هادی احمدی (سروش):

یک عدد دایی داشتیم کشاورز و دامدار بود. واقعاً عددی بود برای خودش. یک گوسفندپرور کارکُشته و یک گوسفندکُش دل‌زنده!
تا مراسم یا بهانه‌ی دورهمیی دست می‌داد زرتی یک گوسفند را زمین می‌زد و به نیّت مهمانان گلویش را با چاقو صاف می‌کرد!
همیشه فکر می‌کردم بدن او اصلی است و بدن من کاغذی!
از بس پُرکار و فعال و خستگی‌ناپذیر و گوشتِ پاک و تمیزِ گوسفندِ گیاه‌ِ تازه‌خورده و مرتع‌‌چریده، خورده بود که گمان می‌کردم هزار سال عمر خواهد کرد ولی خیلی زودتر از موعد از دنیا رفت.
×××
چندی پیش ذره‌ای دایی‌بازی درآوردم، یک مشت گوشت خریدم که چند میلیارد ریال(!) تمام شد. نه چندین کیلو. یک مشت.
می‌خواستیم یک آبگوز (آبگوشت) بخوریم 🙂
یخچال‌مان بعد از قرنی تلاش یکسره و خستگی‌ناپذیر، موتورش سوخت و چون اصل بود اصلش هم گیر نمی‌آمد و صدالبته تا رسیدن نسخه‌ی فیک، به فاک رفت و گوشتِ گوسفند آشغال‌خورده و کاغذی هم همینطور.
×××
خلاصه که بجای آبگوشت داشتم با عیال آبدوغ‌خیار می‌زدیم که زدیم زیر خنده.
آبدوغ خیاری خیلی ساده با ترکیب ریحان و دوغ و خیار و نانِ خشک.
این ۴ تا چیز جزو مخلفات خوردن آبگوشت بودند که اکنون شدند غذای اصلی.
-البته بجز خیار که بازهم البته برخی از شمالی‌ها و همدانی‌ها همه چیز را با خیار می‌خورند-
×××
بعله! الان که آبگوشت نیست مخلفاتش را تریت کردیم. یک آبِ بدون گوشتِ اصلی، پای یخچالِ بدونِ موتورِ اصلی!
www.Soroushane.ir


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: لینک های همرسانی مطلب در سمت چپ صفحه هست دوست داشتی به اشتراک بگذار!