گفتم، گفت: عنوان کتابی از اینجانب است که بر گفتگوهایی بر سر چالش‌های روزمره‌ی انسانی تمرکز دارد،
خیلی سخت است که این مجموعه را مجموعه داستان کوتاه نامید اگرچه در تمامی آنها روایتی داستان ‌وار نهفته است اما به واقع اثری از فضاسازی، شخصیت‌پردازی و .. نیست گویی فقط یک گفتگوی ساده است اما در پس این مناظره “من و او” چیزهای زیادی مطرح می‌شود، پرسش‌های زیادی عنوان می‌شود و پاسخ‌های بجا و نابجا… که گاهی شکل طنز بخود می‌گیرد و گاهی شکل درد.
مجموعه روایت:” گفتم، گفت!” مجموعه از گفتگوهای حیاط خلوت حیات ماست که در آینه شفافیت ذهن و برای رهایی و پاسخ به بسیاری از افکار و باورهاست…
همه آنها از یک بحث و ابهام ساده شروع می شود به اوج می رسد و در نهایت فروکش میکند…
شاید بالا و پایین شدن اندک این روایت در چندخط از یک گفتگوی ساده، روایتگر ضربان قلب یک اثر داستان‌وار باشد…

آبان ۶, ۱۳۹۸

تن به اجبار

گفتم:”پادگان رو یادته!؟ پسر چقدر ما فرار می‌کردیم تا اون دوره‌ی سربازی لعنتی رو نگذرونیم اما در آخر دوسال سربازی […]
مهر ۸, ۱۳۹۸

عصای دست

گفتم:”سلام بابابزرگ…” گفت:”سلام دلبندم خوبی بابا جان؟” گفتم:”آره! این چیه دستت؟” گفت:”عصاست، نمی‌دونستی اسمش رو!؟” گفتم:”نه، برای چی دستت گرفتی؟” […]
مهر ۸, ۱۳۹۸

علاقه به پرواز!

گفت:” سلاااام، از اینکه درخواست من رو پذیرفتید صمیمانه ازتون ممنونم، من مهندس پرواز هستم و البته خلبان پروازهای داخلی، […]
مهر ۸, ۱۳۹۸

پارادوکس

گفت:”به‌به دوست بزرگوار، دبیر انجمن ادبی نویسندگان!” گفتم:”درود بر شما مستفیض‌مون کردید تشریف آوردید به دورهمی ادبی ما” گفت:”خواهشم می‌کنم، […]
مهر ۸, ۱۳۹۸

سرمایه‌های سازمان!

گفتم:”آقای رئیس اجازه هست داخل بشم!؟” گفت:”بیا توو.” گفتم:”راجع به حقوق و دستمزد کارکنان مجموعه می‌خواستم چند لحظه‌ای وقتتون رو […]
مهر ۷, ۱۳۹۸

حال خوب

گفت:”اهل مشروب هستی!؟” گفتم:”هرگز نبودم!، من اصولا با چیزی که حال طبیعی من رو غیرطبیعی کنه و به هم بریزه، […]