]
مارس 6, 2020

نانوایی آقاجواد

دقیقا دوازده سالم بود که در نانوایی تافتون محله کار می‌کردم چانه‌گیر بودم، روزی پنجاه تومان دستمزد می‌گرفتم از ساعت ۳ صبح تا ۱۴ بعد ازظهر. اگرچه حقوق بسیار ناچیزی […]
اکتبر 28, 2019
کتاب گفتم گفت

مرهم دردها

گفتیم:”به‌راستی تو بهترین پیام‌آور خدا هستی، تو به ما آموختی که زندگی، دارمکافات است و راهی دشوار؛ که با دل‌سپردن به آموخته‌هایت، می‌شود هموار. سبب شدی تفاوت حلال و حرام […]
اکتبر 28, 2019
کتاب گفتم گفت

تن به اجبار

گفتم:”پادگان رو یادته!؟ پسر چقدر ما فرار می‌کردیم تا اون دوره‌ی سربازی لعنتی رو نگذرونیم اما در آخر دوسال سربازی رو با کلی اضافه خدمت گذروندیم!” گفت:”آره…خییییلی باحال بود، مگه […]
اکتبر 22, 2019

قدرت

جثه‌ای ضعیف داشتم و در کوچک‌ترین برخوردهای بین هم‌سن‌و‌سالان خود بیشترین کتک را می‌خوردم. دوستانم بجای کمک، تشویقم می‌کردند که مبارزه کنم بنابراین با تمام قدرتی که نداشتم سعی می‌کردم […]
سپتامبر 3, 2019

آشنایی با خانم…

با خانمی آشنا شدم که تحصیلات فوق‌دکتری مغز و اعصاب داشت، یک ایرانی ساکن کانادا که تحصیلات عالیه‌اش را آنجا گذرانده بود اما به عشق وطن چندین سال هست که […]
آگوست 22, 2019

آخرین نفر

دهه‌ی شصت دردناک‌ترین، بی‌امکانات‌ترین و سخت‌ترین دوره‌ی گذار از زندگی ما اکثر ایرانی‌هاست بخصوص اگر در شهرهای غربی و مرزی هم زندگی کرده باشید! آن‌هم در بحبوحه‌ی انقلاب و جنگ […]
آگوست 14, 2019

مَلی و بزرگ‌پاچ!

نامش “سکینه‌خاتون” بود اما همه صدایش می‌کردند: “بزرگ‌پاچ” یعنی دختر ترشیده… ، اوایل اگر کسی به این نام صدایش می‌کرد خیلی سریع و خشن به او حمله‌ور می‌شد هرجایی هم […]
آگوست 12, 2019

توجیه!

او نگهبان ساختمانی بود که مطب من در طبقه چهارم آن قرار داشت، جوانی بسیار مودب و کاربلدی بود، بیچاره مبتلا به بیماری (آرتریت روماتویید و پسوریازیس) ورم و التهاب […]
جولای 27, 2019

رشی‌خان

به یکی از “گنده لات‌های زندان” که محکوم به حبس ابد بود یک کیف چرمی نو دادند که داخل آن یک چاقوی زیبا و به شدت تیز و بُرنّده بود […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

نقاب

همیشه به من می‌گفت: «گاه زیباترین لبخند خود را از دیگران دریغ می‌کنیم، گاه دلقکی می‌شویم تا به‌زور لبخندی بر لب کسی بیاوریم.» دلقک سیرک بود و همیشه در مراسم‌های […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

ارزش وقت

دزدی را گرفته و نزد داروغه بردند. داروغه از او پرسید: «بگو ببینم چه کرده‌ای که تو را به این‌جا آورده‌اند؟» دزد با حالتی حق به جانب جواب داد: «دزدی.» […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

ارباب قصر

«اتاق را سـریعاً برای ارباب آماده کنید. ارباب مدتی است که از اوضاع نابسامان کار کردن شما‌ها گله‌مند است. می‌بایست با کارهایتان، رضایت خاطرشان را به دست آورید. من دیگر […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

قالیچه‌ی سلیمان

آرزو می‌کرد حداقل برای لحظاتی، قالیچه‌ی سلیمان را در اختیار داشته باشد تا با آن بتواند دور دنیا به‌سرعت بچرخد. در اتاقش چنان محو این رؤیا بود که وقتی به […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

ارزش هر چیز

از عارفی پرسیدم: «در این دنیا چه چیزی را دوست داشته باشم که وقتی از دست دادمش غصه‌اش را نخورم؟» او قدری متعجب شد و گفت: «اگر منظور تو هر […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

جایزه‌ی بزرگ

یک مسابقه‌ی دو همگانی در سطح شهر برگزار شد. او هم در این مسابقه شرکت کرد تا قدری اندام خود را محک بزند و از هوای پاک یک روز تعطیل […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

