هیچکس فکرش را نمیکرد محمدعلی ابرآویز شاعر این ترانهی بوی "گُل سوسن" که آرزوی روزگار شکری را داشت تماشاگر روزگار زهرآلودتری باشد تلختر از تلخ؛ اما خاموش ماند...
او برای یک جوان کشته شده در اعتراضات دوران شاه چهها که نکرد ولی برای هزاران کشتهی بعد از آن چه سکوتها که نکرد...
×××
بااینحال او شاعر زبردستی بود ولی در این مورد بخصوص. در سرودهی بوی گُل سوسن و یاسمن آید....چیزی نوشت که نه غزل است نه ترجیعبند، نه مثنوی است و نه دوبیتی. اولش ردیف "آید" بکار میبرد بعد میشود "آمد" یعنی حتی زمان فعل را هم رعایت نکرده.
این متن از نظر قافیهپردازی کلاسیک، سست و ناهماهنگ است؛ در واقع سرودی نیمهکلاسیکیست که بیشتر برای اجرا ساخته شده تا وفاداری به قواعد عروضی. چیزی شبیه ترانههای ساسیمانکن.
×××
من حس میکنم او بیت اول ترانه را در دل اینگونه زمزمه میکرد:
بوی کُس سوسن و یاسمن آید / عطر بهاران کنون از کمر آید
اما وقتی جو انقلاب را دید بجای "کُس" نوشت "گُل" و بجای "کمر" نوشت "وطن"(!)
درحالیکه سایر ابیات قافیههای "در، سر، شکر، سفر" دارند پس کلمهی وطن در مصرع دوم این شعر همقافیه با سایر ابیات و مصرعها نیست. و شاید آن گُلی که محمدعلی دنبالش بود بوی کُس بود و عطر بهاران هم از کمر به پایین. 🙂
×××
مردم ما یکبار برای مشروطه انقلاب کردند و یکبار برای جمهوری و یکبار هم علیه جمهوری اسلامی.
نه مشروطه جواب داد نه مشروطهی مشروعه و مشروعهی مشروطه.
لامصب قدرت به یکباره مصادره به مطلوب میشود. مردم میمیرند اما عدهای دیگر منتفع میشوند.
بااینحال امیدوارم این بار ابرآویزان دیگری سربرآرند و چیزی بسرایند که عین حقیقت باشد آنچنان که واژگانش در چندسال زنگزده نشوند!
و دیوی برون رود که بنام دلبر نیامده باشد...
www.Soroushane.ir
