کتاب نشانه های پنهان

ناشر و محل چاپ:

انتشارات افراز/ تهران

تاریخ نشر:

مهرماه 1390

کتاب زندگینامه هادی احمدی

داستان من

فهرست فصل‌ها

  • صفر تا سی سالگی

    پیش از مطالعه: کلماتی که قرمز رنگ‌اند، هرکدام برگ دیگری از داستان من هستند که با کلیک روی آنها می‌توانید مطلب مرتبط را مطالعه فرمایید! خیلی تلاش کردم تا تعریف درستی از خودم ارایه کنم؛ از یک طرف درگیر فناوری اطلاعات هستم و از سویی دیگر درگیر فلسفه و ادبیات…. اما در نهایت به این…

    ادامه‌ی داستان…

  • از سی به…

    از سیب ترش بیجار دیگر خبری نیست و از سی به بالا من درگیر چیزهای دیگری‌ام. اگر فرض را بر شصت سال عمر بگذاریم از نیمه‌ی اول زندگی‌ام عبور کرده‌ام. سخت اما شیرین، آسان اما تلخ… البته امید ریاضی و امید زندگی ما ایرانی‌ها بیش از این برایمان متصور نیست که فکر کنیم بیش از…

    ادامه‌ی داستان…

  • نامسیر!

    پنجم دبستان می‌خواستم ترک تحصیل کنم و بروم نقاشی خودرو. دستان گبره‌بسته‌ی شاگرد‌ان نقاشان را دیدم که چنان با رنگ و زخم و پوست بصورت ابدی در هم آمیخته شده بودند، مرا منصرف کرد. من شکل زیبای هر چیزی را به ماهیت ذاتی آن چیز ترجیح می‌دهم شاید اگر هر شغل دیگری بود که هر…

    ادامه‌ی داستان…

  • نامه‌نگار!

    خیلی کم سن و سال بودم نمی‌دانم چرا همیشه نامه‌نگاری را دوست داشتم و دارم؛ شاید تمرین نوشتن را از همین چیزها آموختم. حتی وقتی سال ۶۹ برادرم واحد سرباز بود و نه تلفنی بود و نه چیزی، تنها راه ارتباطمان نامه‌نگاری بود و من تنها کاتب خانواده بودم. وقتی نامه‌ای ازش به دستم می‌رسید…

    ادامه‌ی داستان…

  • ۱۲ هزار

    بیش از ۱۲هزار ساعت آموزش ITIL و ITSM در ایران ارایه کرده‌ام، در سازمان‌های دولتی و خصوصی و خصولتی در بین مدیران و کارشناسان فناوری‌اطلاعات سیاه و سفید و گاهی خاکستری، رقمی نفس‌گیر: یعنی ۱۵۰۰ روز ۸ ساعته! در ۴ سال متوالی… تکرار و تکرار دانستنی‌ها و آموزش آنچه که در توان داشتم به روشی…

    ادامه‌ی داستان…

  • یک میلیارد تومان!

    نه از گاراژ شروع کردم و نه وصل بودم به جایی. اصلاً داشتن گاراژ، خود بزرگترین سرمایه است! و بدون اتصال به جایی، هر شروعی شبیه رفتن به جهنم است! تمام کسب و کارم، از داخل تنها اتاق خوابم شروع شد، با یک لپ‌تاپ قراضه! سه سال غیررسمی و پنج سال حقوقی کار کردم. روزی…

    ادامه‌ی داستان…

  • چهل سالگی…

    فصل تازه‌ای از زندگی شروع شده. نه! هیچ هم تازه نیست. همان تکرار روزها و سال‌های پیش از آن است. با این تفاوت که سرشارم از تجربیاتی که دیگر منقضی شده و احساساتی که فروکش کرده و امیدی که رنگ باخته. پُرم از دانستنی‌های نادانسته، آرزوهای مُرده و لحظات پالوده. پخته شدم!؟ معلوم است که…

    ادامه‌ی داستان…

  • دستخط قشنگ!

    روزی که خیلی سربسته می‌خواستم کارت پایان خدمت سربازی را بگیرم وارد عقیدتی سیاسی ستاد فرماندهی شدم تا آخرین امضای برگه تسویه را از آخوند ۴۰ کیلویی اهل یکی از شرقی‌ترین شهرهای خراسان بگیرم. این اولین و تنهاترین آخوند سبک‌وزن در تمام عمرم بود که دیده بودم. ژنتیکی لاغر بود وگرنه با اشتهایی که داشت…

    ادامه‌ی داستان…

  • باغ وحش خانه‌ی ما!

    متنفرم از فست‌فود و غذاهای سوسیس کالباسی. عاشق کله‌پاچه و آبگوشتم. با قورمه‌سبزی و قیمه و البته ماکارونی با گوشت چرخ‌کرده و کباب دنده. زرشک‌پلو با مرغ و آن ماهی‌کبابی لذیذ! بال کبابی هم که مصرفش را همه می‌دانند کجاست! توی تمام این غذاها، یا گوشت گاو هست یا گوسفند، یا مرغ و یا ماهی.…

    ادامه‌ی داستان…

  • عکس کودکی من!

