کتاب نشانه های پنهان

ناشر و محل چاپ:

انتشارات افراز/ تهران

تاریخ نشر:

مهرماه 1390

کتاب موجه در جمع توجیه

مجموعه داستان کوتاه

فهرست داستان‌ها

  • ارزش مردن!

    یک خواننده ایرانی در سن ۳۶ سالی درگذشت در همان حال یک بازیگر آمریکایی در سن ۹۷ سالکی مردم می گفتند داغ خواننده ایرانی بسیار بود چون جوان بود و هنوز عمرش را نکرده بود! شدت غم از دست دادن یک جوان، دقیقا شبیه یک وسیله و یا شئی است که تازه خریده باشید و…

    ادامه‌ی داستان…

  • اسکلت‌ها

    وقتی دور و بَرم را نگاه می‌کنم سراسر، اسکلت‌هایی را می‌بینم که در هم می‌لولند، آنها همیشه در تکاپوی خوردن همه چیزند و هرآنچه را که می‌خورند در لحظه‌ای از لای دندان‌هایشان به پایین سقوط می‌کند، عده‌ای در انجمن‌های مختلف آن‌چنان از چیزهایی عجیب حرف می‌زدند که عمیقاً به آن ایمان دارند حتی غلط و…

    ادامه‌ی داستان…

  • اشتباه!

    نمی‌دانم خدا را شکر کنم یا نه! هرچه هست دوره عوض‌شده. نه‌فقط دوره، بلکه آدم‌ها، رفتارها و برخوردها. روزگاری که به اشد مجازات در مدرسه محکوم می‌شدیم آن‌هم بر سر یک اشتباه بسیار ناخواسته و ناچیز؛ بر اثر یک جواب ندادن، یک شیطنت کودکانه و یک تکلیف ناتمام، چه کتک‌های مفصلی که از معلم و…

    ادامه‌ی داستان…

  • ایمان!

    پدربزرگ، نوزاد را در آغوش گرفت و در گوش راست او اذان گفت و در گوش چپش اقامه. سپس لای قرآن را گشود. چنددقیقه‌ای لابه‌لای کلمات عربی گم شد و سپس سرش را بالا آورد و کتاب را بست و گفت نامش را گذاشتم ایمان. چرا ایمان؟چون توی قرآن آمده! سراسر قرآن، پُر از ایمان است.اما…

    ادامه‌ی داستان…

  • این‌کار

    از وقتی که بیکار شدم، یک‌سال می‌گذرد، تلاش زیادی کردم که تن به این‌کار ندهم، دست به هر کاری زدم کارهایی که دوست داشتم و نداشتم را امتحان می‌کردم تا شاید آبی از آن گرم شود و نانی از آن داغ! حیف یکی بدتر از دیگری، فقط حمالی‌اش برای من بود و عایدی‌اش برای دیگری……

    ادامه‌ی داستان…

  • ایوان به ایوان!

    همه‌ی پسران محل می‌خواستیم با کژال دوست شویم البته چیزی فراتر از دوستی! او ترگل‌ورگل بود؛ موهای بوری داشت و چشمانی آبی. با پوست روشن و سینه‌های بر‌آمده و برجسته که حتی از زیر لباس کُردی بلند و لاجوردی‌‌اش به‌خوبی حجم آن پیدا بود. تصور این‌که زیر آن لباس‌ تنگ و نازکش چه چیزهای دیگری…

    ادامه‌ی داستان…

  • ایوان ریمسکی

    نامش ایوان ریمسکی بود یک جوان رعنا و خوش‌قد و بالای اهل روسیه. منتظر رفتن خودروی جلویی بودم. به‌محض خارج شدن از پارکینگ شرکت که در نزدیکی یک هتل بود او را دیدم که از چند نفر جدا شد و شتابان به‌سمت من می‌آمد، سرش را تا پنجره‌ی خودرو پایین آورد، موهای بلند و ته‌ریشی…

    ادامه‌ی داستان…

  • بوی سگ‌ِ مُرده!

    رها، به‌غایت دلربا بود؛ گویی آهنربایی بزرگ و قوی در نگاه و اندام پر از انحنای زنانه‌اش دارد که هر که او را می‌دید، به حضورش می‌چسبید.هیچ‌کس در مواجهه با رها راه را گم نمی‌کرد؛ حتی از دور. عقربه‌ی قطب‌نمای هرکسی هنگام دیدنش بدان زاویه نشانه می‌رفت. قطب‌نماهایی که با دیدنش جهت شمال و جنوب…

    ادامه‌ی داستان…

  • پاسخ!

