هادی احمدی (سروش):

بالاخره جایی پیدا شد که عوضم کنند ولو ظاهری!
یک جوانِ بسیار کم‌سن، شوخ و خوش‌مشرب چنان قلق‌گیری درستی دارد که موفق شد با زبان، با خلق انگیزه، با تبحر فروش، با استایل‌بندی و از همه مهمتر با جایگذاری خودش(!) تیپ یک پیرمرد ۴۵ ساله را تغییر دهد.
×××
داشتم همان همیشگی‌ها را می‌خریدم. همان تیپ رسمی کت اسپُرت و جین یا اگر خیلی آزادانه بپوشم یک شلوار جین و یک تی‌شرت مشکی. ولی عرشیای لامصب جوری تغییرم داد که شبیه این جوانان امروزی شده‌ام.
رنگم را عوض کرد. شلوارهای امروزی به پام کرد. پیرهن‌های فلان و بیسار.
خیلی هم خوب می‌کند توی پاچه‌م. البته راضی‌ام. حسابی ازش خرید می‌کنم.
عرشیا محصول نمی‌فروخت؛ تصویر نهایی می‌فروشد.
×××
یکسال بود نرفتم پیشش. اساساً اکثر مردان برعکس زنان تمایلی به خرید مکرر ندارند مگر سوراخ‌سوراخ شوند. اما او هورمونی را در من دستکاری کرده بود که بااین‌که سوراخ‌سوراخ نشده بودم باز نزدش رفتم. ولی با کمال تأسف این بار توی مغازه‌اش نبود و همکارش حضور داشت...
×××
همکارش، هم عین خودش خوش‌زبان بود اما بی‌تفاوت به نتیجه! چندین استایل برایم آورد و به دلم ننشستند. هرچه می‌آورد، یک نه بزرگ از سمتم می‌شنید. تا خواستم فروشگاه را ترک کنم عرشیا سر رسید؛ عین شیر جوشیده روی اجاق! 🙂
شروع کرد به فکر کردن و این‌که امسال چه بلایی سرم بیاورد؟ و بطرز عجیبی همان لباس‌هایی که همکارش داده بود را داد؛ اما با ترکیبات بهتر و رنگ‌بندی مرتبط‌تر و باز با جانمایی بهتر برای حصول نتیجه.
نتیجه؟
هیچ؛ بازهم عرشیای لامصب موفق شد بکند توی پاچه‌ام. 🙂
داشتیم خارج می‌شدیم که همکارش گفت:"منم همین‌‌ها رو دادم چرا نپسندیدی؟"
گفتم، تو بلد نیستی بکنی توی پاچه‌ی کسی که می‌خواهد بکنند توی پاچه‌اش! 🙂
×××
فروشندگی، فقط داشتن محصول نیست. قیمت و رنگ و کیفیت نیست. برخورد خوب هم نیست. فرق هست بین فروشنده و نتیجه‌خواه. چراکه مشتری همیشه دنبال خرید نیست؛ گاهی دنبال کسی است که او را از نسخه‌ی تکراری خودش بیرون بکشد.
یا خلاصه‌تر: فروشنده‌ی خوب جنس را می‌شناسد؛ نتیجه‌خواه، آدم را. حتی آدم سفت و غیرقابل تغییر.
پس فروش یعنی نتیجه‌‌خواهی نه نتیجه‌گیری!
فرق فروشنده و نتیجه‌خواه همین‌جاست: یکی فقط دنبال نشان دادن و فروختن است و یکی آدم را از نو می‌چیند.
×××
وقتی بتوانی نتیجه‌ای که توی ذهن داری را روی مشتری پیاده کنی، موفق شدی. چه بار اول نزدت آمده باشد چه بعدها.
آن نتیجه هم این است که خودت را جای او بگذاری! یعنی اگر ۴۵ ساله‌ شدی و ۴۵ سال همان همیشگی را می‌پوشیدی از خودت بپرسی: اکنون تکلیف چیست!؟
عرشیای جوان، تکلیفش را خوب می‌دانست!
www.Soroushane.ir


0 0 رای
امتیازت به این مطلب؟
عضویت در سایت
اطلاع رسانی
guest

0 نظر
error: لینک های همرسانی مطلب در سمت چپ صفحه هست دوست داشتی به اشتراک بگذار!
0
نظرت مهمه حتماً بنویس!x