کتابفروش پیر، خرواری کتاب کهنه و دستدو پهن کرده بود روی زمین، و خودش زیر ظلِ آفتاب، غرقِ ماهیگیری در برکهی خوانش یک کتاب بود.
چندمیلیونی ازش خرید کردم. ماشالا پول کتاب هم سربهفلک کشیده؛ حتی دستدوهاش.
کیفور شد و میخواست ترغیبم کند که کتاب بیشتری بخرم. دزدکی با ایما و اشاره صدام کرد که بروم آنسوی بساطش.
لنگ هوا کردم تا پا روی سنگِ قبر نویسندگان نگذارم! از لابلای سنگِ قبرها گذشتم و مرا برد پشت پیکانش. صندلی گذاشت و اجباراً نشاندم بر آن.
یواشکی، جوری که انگار برادر بزرگ(!) میشنود، گفت:"کلی کتاب ممنوعه دارم. بشین تا برات بیارم و هرکدوم خوشت اومد بردار." و رفت یک کیسهی دربستهی بزرگ و سنگین آورد و پیشرویام نهاد.
از حجم محافظهکاری و پنهانکاری و یواشکی حرفزدنش حس میکردی همیشه خیمهی ترس روی سر دارد. یا متعجب میشدی مگر چه خلافی میکند که لرزاندست شده؟
×××
افتاده بودم توی رودربایستی و عملانجام شده و معذوریت احترام. ازطرفی ترفند یواشکیبازیهایش کنجکاوم کرد و همهی کتابها را از نظر گذراندم. ولی از فهرستش چیز جدیدی نبود که نخوانده باشم یا چیزی جلب توجه نکرد؛ خیلی هم ممنوعه نبودند فقط قدیمی بودند. کیسه را بستم و دادم دستش.
×××
موقع خداحافظی گفتم:"راستی عزیز، من یه سری کتاب دارم نوِ نو. خوشم نمیاد ازشون فقط بخاطر فونتش؛ بیارم با بعضی کتابات طاق بزنم؟" که خندید و بازهم جوری که برادر بزرگ نشنود یواشکی درِ گوشم گفت:"مرد حسابی کیو دیدی آخوندِ نو رو بده آخوند کهنه؟"
بدون تنظیم و کنترل صدا و بدون توجه به یواشکی بودن او، بلند در جوابش گفتم:"کتابو تشبیه کردی به آخوند آخه!؟ دیگه اینو از چشمم ننداز..."
برگشت و پوزخندی آلوده به ترس زد؛ و دستش را در هوا پرت کرد که یعنی این من نبودم که با تو حرف میزدم!
www.Soroushane.ir