    این منم! ۱۳ سالگی.قدیمی‌ترین عکسی که از کودکی‌ام دارم، همین است.بجز عکس سه در چهار که روی پرونده‌ی تحصیلی‌ام هست این تنهاترین عکس غیرتحصیلی! است که از ماقبل تاریخ خودم دارم!هیچ‌گاه دوربین عکاسی نداشتیم این کالای مجلل فقط در مراسم عروسی دیده می‌شد آن هم بسیار به ندرت؛ لااقل برای خانواده‌ی ما. در آن مراسم،…

    ادامه‌ی داستان…

  • اشتباه!

    نمی‌دانم خدا را شکر کنم یا نه! هرچه هست دوره عوض‌شده. نه‌فقط دوره، بلکه آدم‌ها، رفتارها و برخوردها. روزگاری که به اشد مجازات در مدرسه محکوم می‌شدیم آن‌هم بر سر یک اشتباه بسیار ناخواسته و ناچیز؛ بر اثر یک جواب ندادن، یک شیطنت کودکانه و یک تکلیف ناتمام، چه کتک‌های مفصلی که از معلم و…

    ادامه‌ی داستان…

  • هفت سین سال!

    این چیست؟ امروز که نوروز نیست. سفره‌ی عید پهن کردی و میزی را رهن. آخر عجین نیست هفت‌سین با چنین روزی در ایران‌زمین. ای جان، هنوز زمستان است همچنان. این بار زود رفتی به پیشواز بهار، آخر چکار؟ انگار بار سفر بسته‌ای، نکند خسته‌ای…!؟ بگو؛ از چه رو است که افشان کرده‌ای مو؟ سُرمه‌‌ می‌ریزد…

    ادامه‌ی داستان…

  • روزمرگی‌های موزون!

    بی‌سوادتر از آن بودم که بتوانم چیزی بنویسم چه برسد به شعر! و نادان‌تر نسبت به هر سبک و قالب و هرگونه صنعت ادبی. با ورود شعر نو و شعر سپید شاید شمارش ابیات کار بیهوده‌ای باشد ولی بدون در نظر گرفتن این‌ها، تا پایان خدمت سربازی، موفق به سرودن بیش از ۶ هزار بیت…

    ادامه‌ی داستان…

  • لوله‌های رَحِم!

    قرار بود من ته‌تغاری خانواده باشم. قرار بود دقیقاً سال ۶۰، مادرم درب رَحِمش را برای همیشه سیمان بگیرد تا مثلاً خالق سرشت گلِی آدم دیگری نباشد. ۴ پسر و ۱ دختر، ثمره‌ی اول از این باغ بود. درست در اوایل جنگ، بعد از به دنیا آمدن من، که یک عدد به تعداد فوق افزوده…

    ادامه‌ی داستان…

  • لهجه!

    نوجوان بودم و گاهی تلاش برای برقراری ارتباط با دیگران خرسندم می‌کرد. شاید می‌خواستم از لاک انزوا و خجالتی بودن دربیایم. ازاین‌رو گاهی از مردم، بیخود و بی‌جهت آدرس می‌پرسیدم و یا ساعت. فقط برای شروع هم‌صحبتی و غلبه بر حیای درونی! یک‌بار از یک پسر شیک‌وپیک تهرانی پرسیدم:”ساعت چنده؟”گفت:”پَن دِقه به پَن” و سریع…

    ادامه‌ی داستان…

  • اولین را بساز!

    والدین حس عجیبی به فرزند نخست دارند. حتی اگر بزرگ شده باشد و با این‌که شاید آدمی متعصب به خانواده نباشد اما ارج‌وقرب بیشتری دارد. شاید چون اولین اتفاق و محصول مشترک حاصل از یک درهم‌تنیدگی است. ولی برعکس برای یک تولیدکننده‌ی محصول و یا نویسنده، هنرمند، شاعر و.. اولین چیزی که تولید می‌کند خیلی…

    ادامه‌ی داستان…

  • آرمان بی آرمان!

    سال ۱۳۸۱ درست ۲۰ سال پیش عضو هیئت تحریریه مجله‌ی آرمان بودم و قلم فرسایی می‌کردم. یک روز مطلبی اجتماعي باید می‌نوشتم من نیز موضوع رابطه‌ی دختر و پسر را انتخاب کردم که شوربختانه بایکوت شد و منجر شد دیگر چیزی برای این نشریه ننویسم. مغز کلام این بود که چه دختر و چه پسر…

    ادامه‌ی داستان…

  • هادی احمدی!

    توی دیتابیس ثبت‌احوال کشور دیدم هزاران هادی احمدی زنده وجود دارد و توی لیست متوفیان بهشت‌زهرا هم هزاران هادی احمدی دیگر، که دیگر از دنیا رفته‌اند حتماً که به بهشت رفته‌اند وگرنه می‌بردنشان به جهنم زهرا!اسم مهم است اما خیلی گذراست. زیرا همه‌ی ما خیلی زود در میان رودخانه‌ای از آدم‌ها با اسم‌های جوراجور و…

    ادامه‌ی داستان…

  • یک بار پیرزن خفه کردم!