    بخاطر مغروری هیچ‌گاه زن نداشت، بخاطر بی زنی هیچ‌گاه فرزند و بخاطر بی‌فرزندی هیچ‌گاه پدر بودن را حس نکرد. مگر غیر از این است که زندگی، سراسر یعنی احساس!؟ حس دوست داشتن، حس همسر داشتن، حس پدر بودن و حس خلق یک اثر از تبار خودت، یعنی بودی، زندگی کردی و خواهی بود. ولو آن‌که…

    ادامه‌ی داستان…

  • پدرخوانده‌ی نیلا

    چقدر یک آدم می‌تواند ساده باشد؟ کسی که حالش این‌قدر ساده است آیا هیچ گذشته‌ای داشته؟ و آیا امیدی به آینده‌ می‌تواند داشته باشد؟امروز با ساده‌ترین آدمی که در تمام عمرم دیدم روبرو شدم. هرگز باور نمی‌کنید یک نفر تا این اندازه چقدر می‌تواند ندیدبَدید باشد. یک نفر که با تمام سادگی‌اش در دنیای گرگ‌صفت،…

    ادامه‌ی داستان…

  • پروین دختر حلاج!

    پروین فقط ۹ سالش بود. نه خم روزگار دیده بود و نه چم کردگار؛ نه آبرو داشت و نه بی‌آبرویی. نه سوار بر اسب شده بود و نه سوار بر اصل. یک دختر مو فرفری با ابروانی پیوندی و چشمانی درشت و سیاه بود که گویی سرمه‌ای مادرزاد بر نگاهش خط‌ چشمی کشیده تا بین…

    ادامه‌ی داستان…

  • پری‌خواب

    ذهنم، آرام آرام در فضا معلق شد؛ گویی در گرداگردِ سبکیِ یک خوابِ سنگین می‌گردد. آسمان با تمام وسعتش در نگاهم داشت گم می شد. دستانم سنگین‌ترین وزنه‌ی زمین را حمل می‌کردند و تمام اندامم در آستانه‌ی سقوطی بی‌اختیار قرار داشت. چشمانم نای بازشدن نداشتند و افکارم ناخودآگاه در پشت سنگینی پلک‌های افتاده‌ام، پنهان شده…

    ادامه‌ی داستان…

  • پیرزن ابیانه

    از فاصله‌ی کم، نزدیک به چند متر مانده به او، پیرزنی دوست‌داشتنی و آرام با موهای حنایی، صورت گِرد و لُپ‌های برآمده به نظر می‌رسید، دقیقاً شبیه همان تصویری که از یک مادر پیر و مادربزرگ‌های مهربان و دوست داشتنی می‌توان سراغ داشت، جلوتر رفتم و به همان شکل دوست‌داشتنی بود اما نه به اندازه‌ی…

    ادامه‌ی داستان…

  • ت..لیف

    ت..لیف با الاغی از راهی می گذشتیم هر دو بسیار گرسنه بودیم او شکمش گرسنه بود و من اندیشه ام! او از فرط گرسنگی به دنبال علف بود و من از فرط شوق به نوشتن می خواستم از الف شروع کنم به نوشتن … اما هیچ نبود… الاغ گفت: “هیچ گیاهی برای تعلیف نیست؟” گفتم:”راست…

    ادامه‌ی داستان…

  • تشابه اسمی!

    سهراب سپهری دوستم بود. نه آن شاعر معروف و نقاش‌پیشه! بلکه فقط یک تشابه اسمی بود و چقدر هم به‌اش می‌نازید. بسیار سعی می‌کرد که شبیه او باشد. اگر اسمش قاسم فردوسی بود یا جعفر رودکی، که دیگر هیچ! حتماً ردایی بر تن می‌کرد و دستاری بر سر. پدرش کاشانی بود و هم‌فامیلی سپهری و…

    ادامه‌ی داستان…

  • تلفن‌همراه

    بازنشسته شدم، با پولی که نصیبم شده بود تصمیم گرفتم دستی به سر و روی خانه‌ی کلنگی‌ام بکشم و خانواده‌ را از رنج کهنه‌گی چندین ساله این ویلای درب و داغان، قدری رها سازم، بخشی از پول را به همسرم که سال‌ها با سختی و قناعت با حقوق کارمندی سوخت و ساخت دادم و مبلغ…

    ادامه‌ی داستان…

  • تنهایی

    دختر اول خانواده باشی و هیچ بهره‌ای از زیبایی و ظرافت زنانه هم نبرده باشی، یک مرد بی‌ریخت و کاملی! اصلاً گویی دختر اول بودن یک خانواده‌ی پنج دختره باید پوست‌کلفت، تیره و زمُخت باشد، شبیه نان اول در تنوری که هنوز داغ نیست، خمیر و بی‌کیفیت… از همان بچگی هم خوب حس می‌کردم که…

    ادامه‌ی داستان…

  • توجیه!

