در تاریخ معاصر ایران، انقلابهای سفید و سیاه معمولاً بین این برچسبها در نوسان بوده: سلطنتخواهی (مثلاً بازگشت به الگوی پادشاهی دورهی محمدرضا پهلوی)، مشروطهخواهی (با ارجاع به انقلاب مشروطه ایران)، جمهوریخواهی (الهامگرفته از مدلهایی مثل فرانسه) و البته جمهوریاسلامیخواهی (وضعیت کنونی کشور و الهامگرفته از مدلهایی مثل پاکستان)
×××
به هر کدام که بنگریم هیچکدام بواقع معنای دقیق "زندگیخواه" را نداشتند؛ بجز پهلوی (آنهم نه در همه حالت) مابقی با زندگی میانهی خوبی نداشتند. جمهوری اسلامی که مرگخواهترین فرم حکومتی است گویی هرگز حتی "پیشفرض سیاستش" زندگی نبوده.
در فرم حکومت "زندگیخواهی"، تمرکز از ساختار قدرت میرود به کیفیت زیست. آن حکومتی که زندگی را پاس میدارد، هم شأن جهانی دارد، هم شأن قانون را، هم شأن شاه و هم شأن جمهور را.
×××
اما "زندگی" یعنی چه؟
یعنی: امنیت، آزادی انتخاب، کرامت، رفاه و امکان رشد و شادی.
مردم میدانند مشروعیت نه از صندوق میآید، نه از تاج، نه از تقدس، نه از سخنرانی پرشور و نه از راهپیماییها و نه از...؛ میدانند مشروعیت از کیفیت نفس کشیدن مردم میآید. ولیکن این خواست مردمی همیشه در برابر قدرت سیاسی به قهقرا میرود.
×××
در واقع فرم حکومت مهم است؛ اما مهمتر از آن، زیست انسانی است.
این دقیقاً همان پرسشی است که از زمان ارسطو مطرح بود: سیاست برای چیست؟ ارسطو میگفت، دولت برای "زندگی خوب" است، نه صرفاً برای زنده ماندن.
بعدها توماس هابز گفت، دولت برای امنیت است؛
ژان ژاک روسو گفت، دولت برای ارادهی عمومیست؛
جان لاک گفت، دولت برای حفظ حق زندگی، آزادی و مالکیت است.
اما در همهشان یک چیز مشترک بود اینکه: "زندگی" پیشفرض سیاست است. ولی این پیشفرض دیگر کافی نیست...
من میگویم این پیشفرض را به "اصل" باید تبدیل کرد.
×××
بقول هایدگر، "انسان هستندهای رو به امکان" است؛ یعنی زندگی فقط بقا نیست، امکانداشتن است.
پی حکومتی که امکانها را میبندد چه شاه باشد چه جهانخواه، چه فقیه باشد چه وقیح(!) چه جمهوری باشد چه دیکتاتوری، زندگیخواه نیست.
حکومت مشروع، حکومتی است که فرم آن به هرشکلی که میخواهد باشد، باشد؛ ولی در خدمت گشودن امکانهای زندگی باشد، نه در خدمت بقای خودِ قدرت.
بعبارتی زندگی باید به آن فرم داده باشد نه اینکه فرمش بر زندگی، عمود باشد!
×××
به این پرسش باید پاسخ داد که: "قدرت برای زندگی است یا زندگی برای قدرت؟"
www.Soroushane.ir