    دربدر به دنبال کار بودم این جملات:”هر کاری بگید می‌کنم، آب حوض می‌کشم و پیرزن خفه می‌کنم!” را هرگز بر زبان نراندم؛ فقط در دلم تکرارش می‌کردم ولی از بی‌تجربگی، بدون داشتن سابقه‌ی بیمه و بدون هیچ مهارتی، تمام این جملات از زبان بدنم بارها و بارها فریاد زده می‌شد. عاقبت بدون آن‌که پیرزن خفه…

    ادامه‌ی داستان…

  • خانم‌معلم‌های مدرسه!

    انقلاب شده بود.سال‌ها بعد، پیش از آن‌که حجاب به شدت اجباری شود، مردم هنوز اندکی باز بودند. در و همسایه، همیشه پر از دختران و زنانی بود که چادر بر سر داشتند اما زیر آن همه چیز پیدا بود، چادری که همیشه لَخت بود و بی‌بندو‌بار که بدرستی بر سر نمی‌رفت و موهای پریشان آنان…

    ادامه‌ی داستان…

  • حرف حسابِ ناحساب!

    تا حالا شده با کسی هم‌صحبت شوید و تا پایان گفتگو نفهمید که حرف حسابش چیست؟ برای اعلام وصول چاپ کتابم به هیئت امنای کتابخانه‌های کشور باید می‌رفتم. رئیس بخش اعلام وصول کتاب تنها در اتاقش نشسته بود و سلام‌علیک گرمی با هم کردیم و گفت، بفرما بشین. آدم خوش‌مشربی به نظر می‌رسید و فک‌اش…

    ادامه‌ی داستان…

  • برگ درخت!

    بچه که بودم عاشق سیگار آتش زدن و به اصطلاح چُس‌دود کردن بودم. با این‌که توی خانواده‌ی ما هیچ‌کس سیگاری نبود اما وقتی یک جایی خواندم که سرخپوستان چپق می‌کشیدند دوست داشتم شبیه آنان شوم. اصلاً همین دود کردن بود که سبب شد فیلم‌های سرخپوستی را دوست داشته باشم شاید بخاطر همین، سال‌ها درگیر تاریخ…

    ادامه‌ی داستان…

  • شرکت معتبر!

    سال ۷۶ که خبر چندانی از ایمیل و اینترنت نبود از فرط بیکاری نه، بلکه از فرط بیکاری کشیدن، روزی ده‌ها بار، رزومه‌ و مدارکم را کپی می‌گرفتم توی پاکت می‌گذاشتم و با بزاق لبریز زبانم چسب درب پاکتش را لیس می‌زدم و با بوسه‌های بی‌شمار می‌فرستادم به صندوق پستی آن شرکت‌هایی که در آگهی‌های…

    ادامه‌ی داستان…

  • ٦٠ مگابایت!

    مدیری داشتیم که الحق و الانصاف لیاقت پست مدیریت را نداشت، اما بدلیل اینکه قدیمی‌تر از همه‌ی ما بود بدون هیچ سطح دانش بالاتر، بدون مدرک تحصیلی بالاتر و بدون توانایی خاص و یا تبحر مدیریتی، شبیه ققنوسی روی هیزم خشک ما نشست. هیزم بارها آتش می‌گرفت و او نمی‌سوخت.×××کارکنان فناوری اطلاعات، برنامه‌نویسان و.. بدون…

    ادامه‌ی داستان…

  • پاکستانی‌های عریان!

    جمعه‌ها درست راس ساعت ۸ صبح به‌زور از خواب شیرین بیدارمان می‌کردند و با اکراه جمع می‌شدیم تا به‌همراه پدر برویم حمام عمومی شهر. بغچه به‌دست حاوی لباس‌های تمیز و یک قالب صابون لای آن‌ها، شبیه جوجه‌های زشت و سیاه و لاغر، به‌صف می‌شدیم و پس از ورود به رختکن و لخت شدن‌هایی پر از…

    ادامه‌ی داستان…

  • برهنگی هنر!

    عده‌ای از دوستان عزیز گاهی روی صحنه و پشت صحنه، به شوخی یا جدی، روی نوشته‌های صحنه‌دارم، تشری به من می‌زنند با این عبارات: “یه چیزی نوشتی حتی نميشه زیرش کامنت گذاشت؛ خیلی بی‌پرده حرف می‌زنی؛ بی‌حیایی؛ کمی ادب بد نیستا؛ زدی توی کار سکس؟ چرا این‌قدر لخت می‌نويسی؟ چرا نوشته‌هات صحنه‌دارند برادر؟ مشکل جنسی…

    ادامه‌ی داستان…

  • من خودکشی نمی‌کنم!