حصار زندگی

از عارفی پرسیدم: «زندگی تمام آدم‌ها در این دنیا چگونه است؟» گفت: «همه در بند خویش‌اند و تمام زندگی را در حال تلاش برای رهایی ازین بند به سر می‌برند!» […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

ترس

انگار از حادثه‌ای دلخراش و صحنه‌ای وحشتناک فراری بود. باران با تمام زشتی در حال باریدن بود و زمینْ خیس شده بود از باران! در میان گل‌ولای و جویبارها، به […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

مهتاب و ویرانه

پرتو نوری از گوشه‌ی ویرانه‌ی تاریک، تیغه‌ای از روشنایی مهتاب را به ارمغان می‌آورد، برای آن‌کس که در این ویرانه خفته است. برای آن‌کس که در این ویرانه خفته است، […]
جولای 21, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

در این سرمای سخت، امیدی برای ماندن نیست؛ امیدی برای زنده ماندن!

در این سرمای سخت، شعله‌ای از دور، لرزان و حقیر در حال رقصیدن بود. نفس‌های آخر بود. با این‌که چند قدمی تا حرارت گرمایی که انتظارش را می‌کشید، نداشت، اما […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

سنگ و طلا

از استاد پرسید: «انسان‌های بدوّی برای آن‌که حیوان یا پرنده‌ای شکار کنند گاهاً به طرف شکار، سنگِ طلا پرتاب می‌کردند. به‌نظر شما اگر آن‌ها از ارزش طلا اطلاع داشتند برای […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

یک قدم تا مرگ

نمی‌دانستم فاصله‌ی خود را تا مرگ چگونه بسنجم؟ آیا باید مجموع روزهای زندگی سپری‌شده را می‌شمردم یا آن‌که تعداد روزهایی که ممکن بود زنده بمانم؟ یا تعداد روزهایی که به‌خاطر […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

قهرمان داستان

باید داستانی می‌نوشتم که مضمونش تو باشی. اما تویی وجود نداشت. قلم و کاغذ را به کناری گذاشتم تا قهرمانم (قهرمان داستانم) را پیدا کنم. پس از سال‌ها که تو […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

باغ‌وحش

حیوانات زیادی در خانه نگه می‌داشت: سگ، گربه، موش، پرنده، خزنده و… هر کدام را در قفسی جداگانه نگه می‌داشت. او از دیدن حیوانات لذت می‌برد و هر روز به […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

درخت

درختی کهن‌سال در حیاط خانه‌اش داشت که بسیار پر شاخه​ و برگ بود. شاخه‌ها و برگ‌های آن همیشه از دیوار حیاط خانه‌اش تا خانه‌ی همسایه‌ها هم می‌رفت. ریزش برگ‌های درخت […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

لذت نگهداری

من و دوستم روزی تصمیم گرفتیم تا هر کدام یک ساعت​مچی بخریم. پس از خرید، من بلافاصله روکش پلاستیکی آن​را کَندم. اما دوستم سرزنشم کرد که چرا این‌قدر لوازم شخصی […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

آوای دل

سازی خریده بودم اما در نواختن و به صدا درآوردنش مهارتی نداشتم. نزد آهنگ‌سازی رفتم و کمک خواستم. گفت: «تو می‌بایست بدانی که آیا این ساز همان چیزی​است که می‌خواهی […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

سیرک

در یک گروه سیرک، میمونی را برای بیش‌تر خنداندن مردم به صحنه‌ی نمایش آوردند. میمون تمام رفتارهای انسان را به‌خوبی تقلید می‌کرد. بسیاری از حرکاتی که میمون ادا می‌کرد، همان […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

رود و دریا

از برخورد دو ابر بهاریِ عظیم، بارانی بر زمین فرود آمد و در کم‌تر از دقایقی، از اجتماع نهرهای بسیار کوچک رودی روان شد به سوی مقصدی نامعلوم. این رود، […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

غلام و ارباب

غلامی اربابش را بسیار دوست داشت. اربابش هم که مردی رئوف و مهربانی بود، روزی تصمیم گرفت غلامش را آزاد کند. پس او را فرا خواند و به او گفت: […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

سبقت

لحظه‌ای از فشار پایش بر پدال گاز کم نمی‌کرد. بسیار سعی می‌کرد تا از خودروی جلویی سبقتی جانانه بگیرد. تمام هوش و حواس او در همین هدف خلاصه شده بود […]
جولای 18, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

چشمه‌ی خشکیده

چشمه‌ای کنار منزل مردی تنها وجود داشت که سال‌ها پیش خشکیده بود. جوان تنها هم مدت‌ها بود که دچار فراموشی شده بود و از مردم بسیار می‌شنید که چشمه‌ای جوشان […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

مهتاب شب

خواب دیدم که چندین شب​است اثری از ماهِ شب در آسمان نیست. با ستاره‌ای در این باب سخن گفتم. او گفت: «برای دیدن ماه، باید به انتظار بنشینم؛» اما نگفت […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

گنج ویرانه

بسیار شنــیده بودم که بهترین گنج‌ها در کنج بدترین ویرانه‌ها قرار دارد! تا آن‌که روزی از کنار خـرابه‌ای رد شدم که عده‌ای دور ویرانه، جمع شده بودند. از آن‌ها پرسیدم: […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

نقطه سر خط!

