استاد هاتفی از قدیمیهای کامپیوتر ایران بود. پیرمردی که با Tape بزرگ شده.
کامپیوتری را نشانم داد که شبیه دستگاههای اُرگ موسیقی امروزی بود. هرگز ندیده بودم حتی توی عکس!
اول رفتم منزلش توی ونک. خانهای ویلاییِ دراندشت و در اندر دشت. بار اول بود میدیدم که با کفش وارد میشوند. با اینکه با کفش وارد شدم اما همش معذب بودم که دارم جسارت میکنم....
بهرحال استاد از بالانشینهای پولدار و قدیمیهای تهران بود و گویا بالانشینها آنقدر مثل ما فقرا درگیر این جزئیات نیستند.
البته باید با کفش میرفتی چون فرشها آنقدر کثیف شده بود که اگر پاپتی میرفتی بیشک طاعون میگرفتی 🙂
برای مایی که کفش را از دم در درمیاوریم و مرتب فرو میکنیم توی حلقمان، ورود با کفش داستانی است. این به کنار. من اصلاً درک نمیکنم این خارجکیها چطور با کفش روی تخت میخوابند؟ من جوراب هم به پا داشته باشم میمیرم. بماند کثافتش..
×××
دانشجو که بودم در ازای نمره 🙂 قرار شد برای استاد، وبسایت طراحی کنم. یعنی اینقدر گشاد بودم که در ازای خواندن درسهایم حاضر بودم وبسایت بزنم مفتمفت.
شوخی دررفته، نمره و وبسایت البته بونه بود؛ فقط بهانهای بود که ما دو نفر را بهم گره زد... استاد با من حال کرده بود و من با استاد.
چندین جلسه دعوتم کرد به آلونکش. یک اتاقچهی ۲ متری در برجی در دیباجی؛ یعنی توی خرپشته. جایی برای مرور گذشته. جایی عین یک موزهی باستانی.
کامپیوترش را نشانم داد. واو خدا چقدر قدیمی بود... کامیپوتری که نیمی از اتاق را اشغال کرده بود.
آلونک استاد، غار تنهایی او بود. یک خلوتگاه محقر اما جایی بود که هر وقت حوصلهی غُر زدنهای همسرش را نداشت به آن پناه میبرد...
×××
غار تنهایی یعنی مکانِ موقتِ نجات؛ جایی که آدم از دیگران فرار نمیکند، بلکه فقط کمی در پی این است که خودش را پس بگیرد.
غار تنهایی، غار ابتدایی و انسانی است. انگار آدم هرچقدر هم مدرن شود و هرچقدر جزو اولینهای مدرنیته و فناوری و کامپیوتر باشد و هرچقدر پولدار و بالانشین، باز یک نیاز غارنشینی در خودش دارد و آن بازگشت به یک خلوت بیواسطه است.
×××
لامصب هاتفی کاری کرد که همش فکر کنم من یک اتاقچهی دو متریلازمم.
یک غار تنهایی. در نتیجه مدام فکر میکردم اگر با مریم بحثم شود، چه؟
هیچ! برعکس استاد میزنم به دشت و بیابان. به یک غار تنهایی بیانتها و نه محصور در چاردیواری...
غار تنهایی، برای هرکسی تعریفی دارد. یکی دوست دارد محصور شود یکی دوست دارد مبسوط. هرچه هست آدمها به دمی رهایی نیاز دارند. چه کودک باشی چه جوان و چه پیر. چه غنی باشی و چه فقیر.
×××
بااینحال به غار تنهایی که پناه میبرم هیچوقت کفش از پا درنمیآورم!
www.Soroushane.ir
