داستانهاي کوتاه ایرانی

27 تیر 1400

سگبان

خواجه‌ی پیر، هفتاد قلاده سگ داشت. شمارش دقیق آنها، کاری بود که هر روز می‌کرد. با اینکه شغلش این نبود، در آبادی همه او را سگبان می‌نامیدند. این لقب جدید، […]
12 خرداد 1400

مرد کاغذی

مرد کاغذی، لقبی بود که رسانه‌ها به او داده بودند. یک قهرمان بود در نظر بسیاری. شبیه مرد آهنی، مرد عنکبوتی و … اما او کاغذی بود نه قدرت پریدن […]
24 اردیبهشت 1400

کر و کور

همسرش به شدت زیبا بود. آنقدر که با صورت نشُسته و شُسته، صورتِ دم صبح و آخر شب نیز همیشه زیبا بود. چه آن‌هنگامی که تازه او را گرفته بود […]
19 اردیبهشت 1400

زباله‌گرد

عناوین شغلی گاهی افتخارآمیزند و گاه در انظار مردم نفرت‌برانگیز. هنگامی‌که نقش باکتری سطل‌های زباله را داری یک زباله‌گردی. وقتی خیابانی را جارو می‌زنی یک رفتگری، یا آنکه خانه را […]
19 اردیبهشت 1400

فراموش شده

ساعت، قدیمی‌ترین اختراع بشر است. البته نه آنقدر که ماقبل تاریخ باشد؛ نه آنقدر که پیش از شکل‌گیری ساعت بیولوژیکی بدن باشد. ساعت‌های بسیاری به‌ دست انسان خلق شد: ساعت […]
9 شهریور 1399

حد و اندازه

مادرم طلاق گرفت، به گفته‌ی خودش خیلی دیر، اما بالاخره توانست تصمیم‌اش را عملی کند و از این بابت خوشحال بود، مادرم بارها می‌گفت:”من از همون روز اولم از این […]
16 مرداد 1399

تلفن‌همراه

بازنشسته شدم، با پولی که نصیبم شده بود تصمیم گرفتم دستی به سر و روی خانه‌ی کلنگی‌ام بکشم و خانواده‌ را از رنج کهنه‌گی چندین ساله این ویلای درب و […]
8 مرداد 1399

آب‌مروارید!

بعد از مدت‌ها کلنجار رفتن بالاخره تصمیم گرفتم موهایم را رنگ کنم… تا سپیدی و کهنه‌گی سال‌های دراز عمر را در زیر پوسته‌ی تیره‌تری پنهان کنم… تا آنچه را که […]
26 اردیبهشت 1399

طلا

تمام زندگی، غمِ داشته‌ها و نداشته‌هاست، سراسر مملو از نگرانی‌است بر سر هر آنچه که ما را در گرداگردِ گرداب خواسته‌ها چون ذر‌ه‌ای ناچیز به هوا می‌فرستد…تا بی‌مقدارْ در آسمان […]
25 فروردین 1399

اسکلت‌ها

وقتی دور و بَرم را نگاه می‌کنم سراسر، اسکلت‌هایی را می‌بینم که در هم می‌لولند، آنها همیشه در تکاپوی خوردن همه چیزند و هرآنچه را که می‌خورند در لحظه‌ای از […]
23 فروردین 1399

یک جای دور

نمی‌دانم چرا؟ اما هرزگاهی ناخوآگاه فکری به ذهنم خطور می‌کند و آن اینکه همه چیز را رها کنم، پَر بکشم و بروم یک جایی دورِ دور، یک جای غریب که […]
16 اسفند 1398

نانوایی آقاجواد

دقیقا دوازده سالم بود که در نانوایی تافتون محله کار می‌کردم چانه‌گیر بودم، روزی پنجاه تومان دستمزد می‌گرفتم از ساعت ۳ صبح تا ۱۴ بعد ازظهر. اگرچه حقوق بسیار ناچیزی […]
6 آبان 1398
کتاب گفتم گفت

مرهم دردها

گفتیم:”به‌راستی تو بهترین پیام‌آور خدا هستی، تو به ما آموختی که زندگی، دارمکافات است و راهی دشوار؛ که با دل‌سپردن به آموخته‌هایت، می‌شود هموار. سبب شدی تفاوت حلال و حرام […]
6 آبان 1398
کتاب گفتم گفت

تن به اجبار

گفتم:”پادگان رو یادته!؟ پسر چقدر ما فرار می‌کردیم تا اون دوره‌ی سربازی لعنتی رو نگذرونیم اما در آخر دوسال سربازی رو با کلی اضافه خدمت گذروندیم!” گفت:”آره…خییییلی باحال بود، مگه […]
30 مهر 1398

قدرت

جثه‌ای ضعیف داشتم و در کوچک‌ترین برخوردهای بین هم‌سن‌و‌سالان خود بیشترین کتک را می‌خوردم. دوستانم بجای کمک، تشویقم می‌کردند که مبارزه کنم بنابراین با تمام قدرتی که نداشتم سعی می‌کردم […]
12 شهریور 1398

آشنایی با خانم…

با خانمی آشنا شدم که تحصیلات فوق‌دکتری مغز و اعصاب داشت، یک ایرانی ساکن کانادا که تحصیلات عالیه‌اش را آنجا گذرانده بود اما به عشق وطن چندین سال هست که […]
31 مرداد 1398

آخرین نفر

دهه‌ی شصت دردناک‌ترین، بی‌امکانات‌ترین و سخت‌ترین دوره‌ی گذار از زندگی ما اکثر ایرانی‌هاست بخصوص اگر در شهرهای غربی و مرزی هم زندگی کرده باشید! آن‌هم در بحبوحه‌ی انقلاب و جنگ […]
23 مرداد 1398

مَلی و بزرگ‌پاچ!

نامش “سکینه‌خاتون” بود اما همه صدایش می‌کردند: “بزرگ‌پاچ” یعنی دختر ترشیده… ، اوایل اگر کسی به این نام صدایش می‌کرد خیلی سریع و خشن به او حمله‌ور می‌شد هرجایی هم […]
21 مرداد 1398

توجیه!

او نگهبان ساختمانی بود که مطب من در طبقه چهارم آن قرار داشت، جوانی بسیار مودب و کاربلدی بود، بیچاره مبتلا به بیماری (آرتریت روماتویید و پسوریازیس) ورم و التهاب […]
5 مرداد 1398

رشی‌خان

به یکی از “گنده لات‌های زندان” که محکوم به حبس ابد بود یک کیف چرمی نو دادند که داخل آن یک چاقوی زیبا و به شدت تیز و بُرنّده بود […]
30 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

نقاب

همیشه به من می‌گفت: «گاه زیباترین لبخند خود را از دیگران دریغ می‌کنیم، گاه دلقکی می‌شویم تا به‌زور لبخندی بر لب کسی بیاوریم.» دلقک سیرک بود و همیشه در مراسم‌های […]
30 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

ارزش وقت

دزدی را گرفته و نزد داروغه بردند. داروغه از او پرسید: «بگو ببینم چه کرده‌ای که تو را به این‌جا آورده‌اند؟» دزد با حالتی حق به جانب جواب داد: «دزدی.» […]
30 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

ارباب قصر

«اتاق را سـریعاً برای ارباب آماده کنید. ارباب مدتی است که از اوضاع نابسامان کار کردن شما‌ها گله‌مند است. می‌بایست با کارهایتان، رضایت خاطرشان را به دست آورید. من دیگر […]
30 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

قالیچه‌ی سلیمان

آرزو می‌کرد حداقل برای لحظاتی، قالیچه‌ی سلیمان را در اختیار داشته باشد تا با آن بتواند دور دنیا به‌سرعت بچرخد. در اتاقش چنان محو این رؤیا بود که وقتی به […]
30 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

ارزش هر چیز

از عارفی پرسیدم: «در این دنیا چه چیزی را دوست داشته باشم که وقتی از دست دادمش غصه‌اش را نخورم؟» او قدری متعجب شد و گفت: «اگر منظور تو هر […]
30 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

جایزه‌ی بزرگ

یک مسابقه‌ی دو همگانی در سطح شهر برگزار شد. او هم در این مسابقه شرکت کرد تا قدری اندام خود را محک بزند و از هوای پاک یک روز تعطیل […]
30 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

حصار زندگی

از عارفی پرسیدم: «زندگی تمام آدم‌ها در این دنیا چگونه است؟» گفت: «همه در بند خویش‌اند و تمام زندگی را در حال تلاش برای رهایی ازین بند به سر می‌برند!» […]
30 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

ترس

انگار از حادثه‌ای دلخراش و صحنه‌ای وحشتناک فراری بود. باران با تمام زشتی در حال باریدن بود و زمینْ خیس شده بود از باران! در میان گل‌ولای و جویبارها، به […]
30 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

مهتاب و ویرانه

پرتو نوری از گوشه‌ی ویرانه‌ی تاریک، تیغه‌ای از روشنایی مهتاب را به ارمغان می‌آورد، برای آن‌کس که در این ویرانه خفته است. برای آن‌کس که در این ویرانه خفته است، […]
30 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

در این سرمای سخت، امیدی برای ماندن نیست؛ امیدی برای زنده ماندن!

در این سرمای سخت، شعله‌ای از دور، لرزان و حقیر در حال رقصیدن بود. نفس‌های آخر بود. با این‌که چند قدمی تا حرارت گرمایی که انتظارش را می‌کشید، نداشت، اما […]
27 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

سنگ و طلا

از استاد پرسید: «انسان‌های بدوّی برای آن‌که حیوان یا پرنده‌ای شکار کنند گاهاً به طرف شکار، سنگِ طلا پرتاب می‌کردند. به‌نظر شما اگر آن‌ها از ارزش طلا اطلاع داشتند برای […]
27 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

یک قدم تا مرگ

نمی‌دانستم فاصله‌ی خود را تا مرگ چگونه بسنجم؟ آیا باید مجموع روزهای زندگی سپری‌شده را می‌شمردم یا آن‌که تعداد روزهایی که ممکن بود زنده بمانم؟ یا تعداد روزهایی که به‌خاطر […]
27 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

قهرمان داستان

باید داستانی می‌نوشتم که مضمونش تو باشی. اما تویی وجود نداشت. قلم و کاغذ را به کناری گذاشتم تا قهرمانم (قهرمان داستانم) را پیدا کنم. پس از سال‌ها که تو […]
27 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

باغ‌وحش

حیوانات زیادی در خانه نگه می‌داشت: سگ، گربه، موش، پرنده، خزنده و… هر کدام را در قفسی جداگانه نگه می‌داشت. او از دیدن حیوانات لذت می‌برد و هر روز به […]
27 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

درخت

درختی کهن‌سال در حیاط خانه‌اش داشت که بسیار پر شاخه​ و برگ بود. شاخه‌ها و برگ‌های آن همیشه از دیوار حیاط خانه‌اش تا خانه‌ی همسایه‌ها هم می‌رفت. ریزش برگ‌های درخت […]
27 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

لذت نگهداری

من و دوستم روزی تصمیم گرفتیم تا هر کدام یک ساعت​مچی بخریم. پس از خرید، من بلافاصله روکش پلاستیکی آن​را کَندم. اما دوستم سرزنشم کرد که چرا این‌قدر لوازم شخصی […]
27 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

آوای دل

سازی خریده بودم اما در نواختن و به صدا درآوردنش مهارتی نداشتم. نزد آهنگ‌سازی رفتم و کمک خواستم. گفت: «تو می‌بایست بدانی که آیا این ساز همان چیزی​است که می‌خواهی […]
27 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

سیرک

در یک گروه سیرک، میمونی را برای بیش‌تر خنداندن مردم به صحنه‌ی نمایش آوردند. میمون تمام رفتارهای انسان را به‌خوبی تقلید می‌کرد. بسیاری از حرکاتی که میمون ادا می‌کرد، همان […]
27 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

رود و دریا

از برخورد دو ابر بهاریِ عظیم، بارانی بر زمین فرود آمد و در کم‌تر از دقایقی، از اجتماع نهرهای بسیار کوچک، رودی روان شد به سوی مقصدی نامعلوم. این رود، […]
27 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

غلام و ارباب

غلامی اربابش را بسیار دوست داشت. اربابش هم که مردی رئوف و مهربانی بود، روزی تصمیم گرفت غلامش را آزاد کند. پس او را فرا خواند و به او گفت: […]
27 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

سبقت

لحظه‌ای از فشار پایش بر پدال گاز کم نمی‌کرد. بسیار سعی می‌کرد تا از خودروی جلویی سبقتی جانانه بگیرد. تمام هوش و حواس او در همین هدف خلاصه شده بود […]
27 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

چشمه‌ی خشکیده

چشمه‌ای کنار منزل مردی تنها وجود داشت که سال‌ها پیش خشکیده بود. جوان تنها هم مدت‌ها بود که دچار فراموشی شده بود و از مردم بسیار می‌شنید که چشمه‌ای جوشان […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

مهتاب شب

خواب دیدم که چندین شب​است اثری از ماهِ شب در آسمان نیست. با ستاره‌ای در این باب سخن گفتم. او گفت: «برای دیدن ماه، باید به انتظار بنشینم؛» اما نگفت […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

گنج ویرانه

بسیار شنــیده بودم که بهترین گنج‌ها در کنج بدترین ویرانه‌ها قرار دارد! تا آن‌که روزی از کنار خـرابه‌ای رد شدم که عده‌ای دور ویرانه، جمع شده بودند. از آن‌ها پرسیدم: […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

نقطه سر خط!

معلم، سر کلاس حاضر شد. کتاب را دستش گرفت و رو به دانش‌آموزان کرد و گفت: «خب، همه دفترهای‌شان را باز کنند که وقتْ وقتِ دیکته است!» همه‌ی دانش آموزان، […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

پریز برق

پریز برق مدت‌ها بود که شکسته شده بود. روزی تصمیم گرفتم آن​را درست کنم. بنابراین یک پریز نو خریدم. باید آن را به سیم‌های مربوطه‌اش وصل می‌کردم. مادرم گفت: «پسرم، […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

لباس ابریشمی مادربزرگ

لباس ابریشمی، تنها سوغاتی‌یی بود که مادربزرگم قرار شد آن را از سفری دور برایم بیاورد. برای من، که دختری خردسال بودم، چنین هدیه‌ای می‌توانست حسابی شیرین و به یاد […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

سقوط

کــودکی مدام دوست داشت از بالای دیوار حیاط خانه​‌شان به زمین بپرد. هر روز این کار را انجام می‌داد بی‌آن‌که آسیبی جدی به او برسد. روزی که در اتاق خود […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

امید به زندگی

از ثروتمندی پرسیدند: «اگر فردا روز مرگت باشد، چه می​کنی؟» مرد با خونسردی گفت: «اگر مطمئن باشم که فردا روز مرگم خواهد بود و می‌میرم، سعی می‌کنم تا امروز را […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

راه کورکورانه

موش‌کور و گورکن‌ها، به دلیل ضعف بینایی یا حتا کوری محض، قادر نیستند جلو روی خود را ببینند. آن‌ها در زیر زمین، کورکورانه، مسافتی از خاک را با چنگ و […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

حرف زندانی

تمام فکر و ذکر نوجوان در این خلاصه شده بود که بتواند با گذاشتن تله، یک قناری را به‌دام بیندازد. او خود را به همین دلخوشی از درس و مدرسه […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

خواسته‌ی پادشاه

روزی شاه ایران‌زمین تمام هنرمندان کشور را فرا خواند تا هر کدام به‌نحوی تصویر به دنیا آمدنش را از مادر ترسیم کنند. نقاشان سریعاً دست به کار شدند و زنی […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

علم بهتر است یا ثروت؟

استاد سر کلاس گفت: «پرسشی که در گذشته و از کودکی در کتاب‌های درسی خود، با آن روبه‌رو شده‌اید، بی‌شک این بوده که: علم بهتر است یا ثروت؟ و حتماً […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

زندان تعصبات

عده‌ای که با نام یکی از ادیان الهی، بدعت‌ها و خرافات زیادی را در میان مردم به‌طور متعصبانه‌ای رواج می‌دادند، توسط شاه دانایی دستگیر شدند و شاه همه را در […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

سخت اما درست

مدتی بیکار بود و افکارش سراغ هر گناه و فکر پلیدی می‌رفت. بیهوده نگفته‌اند: «که فکر چو بی‌کار شود، کارگاه شیطان شود!» زمان زیادی طول کشید، تا آن‌که بالاخره به‌عنوان […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

تصویر یک روز زمستانی

زمستان بود و هوا سرد و برفی. این وضعیت برای جوانی که دوست داشت امروز را بیرون از خانه بگذراند، چندان خوشایند نبود. او تصمیم گرفت وقت خود را تا […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

دنیای انسان‌ها

فریاد و گریه و زاری گدایی که خانه‌ی محقرش در آتش سوخته بود، مردم را به حیرت برانگیخت. «آهای مردم! به دادم برسید تمام زندگی‌ام دود شد، تمام دار و […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

صندلی پوسیده

پیرزنی تنها شب و روز روی صندلی راحتی‌اش می​نشست و همراه با صدای جیرجیر آن، ساعت‌ها مشــغول تماشای منظره‌ی داخل حیاط خانه‌اش می‌شد. صندلی چوبی را سال‌ها پیش، از مادرش […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

آخرین خداحافظی

مرد جوانی به‌همراه دختر کوچکش برای بدرقه کردن همسرش به فرودگاه آمده بود. همسرش، که رییس انجمن پزشکان بود، برای حضور در یک نشست می‌بایست خانواده‌اش را ترک می‌کرد و […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

سکه‌ی شانس

سکه‌ی شانس آرزویی بود که دختر جوانی می‌خواست به دست آورد تا با کمک آن به‌نحوی‌ گره از مشکلات مالی و کارهای فروبسته‌‌‌‌اش بگشاید. عاقبت، روزی که مشغول نظافت و […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