معلم، سر کلاس حاضر شد. کتاب را دستش گرفت و رو به دانش‌آموزان کرد و گفت: «خب، همه دفترهای‌شان را باز کنند که وقتْ وقتِ دیکته است!» همه‌ی دانش آموزان، […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

پریز برق

پریز برق مدت‌ها بود که شکسته شده بود. روزی تصمیم گرفتم آن​را درست کنم. بنابراین یک پریز نو خریدم. باید آن را به سیم‌های مربوطه‌اش وصل می‌کردم. مادرم گفت: «پسرم، […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

لباس ابریشمی مادربزرگ

لباس ابریشمی، تنها سوغاتی‌یی بود که مادربزرگم قرار شد آن را از سفری دور برایم بیاورد. برای من، که دختری خردسال بودم، چنین هدیه‌ای می‌توانست حسابی شیرین و به یاد […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

سقوط

کــودکی مدام دوست داشت از بالای دیوار حیاط خانه​‌شان به زمین بپرد. هر روز این کار را انجام می‌داد بی‌آن‌که آسیبی جدی به او برسد. روزی که در اتاق خود […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

امید به زندگی

از ثروتمندی پرسیدند: «اگر فردا روز مرگت باشد، چه می​کنی؟» مرد با خونسردی گفت: «اگر مطمئن باشم که فردا روز مرگم خواهد بود و می‌میرم، سعی می‌کنم تا امروز را […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

راه کورکورانه

موش‌کور و گورکن‌ها، به دلیل ضعف بینایی یا حتا کوری محض، قادر نیستند جلو روی خود را ببینند. آن‌ها در زیر زمین، کورکورانه، مسافتی از خاک را با چنگ و […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

حرف زندانی

تمام فکر و ذکر نوجوان در این خلاصه شده بود که بتواند با گذاشتن تله، یک قناری را به‌دام بیندازد. او خود را به همین دلخوشی از درس و مدرسه […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

خواسته‌ی پادشاه

روزی شاه ایران‌زمین تمام هنرمندان کشور را فرا خواند تا هر کدام به‌نحوی تصویر به دنیا آمدنش را از مادر ترسیم کنند. نقاشان سریعاً دست به کار شدند و زنی […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

علم بهتر است یا ثروت؟

استاد سر کلاس گفت: «پرسشی که در گذشته و از کودکی در کتاب‌های درسی خود، با آن روبه‌رو شده‌اید، بی‌شک این بوده که: علم بهتر است یا ثروت؟ و حتماً […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

زندان تعصبات

عده‌ای که با نام یکی از ادیان الهی، بدعت‌ها و خرافات زیادی را در میان مردم به‌طور متعصبانه‌ای رواج می‌دادند، توسط شاه دانایی دستگیر شدند و شاه همه را در […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

سخت اما درست

مدتی بیکار بود و افکارش سراغ هر گناه و فکر پلیدی می‌رفت. بیهوده نگفته‌اند: «که فکر چو بی‌کار شود، کارگاه شیطان شود!» زمان زیادی طول کشید، تا آن‌که بالاخره به‌عنوان […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

تصویر یک روز زمستانی

زمستان بود و هوا سرد و برفی. این وضعیت برای جوانی که دوست داشت امروز را بیرون از خانه بگذراند، چندان خوشایند نبود. او تصمیم گرفت وقت خود را تا […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

دنیای انسان‌ها

فریاد و گریه و زاری گدایی که خانه‌ی محقرش در آتش سوخته بود، مردم را به حیرت برانگیخت. «آهای مردم! به دادم برسید تمام زندگی‌ام دود شد، تمام دار و […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

صندلی پوسیده

پیرزنی تنها شب و روز روی صندلی راحتی‌اش می​نشست و همراه با صدای جیرجیر آن، ساعت‌ها مشــغول تماشای منظره‌ی داخل حیاط خانه‌اش می‌شد. صندلی چوبی را سال‌ها پیش، از مادرش […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

آخرین خداحافظی

مرد جوانی به‌همراه دختر کوچکش برای بدرقه کردن همسرش به فرودگاه آمده بود. همسرش، که رییس انجمن پزشکان بود، برای حضور در یک نشست می‌بایست خانواده‌اش را ترک می‌کرد و […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

سکه‌ی شانس

سکه‌ی شانس آرزویی بود که دختر جوانی می‌خواست به دست آورد تا با کمک آن به‌نحوی‌ گره از مشکلات مالی و کارهای فروبسته‌‌‌‌اش بگشاید. عاقبت، روزی که مشغول نظافت و […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

حادثه‌ی مترو

در متـرو، روبه‌روی جوانی نشسته بودم. نمی‌دانم چرا، اما ناخــودآگاه تمام حرکات جوان را زیر نظر گرفتم. او روزنامه‌ای در دست داشت و از طرز حرکات مرموزش معلوم بود که […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

رنج پیری

آینه را می‌توانست بشکند تا پیری‌اش را در آن نبیند و همین کار را هم کرد؛ اما خاطـرات دوران جوانی، رؤیاهای کــودکی فراموش‌نشده، آلبوم عکــس و موهای سپید همسرش، او […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

دیر و زود

پیرمردی ناظر گفت‌وگوی عجولانه‌ی دو جوان بود. اولی، هراسان و شتاب‌زده، به‌نظر می‌رسید و از این‌که دوستش به او گیر می‌داد و مدام با پرسش‌های بی‌ربط، او را به تنگ […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

خاطره‌ی سبز

زمستان و برف سپیدْ نمودِ غمگینی از پیر شدن پیرزنی تنها بود! او به داخل باغی رفت پُر‌ از برف! با دست، به‌آرامی، ‌برف‌ها را کنار زد: هنوز چمن‌های سبز […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

الماس جوان

جوانی قطعه‌ای الماس در خانه داشت. روزی آهنگِ فروش آن کرد؛ پس نزد جواهرفروشی رفت. ابتدا خواست قیمت الماسِ آن‌جا را بداند و بعد الماس خود را رو کند. پس […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

بهار

کودکْ نزد مادرش رفت و پرسید: «مادر، چرا بهار نمی‌آید؟» مادر گفت: «دخترم، صبر کن، بهار از راه خواهد رسید. حالا خیلی زود است.» دخترک مدتی صبر کرد، اما خبری […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

ترکه و سایه

کودکی ترکه‌ای را در زمینی صاف کاشت و به انتظار نشست. آفتابْ در بالاترین نقطه‌ی خود بود و سایه‌ی ترکه فقط یک نقطه بیش نبود. کودک بسیار خوشحال شد. بعد […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

کرکس گرسنه

گرسنگی به‌شدت به کرکسی پیر فشار آورده بود. او ساعت‌ها در آسمان در حال پرواز بود تا چیزی برای خوردن بیابد، تا این‌که بالاخره لاشه‌ی یک پرنده را دید که […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

خودکشی

مردمْ دور ساختمانی بلند جمع شده بودند و جوانی در بالای ساختمان قصد خودکشی داشت.هراسی هولناک و هیجانی نفس‌گیر بر تمام حاضرین آن‌جا حکم‌فرما بود. مردی پیش جوان رفت و […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

ساعت‌دیواری

ساعت‌دیواریْ از کار افتاد و مادر، آن را به پسرش داد تا برای تعمیر نزد ساعت‌ساز ببرد. تنها ساعت‌ساز محله پیرمردی بود تنــها و بی‌کس. پسر ساعت را برای تعمیر […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

قاب عکس

قاب عکس دوران جوانیِ پیرمرد، تمام دلبستگی و عشقِ گذشته‌ی شیرین او بود. هر روز قاب را در دست می‌گرفت و بیش‌تر اوقاتِ خود را به تماشای آن می‌گذراند، قابی […]
جولای 16, 2019
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

شاهکار نقاش

نقاشی که هیچ‌گاه اثرهایش مورد توجه دیگران قرار نمی‌گرفت، به هر دری می‌زد تا بهترین اثر را خلق کند؛ اما هر بار که بوم نقاشی را پیش روی خود می‌گذاشت […]
ژانویه 24, 2019

چکیده!

داستان کوتاه چکیده! ” از روزی که قرار شد تا با راهنمایی استاد ارجمندم آقای (جی، اس)، تز دکترای خود را در زمینه” تأثیر زیست شناسی بر جامعه شناسی” ارایه […]
ژانویه 22, 2019

مترسک ها

داستان کوتاه مترسک ها مترسک ها یکجا جمع شدند؛ آنها به شدت از وضع مزرعه، رفتار دهقان و آزار کلاغ ها به خشم آمده بودند، آنها از اینکه هیچ وقت […]
سپتامبر 8, 2016

کارنامه ادبی

سپتامبر 8, 2016

تسلیم

سپتامبر 8, 2016

اشعار سروش

سپتامبر 7, 2016

نشانه های پنهان

error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید