هادی احمدی (سروش):

دیروز از راسته‌ی یک خیابان می‌گذشتم؛ مرد معلولی را دیدم که پاهایش به شکل عجیبی سیاه و متورم شده بود. نشسته بود و ناله می‌کرد، یک دستش را بالا نگه داشته بود تا مردم به او کمک کنند. دلم بدجوری سوخت، جلو رفتم و یک اسکناس کمکش کردم. اندکی دعای خیر کرد و دوباره به کارش ادامه داد.
در فاصله‌ی اندکی از او، معلول دیگری را دیدم که دست نداشت ولی با پاهایش نقاشی‌ می‌کشید. کمی به نحوه‌ی کار کردنش خیره شدم و در دل تحسینش کردم نقاشی‌هایش با مداد و شیوه‌ی قلم به پا گرفتنش! خلاقانه و زیبا بود اما چیزی ازش نخریدم و احساس کردم اگر کمکی بکنم ممکن است به او بربخورد. بنابراین به راهم ادامه دادم.
×××
داشتم با خود می‌گفتم، معلولیت به بدن نیست بلکه به ذهن است. ذهن که معلول باشد آدم به گدایی می‌افتد و شرافتش را کف خیابان می‌گذارد. ولی یکی که ذهنش معلول نیست، با رنج و آگاهی به دنبال هنر می‌رود.
×××
این دو نفر، تقریباً یک شرایط مشابه داشتند ولی اولی گدایی می‌کرد و دومی هنرش را می‌فروخت و جالب اینکه من به گدا پول دادم و به آن هنرمند نه.
فهمیدم پولی که به گدا می‌دهیم در ازای ترحمی است که به ما می‌فروشد!
فهمیدم من هم معلولیت ذهنی دارم!
www.Soroushane.ir


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: لینک های همرسانی مطلب در سمت چپ صفحه هست دوست داشتی به اشتراک بگذار!