میگویند، قمارباز بعد از هر باخت، اگر نگوید: "به کیرم!" دق میکند میمیرد.
×××
ولی مسئله این است که قمارباز فقط یکبار نمیبازد؛ بارها میبازد و دوباره برمیگردد، دوباره امید میبندد، و بازهم دستش را روی همان میز میگذارد؛ به امید یک بُرد، یک جبران، یک معجزه؛ و دوباره برای توجیه این شکست، با خودش معامله میکند. او باخت را نه تحلیل میکند، نه میپذیرد، نه از آن عبور میکند؛ فقط با یک جمله از روی آن میپرد.
فرقی نمیکند بگوید: "به کیرم"، "به کُسم"، "به کونم"، "به تخمم" یا اگر باادب باشد بگوید، "به جهنم" و "به درک" و "مهم نیست" و... یا هر جملهی دیگری که ظاهرش بیخیالی است و باطنش فرار.
ما آدمها همگی همینطوریم. همگی قماربازیم!
×××
وقتی فریب میخوریم، میبازیم، تحقیر میشویم، مورد سوءاستفاده قرار میگیریم یا حقیقتی تلخ را میبینیم، گاهی بجای موشکافی یا ایستادن مقابل آن، با یک جمله خودمان را خلاص میکنیم. نهکه چون واقعاً برایمان مهم نیست؛ بلکه چون پرداختن به آن، درد دارد.
آدمهای منطقیتر بجای فرار زبانی، جرئت دارند بپرسند، واقعاً چه شد؟ و چرا دوباره گذاشتم تکرار شود؟ واقعاً کرد توی پاچهام؟ چطور نیشش را فرو کرد؟
ولی حتی این آدمهای منطقی هم تحمل پاسخ ندارند و بجایش میگویند:
"عوضش خوش گذشت." وقتیکه یکی حسابی ازش پول گرفته.
"عوضش فهمیدم چه آدمی بود." وقتی که کل داراییهایش را بالا کشیدند.
"عوضش خودی نشان دادم." وقتی کتک میخورد جلوی جمع.
"عیب نداره آبروم نرفت" وقتی کلی پول اخاذی ازش گرفتند.
"مهم نیس تیغم زد" چون یکماه توانسته باهاش بخوابد.
×××
اینها همان "به جهنمها" هستند. همان به کیرم و به کُسم و به تخمم؛ منتها فقط کراوات زدهاند!
آدم همیشه برای فرار از درد، فحش نمیدهد. گاهی جملهی قشنگ میسازد. گاهی فلسفه میبافد. گاهی به شکست، لباسِ تجربه میپوشاند. گاه از زخم، نشان افتخار درست میکند؛ و گهی از حماقت خودش، روایتِ بزرگواری درمیآورد!
چون پذیرفتنِ اینکه باختی، سخت است.
×××
ذهن آدم با حقیقتِ لُخت مشکل دارد. حقیقت لُخت، سرد است. بیرحم است. نگاهت میکند تُف توی صورتت میکند و تحقیرت میکند.
روانشناسی اسم این معظل فراگیر را میگذارد عقلانیسازی؛
یعنی آدم برای کاری که از درون میداند اشتباه بوده، یک دلیل آبرومند میتراشد.
گاهی هم از ناهماهنگی شناختی میآید؛ آنجایی که تصویر ذهنیات از خودت میگوید:"من آدم سادهلوحی نیستم"، اما واقعیت میگوید: "اینقد سادهای که ریدی!"
ذهن برای اینکه این دو تا با هم نجنگند، واقعیت را کمی آرایش میکند.
این همان قدیس کردن رنج است که بارها در بابش نوشتهام.
روانشناسی هم دروغگوست؛ میگوید، البته هر باختی فاجعه نیست. هر رابطهی بدی بیمعنا نیست. هر پولی که رفته الزاماً تباه نشده. گاهی واقعاً تجربه میخری. گاهی واقعاً چیزی یاد میگیری. گاهی واقعاً خوش گذشته.
×××
روانشناسی میگوید سنجهی اصلی اینجاست:
اگر آن جمله باعث شد دفعهی بعد دقیقتر شوی، اسمش تجربه است. ولی اگر باعث شد همان اشتباه را با آدمی دیگر، در شکلی دیگر، دوباره تکرار کنی، اسمش توجیه است.
ولی روانشناسی هم عین قمارباز زر میزند؛
من به این نتیجه رسیدم ما همگی توجیهداریم نه تجربهدار!
اگر تجربهدار لقب گرفتی یعنی تجربهی توجیهاتت را داری...
این یعنی هم برنده و هم بازنده هر دو بلدند توجیه کنند شکستهایشان را. حتی اگر یکبار اتفاق افتاده باشد.
×××
آنکه میبَرد هم شکستخورده؛ چون برای بُردش مجبور شده چیزی را ببازد!
www.Soroushane.ir