    او نگهبان ساختمانی بود که مطب من در طبقه چهارم آن قرار داشت، جوانی بسیار مودب و کاربلدی بود، بیچاره مبتلا به بیماری (آرتریت روماتویید و پسوریازیس) ورم و التهاب مفاصل هم بود… لبهایش دائما خشک و پوست، پوست بود و دور چشمانش سیاه و صورتش ملتهب بود به شدت مریض احوال به نظر می…

    ادامه‌ی داستان…

  • تیله‌ی آبی!

    تنها چیزی که از همه متمایزم می‌کرد داشتن یک تیله‌ی آبی شفاف با پره‌های رنگی، جورواجور و بسیار خاص و منحصر بود. در میان انبوهی از تیله‌های دیگران که هیچ جذابیتی به این شکل نداشتند، تیله‌ی من یک شاهکار بود. تیله‌ای نه‌چندان بزرگ اما باشکوه. شبیه نمایی از سیاره‌ی زمین در فضا. پُر از زندگی…

    ادامه‌ی داستان…

  • جدایی

    می‌خواهم از همسرم جدا شوم. این بار دومی است که باید برچسب طلاق را با تُف بسیار به پیشانی‌ام بزنم. امروز چنان دل‌تنگم که حس می‌کنم در این جهان، به‌مانند یک سایه‌ی کمرنگم. انتهای جاده‌ی باهم بودن‌هاست؛ جاده‌ای که از اول نیز هیچ باهم بودنی در چنته نداشت. شبیه یک پیاده‌ی خسته و تنها، ویلان…

    ادامه‌ی داستان…

  • چکیده!

    داستان کوتاه چکیده! ” از روزی که قرار شد تا با راهنمایی استاد ارجمندم آقای (جی، اس)، تز دکترای خود را در زمینه” تأثیر زیست شناسی بر جامعه شناسی” ارایه کنم پرداختن به موضوعی که بتوان بطور دقیق زندگی بشریت و انسانیت را زیر لوای آن توضیح داد سخت و دشوار بود زیرا آدمی شناخت…

    ادامه‌ی داستان…

  • حد و اندازه

    مادرم طلاق گرفت، به گفته‌ی خودش خیلی دیر، اما بالاخره توانست تصمیم‌اش را عملی کند و از این بابت خوشحال بود، مادرم بارها می‌گفت:”من از همون روز اولم از این مرتیکه، بابات، خوشم نمی‌اومد فقط از سر نفهمی، بچگی و بی‌سوادی خانواده‌م، زنش شدم.. آخه یه دختربچه‌ی ۱۴ساله چه می‌فهمه از ازدواج؟ اون در حد…

    ادامه‌ی داستان…

  • حلقه‌ی آهنی!

    خانواده‌ی ما گوشه‌گیرترین خانواده‌ی این کره‌ی خاکی است! گویی نه همسایه‌ای داریم نه قوم و خویشی… البته که همسایه داریم اما انگار همسایه‌های ما همه مُرده‌اند، یا می‌پندارند که ما مُرده‌ایم چون نه صدایی از ما می‌شنوند نه صدایی ازشان می‌شنویم، قوم و خویش هم ما را از خویش رانده‌اند چون ما تافته‌ی بدبافته‌ایم، وصله…

    ادامه‌ی داستان…

  • حیدر کور

    حیدر کور، یک هویت حقیقی بود. چون هرگز ندیده بودمش، انگار که وجود نداشت، اما وجود داشت. او به مانند شخصیت‌های اساطیری و افسانه‌ای بود و البته انکار نشدنی. شبیه تمام قهرمانان خیالی، که آن‌قدر وجود دارند که قهرمان باشند و هم آن‌قدر بی‌وجودند که انگار در خیال‌اند.  در میان گفته‌ها، طعنه‌ها و کنایه‌های خانواده و…

    ادامه‌ی داستان…

  • خِرَد جمعی!

    عده ای از اهالی ده می گفتند: “کدخدای ده، از بس تصمیمات نادرست گرفته دیگر تصمیم نادرستی نمانده که نگرفته باشد!” -“شاید او ریش سفیدی اش را در آسیاب سفید کرده یا داده به رنگرز !؟” اهالی ده، کدخدا را به مسخره می گرفتند…. و او را متهم می کردند به اینکه: ” هرگز درک…

    ادامه‌ی داستان…

  • خواب درختان

    زیر قامت درختی ایستاده بودم. تنِ ‌قطور، پوست کلفت و بلندای هیبت و شاخه‌های آشفته و پراکنده‌اش را دید می‌زدم که ازم پرسید:”درختان هم شب‌ها می‌خوابند!؟” پرسش سختی نبود؛ اما چون هیچ‌وقت به‌اش فکر نکرده بودم، جا خوردم. همیشه خواب درختان را با زمستان تصور می‌کردم. این حداقل چیزی بود که از کودکی آموخته بودم.…

    ادامه‌ی داستان…

  • در مسیر جاده ابریشم!

    در مسیر جاده ابریشم و در نزدیکی یک کاروانسرا، جوانی متوجه جمع شدن عده ای از کاروانیان شد، هیاهویی به پا بود و هیجانی به راه! خستگی راه در نگاه کسی نمایان نبود، جوان، اما به آرامی به سوی آن جمع رفت، مردم در صفی طولانی در کنار یک قبر بزرگ به انتظار ایستاده بودند،…

    ادامه‌ی داستان…

  • درک تو از مدرک!

    گواهینامه‌ی بعدی را که گرفتم سریع آنرا قاب کرده و به دیوار زدم. در رزومه‌ هم آنرا نوشتم. انگیزه‌ام بیشتر شد تا مدارک بیشتر و بهتری بدست بیاوریم، مدارکی که هویت تخصصی مرا به رخ همگان می‌کشید. وقتی مدرکی به‌دست می‌آوری انگار وزنه‌ی دانش و دانستنی‌هایت بیشتر می‌شود، پس مدرکِ بیشتر، وزنه‌ی سنگین‌تر… آنقدر که…

    ادامه‌ی داستان…

  • دکتری

    من سال‌های بسیاری درس خواندم و موفق شدم که دکترایم را از معروف‌ترین دانشگاه بگیرم اما پس از آن، تا مدت‌ها بیکار بودم. او سال‌های بسیاری کار کرد و بجای درس، تجارت‌اش را پیش برد و موفق شد، بعدها همان معروف‌ترین دانشگاه به او دکتری داد! اکنون هر دو دکتری داریم، اما او دکتری پولدار…

    ادامه‌ی داستان…

  • ردّی از او

    دیروز رفتم دانشگاه شریف؛ برای بازبینی دوربین‌های پیرامونی آنجا تا ببینم ردّی یا تصویری از سارق تلفن همراهم بدست می‌آورم یا نه! چندین بار داستان و مشخصات سارق را به رئیس حراست دانشگاه گفتم، بار چندم بود که به آنجا می‌رفتم و هر بار تصاویر ضبط شده دوربین یک قسمت را بررسی می‌کردیم، به او…

    ادامه‌ی داستان…

  • رشی‌خان

    به یکی از “گنده لات‌های زندان” که محکوم به حبس ابد بود یک کیف چرمی نو دادند که داخل آن یک چاقوی زیبا و به شدت تیز و بُرنّده بود و گفتند:”تو که محکوم به حبس ابد هستی در اولین فرصت در سالن غذاخوری، یک دعوای ساختگی برپا کن و در هیاهو و شلوغی، خیلی…

    ادامه‌ی داستان…

  • زباله‌گرد

    عناوین شغلی گاهی افتخارآمیزند و گاه در انظار مردم نفرت‌برانگیز. هنگامی‌که نقش باکتری سطل‌های زباله را داری یک زباله‌گردی. وقتی خیابانی را جارو می‌زنی یک رفتگری، یا آنکه خانه را نظافت می‌کنی خانه‌داری، اما هنگامی‌که یک دیتاسنتر را نظافت می‌کنی یک مهندس مرکز داده‌ای! کسی که زباله‌های پزشکی را از بیمارستان جمع می‌کند پرسنل خدماتی‌اند…

    ادامه‌ی داستان…

  • زهر عقرب

    با آنتی از طریق یک شبکه‌ی اجتماعی آشنا شدم، یک مرد فنلاندی که برای تجارت تجهیزات پزشکی مقیم کشور امارات بود. اسمش همیشه لبخند به چهره‌ام می‌آورد یادآور آنتی بیوتیک بود! دارویی که همراه با چند قرص سردرد همیشه در خانه‌ام حضوری رسمی و دائمی داشت. اولین چیزی که برام نوشت این بود که:”تکنولوژی، رابطه‌های…

    ادامه‌ی داستان…

  • زیبایی

    زیبایی، همیشه جایی برای ابراز وجود دارد، همیشه خواهان دارد و همیشه تصاحب‌اش وسوسه‌برانگیز است، اگرچه می‌گویند زیبایی نسبی است و هرکسی تعریفی از زیبایی دارد اما در حقیقت آنچه که زیباست در انظار همه زیباست! زیبایی، منظره‌ای است شکارگونه در کمین‌گاه دیدگان شکارچیان، برای شکار لحظه! دخترم، جوان زیبارویی است خوش‌اندام، خوش‌قد و بالا،…