    دیدم عده‌ای توی تلگرام، کانال‌کشی می‌کنند، یکی زدم از‌ آن کانالا، تا کسی نگوید، چاهش پر شده و بوی گندش زده بالا، اما‌ بلد نیست کانال فاضلاب بکشد؛ این آدم خراب!دیدم توی‌ یوتیوب، تیوب باد می‌کنند، یکی را باد کردم گفتم شاید رسیدم به آب!دیدم توی توییتر جیک‌جیک می‌کنند، رفتم قاطی جوجه‌ها تا جوجه بودنم…

    ادامه‌ی داستان…

  • آدم‌های دوست‌نداشتنی!

    گاهی از کسی بی‌دلیل خوشمان نمی‌آید. چرا؟ خب چرا ندارد.البته که هم چرا دارد و هم چون. می‌گوییم بی‌دلیل از او بدمان می‌آید؛ اما خیلی هم بی‌دلیل نیست وقتی ریز می‌شوی توی ذهنت و خاک و غبار ذهن را کنار می‌زنی چیزهایی دیده می‌شود که زیاد به آنها نپرداختی.مثلاً ممکن است آدمی باشی که از…

    ادامه‌ی داستان…

  • سیاه و سفید!

    شما را نمی‌دانم اما نرخ سفید شدن موهایم این روزها چنان شدتی گرفته که دیگر جوگندمی نیست. یا سراسر جو است یا گندم. نمی‌دانم به سفیدی‌اش جو می‌گویند یا به سیاهی‌اش. اما در هرصورت به آستانه‌ی سپیدی نزدیک شده.شاید ارتباطی با سختی‌ها دارد، شاید ژنتیکی است شاید هم وقتش شده که پیر شوم. نمی‌دانم در…

    ادامه‌ی داستان…

  • کتاب فلسفه

    مهدی برادرم، تحلیلگر نرم‌افزار است نمرات دروس ریاضی فیزیکش همیشه ۲۰ بود دروسی که من به‌زحمت نمره‌ي قبولی می‌گرفتم. احساس می‌کردم چون او حساب‌وکتاب و فرمول را خیلی خوب بلد است پس بهتر تجزیه‌وتحلیل سرش می‌شود از سویی خودم عاشق دروس حفظ کردنی بودم اما نه هر درسی!وقتی عکس تندیس سنگی بی چشم و روح…

    ادامه‌ی داستان…

  • یکِ بی‌خاصیت!

    شماره شناسنامه‌ی من یک (۱) است. نمی‌دانم ترتیب شماره‌گذاری در ثبت‌احوال چگونه بود!؟اگر این، یک عدد متوالی و یک شماره‌ی یکتا و مختص است پس من باید اولین نفری باشم که در این کشور به دنیا آمده یا صاحب شناسنامه شده!اگر عددی بیخود و الکی است پس حتماً شماره شناسنامه‌ی بسیاری باید ۱ باشد که…

    ادامه‌ی داستان…

  • من دنبال جلب‌توجه نیستیم!

    دیروز پس از انتشار داستان کوتاه شهلا برخی سیخونکم می‌زدند که:”هی فلانی از عبارت این داستان واقعی است، استفاده می‌کنی چون دنبال جلب‌توجهی و میخوای دیده بشی!؟”خوش ندارم بابت پست‌های قبلی توضیح بدهم اما گاهی نیاز هست تا شائبه‌ها برداشته شود. من واقعاً دنبال جلب‌توجه نیستم. اولین و مهم‌ترین مخاطب تمام آثارم خودمم. به خاطر…

    ادامه‌ی داستان…

  • موش‌های پزشکی!

    مادرم به‌شدت داشت از درد می‌نالید؛ پس از عبور طاقت‌فرسا از بین هزاران ماشین توی ترافیک سنگین، او را به بیمارستان رساندم. بیمارستان هم عجیب جای شلوغ و دردناکی بود! با دنیایی انتظار و البته با هول ‌و ولا و کلی این پا و آن پا کردن در راهروی بیمارستان موفق شدم بیمار اورژانسی را…

    ادامه‌ی داستان…

  • شصت!

    من به شصت حساس شدم؛ به شصت‌سالگی، به دهه‌ی شصت، به ضرب شست و حتی به انگشت شست!شصت‌سالگی درست میانه‌ای از عمر رؤیایی و البته کلیشه‌ای صدوبیست سالگی است. رسیدن به این میانه هم چیز کمی نیست؛ خیلی هنر کردی که توانستی نیمی از راه را طی کنی، خیلی‌ها از پس همین نیمه هم برنیامدند.…

    ادامه‌ی داستان…

  • جایزه!

    سوم راهنمایی، در جشنواره‌ی سلیمان خاطر سنندج یک مقاله نوشتم که از بین صدها مقاله‌، اول شد. به من جایزه دادند، یک روان‌نویس و یک دفتر یادداشت بهمراه وصیت‌نامه‌ی خمینی! سرم داغ بود و کیفور. آن را مطالعه کردم اگرچه نکته‌ای نداشت که از روی‌اش چیزی در آن دفتر، یادداشت کنم. جز این‌که نوشتم امروز…

    ادامه‌ی داستان…

  • حلیم زغالی!

