کتابی میخواندم که هر خطش روشنی راهی را برایم نشان میداد، اما در یک آن، برق رفت و من کتابی در دست داشتم که خطوط چاپ شدهی آن هم قابل رؤیت نبود، اما همچنان روشنی راهی را که به من نشان داده بود در تاریکی اتاقم میتوانستم ببینم.
119
کتابی میخواندم که هر خطش روشنی راهی را برایم نشان میداد، اما در یک آن، برق رفت و من کتابی در دست داشتم که خطوط چاپ شدهی آن هم قابل رؤیت نبود، اما همچنان روشنی راهی را که به من نشان داده بود در تاریکی اتاقم میتوانستم ببینم.
درون غاری تاریک زندگی میکرد. او مجبور به گذارندن روزهای روشن زندگیاش درون ظلمت مطلق شده بود. سالها…
«زن اولشم، حق و حقوقی که من دارم نباید با اون هرزه یکی باشه! اون دخترهی عفریته قاپ…
هر روز، صبح زود که خانه را ترک میکنم، پدرم را میبینم که بیدار است، اما نگاهش را…
بُتتراش بود. مردم به چشم یک برگـزیده، به او مینگریـستند. اما برگزیده نبود؛ فقط نقشـی از خـدا را…