یک عدد دایی داشتیم کشاورز و دامدار بود. واقعاً عددی بود برای خودش. یک گوسفندپرور کارکُشته و یک گوسفندکُش دلزنده!
تا مراسم یا بهانهی دورهمیی دست میداد زرتی یک گوسفند را زمین میزد و به نیّت مهمانان گلویش را با چاقو صاف میکرد!
همیشه فکر میکردم بدن او اصلی است و بدن من کاغذی!
از بس پُرکار و فعال و خستگیناپذیر و گوشتِ پاک و تمیزِ گوسفندِ گیاهِ تازهخورده و مرتعچریده، خورده بود که گمان میکردم هزار سال عمر خواهد کرد ولی خیلی زودتر از موعد از دنیا رفت.
×××
چندی پیش ذرهای داییبازی درآوردم، یک مشت گوشت خریدم که چند میلیارد ریال(!) تمام شد. نه چندین کیلو. یک مشت.
میخواستیم یک آبگوز (آبگوشت) بخوریم 🙂
یخچالمان بعد از قرنی تلاش یکسره و خستگیناپذیر، موتورش سوخت و چون اصل بود اصلش هم گیر نمیآمد و صدالبته تا رسیدن نسخهی فیک، به فاک رفت و گوشتِ گوسفند آشغالخورده و کاغذی هم همینطور.
×××
خلاصه که بجای آبگوشت داشتم با عیال آبدوغخیار میزدیم که زدیم زیر خنده.
آبدوغ خیاری خیلی ساده با ترکیب ریحان و دوغ و خیار و نانِ خشک.
این ۴ تا چیز جزو مخلفات خوردن آبگوشت بودند که اکنون شدند غذای اصلی.
-البته بجز خیار که بازهم البته برخی از شمالیها و همدانیها همه چیز را با خیار میخورند-
×××
بعله! الان که آبگوشت نیست مخلفاتش را تریت کردیم. یک آبِ بدون گوشتِ اصلی، پای یخچالِ بدونِ موتورِ اصلی!
www.Soroushane.ir