    مادرم همیشه می‌گفت چرا همه‌ی مردم توی عاشورا تاسوعا هستند به‌جز فرزندانم!؟ الهی خدا چکارتان نکند و فلان و بسان. خیلی تلاش کرد، ناله کرد، گریست، نفرین کرد که به این خیل عظیم سیاه‌پوشان محزون بپیوندیم که خوشبختانه نپیوستیم!در آخر خودش تنها می‌رفت به تماشا و بعد از کلی گریه و زاری برمی‌گشت. احساس می‌کرد…

    ادامه‌ی داستان…

  • چماق‌ به دستان!

    یک دوره‌ی سه‌ماهه از کل آموزش شش‌ماهه‌ی سربازی در مشهد بودم. اساساً شانس بد همیشه همراه من است شاید برای این‌که بیشتر ببینم و بیاموزم! وگرنه در روزگاری که بسیاری به هر روشی، معاف از خدمت می‌شوند کدام سرباز نگون‌بختی هست که دو بار دوره‌ی آموزشی سربازی را بگذارند؟ جز من! چون قبل از رفتن…

    ادامه‌ی داستان…

  • خودلایکی!

    من عاشق خودآموزی‌ام؛ زبان، کامپیوتر، شعر، نویسندگی، فلسفه، روانشناسی و بسیاری از چیزهایی که باید بیاموزم را نه در کلاس بخصوصی آموختم و نه معلمی داشتم. هیچ‌گاه نه شب شعری رفتم، نه در انجمنی حضور یافتم و نه چسبیدم به شعرا و ادیبان و علمای فاضل. راه خود را می‌روم و ایمان دارم که مملو…

    ادامه‌ی داستان…

  • یک اعتراف!

    راستش من در کودکی دزدی می‌کردم. دزدی کتاب‌!تقریباً ۲۰ جلد کتاب جورواجور کِش رفتم. آن‌هم با هزار ترس‌ولرز. هیچ‌وقت هم عادی نشد یعنی هر باری که این کار را می‌کردم بیشتر از قبل می‌ترسیدم. بااین‌حال همین‌که جلد کتاب‌ها را که پشت شیشه‌ی پیشخوان کتاب‌فروشی می‌دیدم از شعف داشتن یکی از آن‌ها قلبم فرو می‌ریخت. مهم…

    ادامه‌ی داستان…

  • شُره‌گیر!

    شاید تا به اینجایی که رسیده‌اید، مشاغل متعددی را تجربه کرده باشید؛ اما من یکی از خنده‌دارترین شغل‌های عمرم را تجربه کرده‌ام. شغل شُره‌گیری!تابستان سال ۷۸ در فرودگاه امام خمینی، که البته فرودگاه شاه است! وظیفه‌ی رنگ کردن تمام اسکلت عظیم و فلزی بدنه‌ی برج مراقبت و ترمینال مسافران و سایر بخش‌ها برعهده‌ی ما بود.…

    ادامه‌ی داستان…

  • فیه‌ ما فیه!

    یادتان هست چند روز پیش اعتراف کردم که کتاب می‌دزدیدم!؟الان بعضی‌ها می‌گویند خیلی خُب بابا فهمیدیم دزد بودی که چی!؟خُب یک‌چیز خوب! توی آن مطلب، کلی آدم خوب همدردی کردند. بعضی‌ها راهکار دادند. برخی خاطرات مشابه را بازگو کردند. برخی سیخونک زدند و برخی هم خندیدند. با این وصف خیلی‌ها باورشان نشد. ولی واقعی بود.توی…

    ادامه‌ی داستان…

  • سرانجام جهان!

    در تمام عمرم فقط یک بار و فقط با یک نویسنده ملاقات رودررو داشتم.با مرحوم محمود خاکی. درست در سال ۱۳۷۳.او نویسنده‌ی کتاب”سرانجام جهان”‌ بود؛ عاشق عنوان کتابش بودم. آن را خریدم و خواندم. اگرچه بحث سنگینی داشت و چندان به درد سن من نمی‌خورد اما جذاب می‌نمود؛ شاید چون اثر همشهری‌ام بود، شاید چون…

    ادامه‌ی داستان…

  • دایه!

    هر فرزندی، والدینش را به شیوه‌ای صدا می‌زند، چه در قید حیات باشند چه نه. یکی با نام مستقیم. بعضی‌ها کمی لوس، بعضی‌های قدیمی و محلی و بعضی‌ها عصاقورت‌داده و کتابی. بعضی‌ها هم خیلی به‌ظاهر باکلاس و فرنگی!مثلاً دوستم وقتی به پدرش می‌گفت، دَدی سلام، حس خوبی نداشتم. یا یکی دیگر که می‌گفت، پدر، سلام.…

    ادامه‌ی داستان…

  • درخت اسلام!

    از سال ۶۶ تا سال ۷۶ مقدمه‌ی تمام انشاهایمان این بود:”بنام الله، پاسدار خون شهیدان که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کرده‌اند و…”اصلاً با این عبارات شروع نمی‌کردیم انگار انشایی نمی‌شد بنویسیم و نمره‌ای هم نمی‌گرفتیم. البته یک دلیل دیگرش این بود که توانایی نوشتن یک صفحه‌ی کامل را نداشتیم ازاین‌رو با این…

    ادامه‌ی داستان…

  • ۱۰ سال گذشت!