حادثه‌ی مترو

در متـرو، روبه‌روی جوانی نشسته بودم. نمی‌دانم چرا، اما ناخــودآگاه تمام حرکات جوان را زیر نظر گرفتم. او روزنامه‌ای در دست داشت و از طرز حرکات مرموزش معلوم بود که […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

رنج پیری

آینه را می‌توانست بشکند تا پیری‌اش را در آن نبیند و همین کار را هم کرد؛ اما خاطـرات دوران جوانی، رؤیاهای کــودکی فراموش‌نشده، آلبوم عکــس و موهای سپید همسرش، او […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

دیر و زود

پیرمردی ناظر گفت‌وگوی عجولانه‌ی دو جوان بود. اولی، هراسان و شتاب‌زده، به‌نظر می‌رسید و از این‌که دوستش به او گیر می‌داد و مدام با پرسش‌های بی‌ربط، او را به تنگ […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

خاطره‌ی سبز

زمستان و برف سپیدْ نمودِ غمگینی از پیر شدن پیرزنی تنها بود! او به داخل باغی رفت پُر‌ از برف! با دست، به‌آرامی، ‌برف‌ها را کنار زد: هنوز چمن‌های سبز […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

الماس جوان

جوانی قطعه‌ای الماس در خانه داشت. روزی آهنگِ فروش آن کرد؛ پس نزد جواهرفروشی رفت. ابتدا خواست قیمت الماسِ آن‌جا را بداند و بعد الماس خود را رو کند. پس […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

بهار

کودکْ نزد مادرش رفت و پرسید: «مادر، چرا بهار نمی‌آید؟» مادر گفت: «دخترم، صبر کن، بهار از راه خواهد رسید. حالا خیلی زود است.» دخترک مدتی صبر کرد، اما خبری […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

ترکه و سایه

کودکی ترکه‌ای را در زمینی صاف کاشت و به انتظار نشست. آفتابْ در بالاترین نقطه‌ی خود بود و سایه‌ی ترکه فقط یک نقطه بیش نبود. کودک بسیار خوشحال شد. بعد […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

کرکس گرسنه

گرسنگی به‌شدت به کرکسی پیر فشار آورده بود. او ساعت‌ها در آسمان در حال پرواز بود تا چیزی برای خوردن بیابد، تا این‌که بالاخره لاشه‌ی یک پرنده را دید که […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

خودکشی

مردمْ دور ساختمانی بلند جمع شده بودند و جوانی در بالای ساختمان قصد خودکشی داشت.هراسی هولناک و هیجانی نفس‌گیر بر تمام حاضرین آن‌جا حکم‌فرما بود. مردی پیش جوان رفت و […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

ساعت‌دیواری

ساعت‌دیواریْ از کار افتاد و مادر، آن را به پسرش داد تا برای تعمیر نزد ساعت‌ساز ببرد. تنها ساعت‌ساز محله پیرمردی بود تنــها و بی‌کس. پسر ساعت را برای تعمیر […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

قاب عکس

قاب عکس دوران جوانیِ پیرمرد، تمام دلبستگی و عشقِ گذشته‌ی شیرین او بود. هر روز قاب را در دست می‌گرفت و بیش‌تر اوقاتِ خود را به تماشای آن می‌گذراند، قابی […]
25 تیر 1398
نشانه های پنهان مجموع داستان کوتاه

شاهکار نقاش

نقاشی که هیچ‌گاه اثرهایش مورد توجه دیگران قرار نمی‌گرفت، به هر دری می‌زد تا بهترین اثر را خلق کند؛ اما هر بار که بوم نقاشی را پیش روی خود می‌گذاشت […]
4 بهمن 1397

چکیده!

داستان کوتاه چکیده! ” از روزی که قرار شد تا با راهنمایی استاد ارجمندم آقای (جی، اس)، تز دکترای خود را در زمینه” تأثیر زیست شناسی بر جامعه شناسی” ارایه […]
2 بهمن 1397

مترسک ها

داستان کوتاه مترسک ها مترسک ها یکجا جمع شدند؛ آنها به شدت از وضع مزرعه، رفتار دهقان و آزار کلاغ ها به خشم آمده بودند، آنها از اینکه هیچ وقت […]
18 شهریور 1395

کارنامه ادبی

18 شهریور 1395

تسلیم

18 شهریور 1395

اشعار سروش

17 شهریور 1395

نشانه های پنهان

error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید