به گمان من افلاطون یک دیکتاتورمسلک بود؛ یا به تعبیر بهتر، کسی بود که ایدهی دیکتاتوری فیلسوفانه را مطرح کرد.
او بر سر قتل استادش سقراط، کینه کرد و به دمکراسی آتنی تاخت.
درست است که آرای عموم مردم (با تصمیم گلهای) سر یک عاقل بنام سقراط را بالای دار بُرد ولی این پوپولیسم بود نه دمکراسی؛ پس تاختن افلاطون به دمکراسی برای خلق یک دیکتاتوری انحصاری ولو فیلسوفانه، ایدهی احمقانهای است.
بعبارتی او بجای اینکه عوامفریبی را نشانه بگیرد، لفظ دمکراسی را هدف گرفت و نوعی از دیکتاتوری را ترویج میکرد؛ همین شد سوتعبیری که بسیاری از حاکمان دیروز و امروز ازش استفاده کردند.
او فیلسوفِ معصومِ آکادمی نبود؛ بلکه بیتردید میتوان او را بعنوان طراح یک نظم سیاسی تمامخواه خواند.
×××
او در جمهوری گفت -در خیابان جمهوری نه! :)- قدرت سیاسی، اخلاقی، آموزشی و حتی هنری باید در دست یک طبقهی کوچک از فیلسوفان متمرکز باشد. همان چیزی که امروزه شده رهبر معنوی، رهبر فرزانه، رهبر انقلابی، رهبر حکیم و...!
بعبارتی داشت میگفت، نه انتخابات معنا دارد، نه تکثر رأی، نه حق مخالفت.
"تا زمانی که فیلسوفان شاه نشوند یا شاهان فیلسوف نشوند، رنج شهرها پایان نخواهد یافت."
این یعنی:
حقیقت، واحد است و حامل حقیقت معدود؛ پس دیگران باید اطاعت کنند. و این دقیقاً منطق دیکتاتوریست، فقط با ادعای "دانایی" بجای "زور".
بعبارتی درعین حال که داشت علیه اطاعت دیگران میتاخت خودش هم اطاعت بی چونوچرا را قبول داشت. با این تفاوت که اگر از سوی یک رهبر فرزانه باشد!
تعبیر دیکتاتوری فیلسوفانه مرا یاد داستان داوود میاندازد.
درست شبیه داوود که هم پیامبر (به تعبیر پیشینیان فیلسوف دینی) بود و هم شاه بود اما هم زن فرماندهاش(بثشبع) را کرد و هم فرماندهاش(اوریا) را به کشتن داد.
×××
افلاطون از حذف هنر و سانسور اندیشه حمایت میکرد.
او میگفت، مردم "ظرفیت فهم حقیقت" ندارند و خیال، احساس و روایت ممکن است نظم را مختل کند. چیزی شبیه گفتههای اخیر خامنهای که وقتی مردم خواستند رفراندوم برگزار شود گفت، مردم قدرت تحلیل ندارند!
×××
این همان منطق کلاسیک حکومتهای تمامیتخواه است: یعنی امنیت حقیقت مهمتر از آزادی بیان.
نفرت افلاطون از دموکراسی صرفاً نظری نیست؛ پشتش تجربهی آتن و مرگ سقراط است. از نظر او، مردم تودهاند؛ توده، ناپایدار و هیجانیست پس نباید تصمیم بگیرد. این دقیقاً همان منطق نخبهسالاری اقتدارگراست.
بیراه نیست که در کنار ماکیاولی، افلاطون را بتوان یکی از بزرگترین معماران نظری دیکتاتوری در تاریخ اندیشهی غرب دانست؛
با این تفاوت که دیکتاتورش برای فیلسوف است، نه شاه و نه ژنرال.
او فقط بجای حکومت قویترین، آمد و داناترین را گذاشت.
اما داناتر کیست؟ مگر خرد فردی همیشه داناست؟
حال آنکه دانایی مترادف با خرد سیاسی نیست.
×××
بطرز عجیبی اکثر فلاسفه خود را عقل کل و خودهمهچیزدان میبینند!
فلسفه، رهایی از سردرگمی است نه کشف حقیقت. اگر فلسفه، حقیقت بود اینهمه فیلسوف نداشتیم که با هزاران نظریه و رساله، یکی بیاید و نظرات دیگری را مردود کند.
او فیلسوف را مبرا از هر خطایی میدانست. کسی که نیازی به ناظر ندارد.
بزرگترین خطر افلاطون این نبود که به عقل اعتماد کرد؛ این بود که به عقلِ بیناظر اعتماد کرد!
×××
افلاطون بخوبی درس استادش را پس نداد!
خودِ سقراط بزرگترین شاهد نقض افلاطون است؛ سقراط را اگر داناترینِ فرد آتن بدانیم هرگز مدعی دانایی نبود؛ او گفت:"میدانم که نمیدانم!"
www.Soroushane.ir
