روزگاری که توی نانوایی جوادِ شاطر مشغول بودم یک معلم ۴۵ سالهی خوشتیپ و خوشعطروبو هر روز مشتری تافتونی بود و حسابی دستودلباز.
مثلاً هزار تومن بیشتر انعام میگذاشت کف دست جواد؛ و جوادِ خرکیف شده جوری برایش نان میپخت که انگار برای معشوقهاش میپزد. روزی نبود که انعام نگیرد.
آقااحمدی همیشه اسکناس درشتی میداد و به جواد میگفت:"بقیهش مال خودت."و همیشه خندان و راضی میرفت.
"یه مشتری دست به نقد، بامرام و...نگم بهت. چه آقایی..." این تعریف همیشگی جواد از او بود. آقااحمدی بعدها آنقدر حاتم شد که دیگر نمیگفت بقیهاش مال خودت؛ و جوادِ از خودخواسته بقیهاش را خودبخود پس نمیداد.
×××
یکروز ورق برگشت و نمیدانم احمدی از چه دلخور بود ولی بازهم مثل روال سابق اسکناس درشتی به جواد داد؛ و جواد هم عین سنوات قبل، بقیهاش را به نیّت اینکه مال خودش است برداشت و بهترین نان را با احترام خیلی زیادی تقدیمش کرد و در برابر مهر و عظمت او تا خایه برایش خم شد؛ که یکهو آقااحمدیِ منتظر گفت:"بقیهشو کو پس!؟"
جواد متعجب گفت:"بقیهی چی؟"
آقااحمدی باعصبانیت گفت:"پولم آقا. پول. مگه در خزانه باز کردم برای چار تیکه نون کلی پول میگیری؟"
خلاصه که جوادِ جاخورده، با تمام اکراه بقیهاش را پس داد و او نیز با تمام نارضایتی رفت.
×××
روزهای بعد جواد بقصد انتقام(!) نان را میسوزاند، خمیرش میکرد و یا آنقدر لِفتش میداد که احمدی بدبخت حسابی منتظر بماند...
بعبارتی مردی که تا دیروز برایش حاتمِ طایی بود به یکباره شد دشمنِ غایی!
جواد جلوی روی او حتی برای زنان و مردانی که هرگز بذل و بخششی نکرده بودند و بیشتر اوقات هم نسیه میبردند نان بهتری میپخت تا برای آقااحمدیی که دیگر نمیخواست حاتم باشد!
جواد پشت سرش هر فحش خارمادری به آن عصاقورتداده میداد....
×××
این را گفتم که بگویم جواد را کِرم زد.
جملهای دارم در یکی از کتابهایم که: "زمین را کِرم میزند از لطفِ زیاد باران!"
www.Soroushane.ir