    از شهریور یا سپتامبر ۲۰۱۱ تا۲۰۲۲ یعنی به مدت بیشتر از ۱۰ سال به همان اندازه‌ي عمر مذاکرات هسته‌ای (البته تاکنون!) در وب‌سایتم نوشتم و نوشتم از زندگی شخصی‌ام، از علایقم، از سیاست، از مطالب تخصصی حوزه‌ی فناوری، از دیدگاهم نسبت به مسائل روز و از فلسفه و تاریخ و شعر و داستان و رمان…نتیجه‌اش…

    ادامه‌ی داستان…

  • تکلیف روشن!

    تکلیف از کُلفَت می‌آید. یعنی غلامی و کنیزی کردن. یعنی مکلف شدن به انجام کاری. در روزگاری که سن تکلیفم بود، در کنار تکالیف مدرسه، تکلیف یا فریضه‌ی دینی را هم بجای می‌آوردم. نمازخوان تیری بودم نمازهای نافله‌ی شب را اختصاص می‌دادم به نمازهای قضا شده‌ی پدرم. او از روزی که رفت سر کار دولتی…

    ادامه‌ی داستان…

  • فهم، صداقت، استقلال!

    راستش دورانی، از فرط بیکاری می‌خواستم هرجایی استخدام شوم. ولی اولین جایی که به خاطر قدِ بلندم به من پیشنهاد شد، تکاوری در نیروی انتظامی بود و چون در صف اول رژه بودم و خیلی خوب در یک صف هم‌تراز، پا بلند می‌کردم و می‌کوبیدم به زمین، موردتوجه قرار گرفتم. اسمم را به همراه تنی…

    ادامه‌ی داستان…

  • بارگه‌ی خه‌مم!

    از مشهد به همراه هم‌قطارانم، بعد از ماه‌ها دوری برمی‌گشتیم به تهران تا هرکس به شهر خودش برود؛ با کوله‌ی سنگین سربازی رو دوشمان در اتوبوس فرو رفتیم. برعکس زندانیانی که از حبس رها شده‌اند، بجای آن‌که شاد باشیم به طرز عجیبی غمگین نشسته بودیم و خیره چشم به جاده. شاید از آینده‌ی تاریکی که…

    ادامه‌ی داستان…

  • حقگو!

    من عمیقاً باور دارم که سیاست جزو لاینفکی از کسب‌وکار و زندگی است. بارها این موضوع را علمی و غیرعلمی مطرح کرده‌ام. از روزی که در اینترنت فعالیت دارم به‌ندرت پیش‌آمده که به موضوعی ناروا واکنش نشان نداده باشم اگر چیزی از دستم دررفته، هیچ تعمدی در آن نبوده. هرچه بوده را به لفظ قلم…

    ادامه‌ی داستان…

  • شهر هزار چشمه!

    دیواندره، یک شهر بسیار بسیار کوچک در ایران است. ستاد فرماندهی نیروی انتظامی در بالاشهر، عمود بر تنها خیابان شهر است. همانجایی که سه ماه سرباز ارشد ستاد فرماندهی بودم. همانجا که داستان تنهاترین سرباز برای من اتفاق افتاد، که فرمانده‌ی بیگانه و ریاکار و مزدورش بنام مذهب خود را بارها پاره می‌کرد و عاقبت…

    ادامه‌ی داستان…

  • خشونت نیروهای نظامی از کجا می‌آید!؟

    خوب یاد دارم آدم‌هایی که برای استخدام در نیروی نظامی، به‌صورت پیمانی آموزش می‌دیدند، به مدت ۲ سال تمام از خانواده دور بودند. آنان جوانانی کم‌سواد و بیکار بودند که برای رسیدن به یک شغل، حاضر به فرورفتن در نظام بودند. بسیاری از آنان دست راست و چپ خودشان را هم نمی‌دانستند. اقشار فقیر و…

    ادامه‌ی داستان…

  • جوهر خون!

    یقین دارم که این اعتراضات نیز سرکوب می‌شود به چند دلیل: چون با خشونت عریان برخورد می‌کنند؛ چون سرکوبگرانش آلوده به عقیده‌های مذهبی‌اند. چون خود را عقل کل و سربازان اسلام می‌دانند و هیچ نقدی را نمی‌پذیرند. چون دروغگو، عیان شدن حقیقت را برنمی‌تابد. چون در صورت شکست جایی ندارند بروند؛ چون شایسته نیستند؛ چون…

    ادامه‌ی داستان…

  • دژ مستحکم!

    بیشتر از ۶ بار از روبروی کتابفروشی رد شدم تا دقیقاً عنوان کتابی که ذهنم را درگیر کرده بود درست بخوانم ولی موفق نشدم؛ شاید بخاطر این بود که هر بار گذرا رد می‌شدم. بار آخر دقایق بسیاری پشت شیشه، عنوان کتاب را بارها بازخوانی کردم و حتی خطاهایی که قبلاً کرده بودم را سعی…

    ادامه‌ی داستان…

  • من سمت مردم نیستم، من خودِ مردمم!

