آرزو میکرد حداقل برای لحظاتی، قالیچهی سلیمان را در اختیار داشته باشد تا با آن بتواند دور دنیا بهسرعت بچرخد.
در اتاقش چنان محو این رؤیا بود که وقتی به خود آمد پنداشت که دنیا دور سرش میچرخد.
11
آرزو میکرد حداقل برای لحظاتی، قالیچهی سلیمان را در اختیار داشته باشد تا با آن بتواند دور دنیا بهسرعت بچرخد.
در اتاقش چنان محو این رؤیا بود که وقتی به خود آمد پنداشت که دنیا دور سرش میچرخد.
آدم عوضی! فصل یک [قسمت یک]تا پیش از این، فکر میکردم به دنیا آمدهام تا دنیا را ببینم…
نامهرسان بین دو نفر بودم. یکی عاشق بود و دیگری معشوق و چه بسیار که جای این دو…
گفتم:"ببین خانم ناشر، خیلی مسخرهاست که نویسندهای از مردم پول بگیرد بابت کتابهایی که نوشته! اصلاً چه معنی…
برخی پیش از گرفتن شناسنامه میمیرند، برخی پیش از گرفتن عقدنامه و بسیاری پیش از نوشتن وصیتنامه. این…