    ادامه‌ی داستان…

  • سگبان

    خواجه‌ی پیر، هفتاد قلاده سگ داشت. شمارش دقیق آنها، کاری بود که هر روز می‌کرد. با اینکه شغلش این نبود، در آبادی همه او را سگبان می‌نامیدند. این لقب جدید، هرچند مشخص می‌کرد که او نگهبان سگ‌هاست اما در واقع سگ‌ها نگهبان او بودند! با این لقب، نه تنها خُرده‌ای به دل نمی‌گرفت بلکه خود…

    ادامه‌ی داستان…

  • سماور چایی

    توی پادگان هر هفته فقط یک بار چایی می‌دادند. چراش فقط به این دلیل بود که می‌گفتند:”نوشیدن چای یک تفریحه! پس سرباز نباید توی پادگان زیاد بهش خوش بگذره!”مسئولین سماور چایی، هم چند نفر از سربازان یکی از شهرها بودند که به همشهریان خودشان و یا هم‌زبان‌هایشان فقط چایی می‌دادند و به برخی که خوششان…

    ادامه‌ی داستان…

  • شلیک به توهم!

    حکم تیر داشتیم و به هر جنبنده‌ای که از مرز رد می‌شد باید شلیک می‌کردیم. هر حرکت مشکوکی، هر سایه‌ای در دل تاریکی و به هر نور روشنی که دیده می‌شد حتی به‌اندازه‌ی آتش سیگار هم باید رحم نمی‌کردیم. حتی اگر لازم بود در شب‌های خوفناک باید شلیک می‌کردیم به توهمات! فقط باید فردای آن…

    ادامه‌ی داستان…

  • شیب تند!

    رسیدیم سر بالایی، تابلو زده بودند: “با دنده سنگین حرکت کنید!” پس از طی چندصد متر سربالایی به سرازیری رسیدیم باز تابلو زده بود: “شیب تند، با دنده سنگین حرکت کنید!” اولی بخاطر اینکه خودرو کشش بالا رفتن نداشت دومی بخاطر اینکه جاده، ظرفیت سرعت را نداشت… جایی که نمی شود تند رفت، نمی توانید…

    ادامه‌ی داستان…

  • شیفت شب، شیفت روز

    داستان کوتاه شیفت شب، شیفت روز بالاتر از قرن، کلمه ای دیگر نشنیدم، دنبال یک واژه جدید، یکتا و خاص بودم تا تکرار هزاران قرن را یکجا بگویم نمی خواستم بگویم “هزاران سال” یا “هزاران قرن”، یا “قرن ها” اصلاً اینها چه اهمیتی دارد؟ عجیب است بیخودی چیزی که اصلاً ارزشی ندارد در همان ابتدای…

    ادامه‌ی داستان…

  • طلا

    تمام زندگی، غمِ داشته‌ها و نداشته‌هاست، سراسر مملو از نگرانی‌است بر سر هر آنچه که ما را در گرداگردِ گرداب خواسته‌ها چون ذر‌ه‌ای ناچیز به هوا می‌فرستد…تا بی‌مقدارْ در آسمان به این سو و آن سو پراکنده شویم… یکی از غم‌های من، داشتن و نداشتن طلا و جواهرات بود، در ذهن من نگرانی خاصی حول…

    ادامه‌ی داستان…

  • غیبت کبری!

    صغری و کبری خواهران دوقلویی بودند که تشخیص این‌که کدام صغری است و کدام کبری؟ فقط هنگام صدا کردن و مراجعه‌ی یکی از آنان به محل صدا ممکن می‌شد. حتی والدینشان نیز از این‌که در تشخیص درست دخترانشان دچار اشتباه می‌شدند چاره‌ای نداشتند جز این‌که هم‌زمان هر دو را صدا بکنند و مدام صغری‌کبری بچینند؛…

    ادامه‌ی داستان…

  • فانتوم

    هیچ چیزی دردناک‌تر از جای خالی نیست. جایی که از ابتدا خالی نبوده بلکه اکنون تبدیل به حفره‌ای شده که حجم خالی بودنش آزاردهنده است. چیزی که تا پیش از این بود و کار می‌کرد بی‌آنکه دیده شود و یا مورد توجه باشد. اما الان که نیست خودش درد ندارد فقط جای خالی نبودنش دردناک…

    ادامه‌ی داستان…

  • فراموش شده

    ساعت، قدیمی‌ترین اختراع بشر است. البته نه آنقدر که ماقبل تاریخ باشد؛ نه آنقدر که پیش از شکل‌گیری ساعت بیولوژیکی بدن باشد. ساعت‌های بسیاری به‌ دست انسان خلق شد: ساعت خاکی(شنی)، آبی، آفتابی، ستاره‌ای، مکانیکی، دیجیتالی و ساعت اتمی. کلاً با هر عنصری، ساعت ساختیم. مهم بود زمان دقیق را نشان‌مان دهند اما غافل بودیم…

    ادامه‌ی داستان…

  • قدرت

    جثه‌ای ضعیف داشتم و در کوچک‌ترین برخوردهای بین هم‌سن‌و‌سالان خود بیشترین کتک را می‌خوردم. دوستانم بجای کمک، تشویقم می‌کردند که مبارزه کنم بنابراین با تمام قدرتی که نداشتم سعی می‌کردم از خود دفاع کنم اما این نمایش مضحک با اندام نحیف و ضعیف در برابر دیگران عملا هیچ کاربردی نداشت، آخرین باری که چندین مشت…

    ادامه‌ی داستان…

  • کاکا کاظم!

    خشونت، تنها چیزی بود که کاظم فکر می‌کرد در خود فروخورده. او با این‌که شریک جنسی داشت ولی با دستان زمخت و پینه‌بسته‌اش و باخشم آمیخته به حرص و لذت، بسیار خود ارضایی می‌کرد؛ آن‌قدر که پوست آلتش زخم‌وزیلی می‌شد و پس‌ازآن تا چند روز از شدت زخم‌های دردناک نمی‌توانست سمت این کار برود. از…

    ادامه‌ی داستان…

  • کر و کور

    همسرش به شدت زیبا بود. آنقدر که با صورت نشُسته و شُسته، صورتِ دم صبح و آخر شب نیز همیشه زیبا بود. چه آن‌هنگامی که تازه او را گرفته بود چه زمانی که حامله بود و چه زمانی‌که فرزندی زائید. می‌شد فهمید حتی در صورت پریود شدنش هم، سرخی از رنگ رخساره‌اش پَر نمی‌کشد شاید…

    ادامه‌ی داستان…

  • گناه تنهاترین سرباز شیعه

    این داستان واقعی است. سرهنگ همتی، رئیس ستاد فرماندهی، مردی مقتدر و جدی بود و درعین‌حال گاهی هنگام سخنرانی، به‌طرز بسیار بی‌مزه‌ای، بذله‌گو می‌شد. حضورش همیشه استرس بدی به من می‌داد. دیگران نیز همین حس را نسبت به او داشتند. او آدمی بود بسیار سخت‌گیر و بسیار انرژی منفی. بجز یک احترام نظامی توخالی، اجباری…

    ادامه‌ی داستان…

  • گوشواره‌های دخترم

    تا وقتی که، سرزمین، سرزمینِ مادری است؛ زبان، زبانِ مادری است؛ جشن پیوند، مراسم عروسی است؛ ماشین عروس و داماد، ماشین عروس است و بهشت زیر پای مادران است، یعنی زن، جایگاهی دارد بسیار والا. زن، برای همه چیز است و همه چیز برای زن. آنچنان که تمام سرزمین و زبان و پیوند در این…

    ادامه‌ی داستان…

  • مادر پروانه‌ها

    زنی داشت سر زا می‌رفت. اما به لطف مراجعه‌ی سریع به بیمارستان، زنده ماند. وقتی شکمش را دریدند، هزاران پروانه، از پیله‌ی بادکرده برکشیدند و فضای اتاق زایمان را مملو از بال‌های رنگارنگ و جورواجور کردند. او نه ماه به این‌همه پروانه حامله بود. ماما وحشت کرده بود نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده و چگونه چنین…

    ادامه‌ی داستان…

  • ماهی کوچولو

    دوست دارم بزرگ شوم، کفش‌های پاشنه‌بلند مادرم را بپوشم، دامن بلندش و حتی آن سینه‌بند سفید و خوشگل‌اش! چندین بار سر همین‌کارها و لاک‌زدن ناخن‌ها و ریختنش روی لباس‌هایم کتک مفصلی خوردم. اوایل آشکارا و بعد از آخرین کتکی که خوردم قایمکی به این کارم ادامه می‌دادم. هر کسی مرا می‌دید فوراً می‌گفت:”چقدر زود بزرگ…

    ادامه‌ی داستان…

  • مترسک ها

    داستان کوتاه مترسک ها مترسک ها یکجا جمع شدند؛ آنها به شدت از وضع مزرعه، رفتار دهقان و آزار کلاغ ها به خشم آمده بودند، آنها از اینکه هیچ وقت قرار نیست بجای لباس های مندرس و کهنه، لباس نو بپوشند، شاکی بودند، از اینکه نتوانسته بودند اینهمه سال، یکدم آسوده جایی بنشینند، ناراحت بودند،…

    ادامه‌ی داستان…

  • مداد سیاه!

    زنگ مدرسه، گوشخراش و دلهره‌آور بود، اما نه همیشه. وقتی در حیاط مدرسه، وسط بازی و استراحت، زنگ می‌خورد، هول برَم می‌داشت و غم و اضطرابی ناخوشایند بر دلم سنگینی می‌کرد؛ اما وقتی وسط کلاس و مابین درس دادن معلم، زنگ‌اش به‌صدا درمی‌آمد یکهو شبیه ملخ از جا می‌پریدم و شادمان کلاس را ترک می‌کردم.…

    ادامه‌ی داستان…

  • مرد کاغذی

    مرد کاغذی، لقبی بود که رسانه‌ها به او داده بودند. یک قهرمان بود در نظر بسیاری. شبیه مرد آهنی، مرد عنکبوتی و … اما او کاغذی بود نه قدرت پریدن از آسمان‌خراش‌ها را داشت، نه به سلاحی سّری مجهز بود و نه پیکرش افسانه‌ای بود. چهره‌اش روی پرده‌ی هیچ سینمایی نرفته بود. جز آنکه در…

    ادامه‌ی داستان…

  • مقید به زمان

    بسیار سعی میکنم همیشه مقید به زمان باشم و به زمان دیگران هم احترام بگذارم، بارها شده سبب آزار خودم شدم اما کاری نکردم که سبب اتلاف وقت کسی شوم.. دوستی داشتم بنام رضا، صبح ها به مدت ۳ سال (چون کل دوران دبیرستان، صبحی بودیم!) راس ساعت ۷ درب منزل او منتظر می ماندم…

    ادامه‌ی داستان…

  • مَلی و بزرگ‌پاچ!

    نامش “سکینه‌خاتون” بود اما همه صدایش می‌کردند: “بزرگ‌پاچ” یعنی دختر ترشیده… ، اوایل اگر کسی به این نام صدایش می‌کرد خیلی سریع و خشن به او حمله‌ور می‌شد هرجایی هم اگر می‌شنید که در‌ و همسایه با این نام صدایش می‌کنند و یا از او حرف می‌زنند نمی‌توانست خشم و نفرتش را پنهان کند و…

    ادامه‌ی داستان…

  • مهمان‌نوازی

    “مهمون حبیب خداست و روزی‌اش رو با خودش میاره!” این تکیه‌کلام مادرم بود زنی بسیار مهمان‌نواز، آنقدر که حاضر بود چیزی نصیب بچه‌هایش نشود اما مهمان، راضی و خوشحال از خانه‌اش خارج شود…  ولی ما هیچ روزیی از ناحیه‌ی حضور آنها نمی‌دیدیم بجز آنکه روزی ما هم داشت نصیب دیگران می‌شد! مهمان از نظر من…

    ادامه‌ی داستان…

  • مهمانی خاص!

    به یک مهمانی خاص دعوت شدم. مراسمی در بام یک برج مجلل، بالاتر از تمام سطوح اقشار جامعه. در شمالی‌ترین نقطه‌ی شهر. از آن بالا می‌شد شاهراه‌ها و رگه‌های روشن و نورانی خیابان‌ها و خانه‌ها را دید که چون بلوری زرین چشمک می‌زدند. خیابانی که خودروهایش از روبرو می‌آمدند شبیه مسیر ذوب طلا بود و…

    ادامه‌ی داستان…

  • ناخدا!

    از دور صدای مردی که از دامنه‌ی کوه به سمت شهر می‌دوید به گوش می‌رسید؛ نزدیک که شد کتابی در دست داشت و فریادکنان با خوشحالی می‌گفت:«خدا مُرد؛ خدا مُرد!» ××× زندانبان دستش را به ناموس خود برد و کمی آن را خاراند؛ سپس شلاقش را شق کرد و بادی در گلو انداخت تا صدایش…

    ادامه‌ی داستان…

  • نازنین

    زیباترین، دلرباترین و رویایی‌ترین چیزی بود که به چشمم می‌دیدم یک عروس زیبا که دست در دست شوهرش از پله‌های ورودی به داخل حیاط خانه‌ آهسته و قدم به قدم پایین می‌آمدند، عروس، خانمی‌بود بی‌نظیر، جلوتر که آمد، پیچش موزون موهای خرمایی‌اش را فقط یک تور کوچک سفید با تاجی نقره‌ای به زحمت نگه داشته…

    ادامه‌ی داستان…

  • ناسازگار

    همیشه در هر خانواده‌ای یکی هست که با اطرافیان سر ناسازگاری دارد، جامعه‌ستیز است و در دنیای خودش سیر می‌کند، کاملاً متفاوت با سایر اعضای خانواده‌است، موسیقی خاصی گوش می‌دهد، تیپ خاصی می‌زند و از همه فراری‌است، در خانه، کمتر سر و کله‌اش پیدا می‌شود و اصلاً وجودش هیچ اهمیتی ندارد، اما به‌شدت عدم حضورش…

    ادامه‌ی داستان…

  • نامه‌رسان!

    نامه‌رسان بین دو نفر بودم. یکی عاشق بود و دیگری معشوق و چه بسیار که جای این دو عوض می‌شد. آن دو بر سر یک سوءتفاهم از هم دور شده بودند. به کمک من و نوشتن نامه، تلاش می‌کردند وصالی اتفاق بیفتد اما کاری که من می‌کردم این بود که آن رابطه‌ را تا حد…

    ادامه‌ی داستان…

  • نانوایی آقاجواد

    دقیقا دوازده سالم بود که در نانوایی تافتون محله کار می‌کردم چانه‌گیر بودم، روزی پنجاه تومان دستمزد می‌گرفتم از ساعت ۳ صبح تا ۱۴ بعد ازظهر. اگرچه حقوق بسیار ناچیزی در ازای ساعت کاری بسیار خسته‌کننده‌ای بود اما باز جای شکر داشت که توانسته بودم با چانه‌زنی زیاد، شغل چانه‌گیری را نصیب خودم کنم! این…

    ادامه‌ی داستان…

  • نظافتچی!

    عاشق زنی شدم که فقط یک‌بار برای نظافت به خانه‌اش رفته بودم. غریبی ما باهم چند دقیقه بیشتر طول نکشید. خیلی زود باهم گرم گرفتیم. این گرمی، باعث نشد سوءاستفاده کنم و از وظیفه‌ای که داشتم سر باز بزنم. به‌خوبی تمام دیوارهای خانه‌اش را دستمال کشیدم. لوسترهایش را غباررویی کردم و کف سالن‌ پذیرایی و…

    ادامه‌ی داستان…

  • همسفران پرواز

    اواخر پاییز، در پرواز بازگشت از زاهدان به تهران، همسفر یک بلوچی و یک تهرانی شدم هر سه کنار هم توی هواپیما نشسته بودیم من در راسته‌ی راهرو، مرد بلوچی در وسط و آن یکی کنار پنجره جا خوش کرده بود. تا برخاستن هواپیما هیچکدام روی خوشی به هم نشان نمی‌دادیم، طبیعی هم بود. تا…

    ادامه‌ی داستان…

  • وصیت عجیب پدرم!

    برخی پیش از گرفتن شناسنامه می‌میرند، برخی پیش از گرفتن عقدنامه و بسیاری پیش از نوشتن وصیت‌نامه. این سه نامه مهم‌ترین نقاط عطف زندگی هرکسی است. اکثراً محصور در بین این سه نامه‌ی کلیدی زندگی هستیم. نامه‌ای که آمدن ما را به دنیا می‌شناساند، نامه‌ای که پیوند ما را با دیگری فریاد می‌زند و نامه‌ای…

    ادامه‌ی داستان…

  • وقتی نمی‌دانی!

    دوستم گفت من آخرش تو را قهوه‌ای می‌کنم! هر دو از این جمله غش‌غش می‌خندیدیم، چون این جمله دو پهلو بود؛ هم به قهوه اشاره داشت هم به قهوه‌ای کردن! او قهوه‌خور تیری بود و سعی داشت مرا شبیه خود کند. اولین باری که با او توی کافه‌ای نشسته بودم گفت من اسپرسو سفارش می‌دهم،…

    ادامه‌ی داستان…

  • یک جای دور

    نمی‌دانم چرا؟ اما هرزگاهی ناخوآگاه فکری به ذهنم خطور می‌کند و آن اینکه همه چیز را رها کنم، پَر بکشم و بروم یک جایی دورِ دور، یک جای غریب که کسی مرا نشناسد و در اوج تنهایی و غریبی زندگی کنم و از هرچه که این‌همه سال مرا در انحصار و بردگی خود گرفته خلاصی…

    ادامه‌ی داستان…

error: لینک های همرسانی مطلب در سمت چپ صفحه هست دوست داشتی به اشتراک بگذار!