    هرکدام از ما حلقه‌ای از دوستان و آشنایان و همکاران داریم. مهم نیست این حلقه کوچک است یا بزرگ.از بین حدود ۴۰۰۰ فالوور لینکدینی که دارم هزار نفرشان دوست، هم‌کلاسی، همکاران و دانشجویانی‌اند که در کلاس‌های تخصصی‌ام حضور داشتند؛ مابقی کانکشن‌هایی هستند که ناشناسند. ولی فقط کمتر از ۱٪ از کل این آدم‌های غریب و…

    ادامه‌ی داستان…

  • نهال دیگر!

    در اعتراضات سال ۸۸ شرکت نکردم. چون نمی‌خواستم بخاطر دفاع از یک آخوند در برابر یک آخوند دیگر قرار بگیرم. چون نمی‌خواستم قربانی دو سوی قدرت شوم. اساساً حضور در کنش و واکنش‌ چنین سیستم‌های غلطی، به طور کل اشتباه است. البته مشخص بود که مردم به نیکی چه می‌خواستند اما کسی را که برایش…

    ادامه‌ی داستان…

  • حق، قیمت ندارد!

    مدیر پروژه‌ می‌خواست ۱۴٪ بنام مالیات بیشتر در قانون نانوشته‌ی خود از حقوق بچه‌هایی کسر کند که صبح تا شب در زیرزمین‌های نیروگاه نطنز کار می‌کردند. وقتی فهمیدم، به کمک دوستم، همه را آگاه کردیم که این کسورات، قانونی نیست. با مدیر مربوطه، بارها صحبت کردیم و به نتیجه نرسید.قرار گذاشتیم که در صورت عدم…

    ادامه‌ی داستان…

  • شیر خشکیده!

    شنیدم که وقتی به دنیا آمدم در گوشم اذان گفتند. اما این به دردم نمی‌خورد چون من شیر می‌خواستم. در دوران جنگ و فقر و نفهمی، مادرم شیربه‌شیر بچه می‌آورد ولی در همان مقطع، شیرش، خشک و یا به‌شدت کاهش‌یافته بود و این یعنی شیر به نه شیر!اگر کمی خرافاتی‌اش کنم، پاقدمم برای همه‌کس و…

    ادامه‌ی داستان…

  • ناخودکشی!

    ابراهیم، سربازی بود که از بلندای کوه به پایین سقوط کرد. کوهنوردی اتفاقی او را یافت و تمام اهالی محل و گروه امداد را از آن خبردار کرد. جنازه‌اش به مدت چند هفته جلوی آفتاب بود و به‌اندازه‌ی چندین مرد عظیم‌الجثه بادکرده بود، کلاغ‌ها و کرکس‌ها، چشمانش را درآورده بودند و لب‌هایش بریده‌بریده بود، تمام…

    ادامه‌ی داستان…

  • رفتن اسلام!

    این داستان واقعی است!×××رفتن اسلام!آقا اسلام همسایه‌ی دیواربه‌دیوار ما اهل زنجان بود؛ سه دختر داشت و دو پسر، همگی قد و نیم‌قد. با همسرش گلی‌خانم به‌سختی روزگار را از سر می‌گذراندند ولی پسرهایش تیز و بز بودند البته در درس و مشق. دختران آفتاب مهتاب ندیده‌اش از هر دیدی پنهان بودند، بجز روزهای ابری و…

    ادامه‌ی داستان…

  • ژن!

    مرد لاغراندام و چلاقی به زحمت از سربالایی پاسگاه سارال در همان منطقه‌ی هزار کانیان یا هزار چشمه که قبلا به آن اشاره کردم، بالا آمد. بار نخستی بود که می‌دیدمش. یک پایش شکسته و به‌زور عصا از مسیر بسیار دشواری بالا می‌آمد. گفت با فرمانده‌ی پاسگاه کار دارم. تا اتاق او همراهی‌اش کردم.فرمانده کیفور…

    ادامه‌ی داستان…

  • ضعف!

    در خوابگاه دانشجویی که البته یک خانه‌ی قدیمی بود و اجاره کرده بودیم، یک روز دو هم‌خوابگاهی‌ام بعد از دعوای لفظی بر سر موضوعی، با هم گلاویز شدند؛ اولی فقط فحش و بد و بیراه می‌گفت و داد می‌زد و دومی هرچه سعی کرد دعوای جدی نکنند موفق نشد. درنهایت دو مشت به شقیقه‌اش زد…

    ادامه‌ی داستان…

  • ترس از جسد!

    تا وقتی بچه‌ای، از جسد می‌ترسی؛ وقتی جنازه‌ی مادربزرگم را وسط پذیرایی دیدم و چادری سیاه رویش را پوشانده بود و اهل خانواده شیون می‌کردند، بسیار ترسیدم. فکر می‌کردم الان بلند می‌شود دهن باز می‌کند و همه را می‌بلعد! بچه بودم و نفهمی‌هایش.بزرگ که شدم اجساد بیشتری دیدم و ترسم به کل ریخت، تا جایی…

    ادامه‌ی داستان…

  • الإيران العربیه!

    دهه‌ی هفتاد بود که برادرزاده‌ام بدنیا آمد، اسمش را گذاشتند “داریوش”. البته با هزار بار مکافات از ثبت‌احوال، شناسنامه گرفتند. ثبت‌احوال با اسما ایرانی اصیل مشکل داشت. خواهرم خودش را کشت تا اسم “سادات” را به “سارا” تغییر دهد. ثبت‌احوال می‌گفت، اسما متبرکه را چرا می‌خواهید به اسما بیگانه! تغییر دهید!؟ بارها استشهاد محل برد…

    ادامه‌ی داستان…

  • لشکر صاحب‌زمان!

    دقیقاً خاطرم نیست چندساله بودم. شاید ۵ یا ۶ سالم بود. اتوبوس‌اتوبوس سرباز بهمراه آهنگ “ای لشکر صاحب‌زمان آماده باش…. آماده باش…” که از بلندگوی مرکز اعزام پخش می‌شد، با شور و ذوق زیادی بدون هیچ ترس و دلهره‌ای رهسپار میدان جنگ می‌شدند. کنار مرکز اعزام به تماشای سوار شدن سربازان ایستاده بودم که دقیقاً…

    ادامه‌ی داستان…

  • محموله‌ی بزرگ!

    گزارشی مخابره شد و سريعا بدستمان رسید. به دستور فرمانده، ایست بازرسی در ورودی اصلی شهر برپا کردیم با سرکردگی خودش.گزارش شده بود که محموله‌ی بزرگی درحال ورود به شهر است. همین؛ نه بیشتر و نه کمتر.فرمانده‌ با اطلاع از این خبر، کیفور بود با تمام وجود می‌خواست این گزارش، صحت داشته باشد. می‌خواست با…

    ادامه‌ی داستان…

  • بی‌خوابی!

    برای اردوی نظامی باید می‌رفتیم ماهیدشت کرمانشاه. مسافت ۳۵ کیلومتری در چله‌ی تابستان و با دمای حدود ۵۰ درجه را باید با پای پیاده طی می‌کردیم. با کوله‌پشتی سنگین حاوی پتو، تجهیزات نظامی و بیل و کلنگ بهمراه اسلحه‌ی بدقواره‌ی ژ-۳ با خرواری خشاب اضافی را هم باید کول می‌کردیم در مسیرهای بیراهه.باید به مدت…

    ادامه‌ی داستان…

  • سرزمین!

    تنها ورزشگاه شهرمان که به آن می‌گفتیم “سرزمین”، یک محیط نسبتاً بزرگ با زمین چمن بود که داشت آرزوی فوتبالیست شدن کودکان را رقم می‌زد. همیشه برایم سوال بود چرا به آنجا می‌گفتیم “سرزمین”!؟ واقعاً اسم زمین فوتبال، سرزمین است؟ یا به آن منطقه می‌گفتند سرزمین!؟ و یا منظور این بود سرِ زمین!؟نمی‌دانم هرچه بود…

    ادامه‌ی داستان…

  • توبه‌ی گرگ!

    هم‌دانشگاهیی داشتم که روزها درس می‌خواند و شب‌ها به سختی توی یک رستوران کار می‌کرد؛ بسیار آدم صرفه‌جو، اقتصادی و البته خسیسی بود و هرچه پول درمی‌آورد یک سکه‌ی طلا می‌خرید اگر وسعش نمی‌رسید نیم یا ربعش را تهیه می‌کرد.عشقش سکه بود. زندگی‌اش سکه بود و نان و آب و خوراکش سکه؛ اگرچه بازار و…

    ادامه‌ی داستان…

  • وانمودی!

    سال‌ها پیش، مشتاق هیپنوتیزم بودم. کتاب‌های قطور و کاهی که وقتی ورق می‌خورد آماده‌ی پودر شدن بود را می‌خواندم. از علم جادوگری، تا رمالی و طالع‌بینی و تهذیب نفس و پاکسازی چاکرا و چاک باسن! از حروف ابجد و رموز پنهان دعاها گرفته تا ریسمان‌های نامرئی الهی!×××خواندم که یک کشیش با هیپنوتیزم بیماران لاعلاجش را…

    ادامه‌ی داستان…

  • زورو!

    سرهنگ مرا به کناری کشید و گفت:”شنیدم دست به قلمت خوبه! میتونی یه مقاله بنویسی راجع‌به مهدویت؟ دخترم آخه می‌خواد توی یه جشنواره‌ای شرکت کنه و میخوام یه چیزی بنویسی که برنده بشه.”و… نوشتم…×××دخترش با آن مقاله که دیکته‌شده‌ی من بود اما بنام خودش ارایه کرد، نه فقط در سطح شهر بلکه در سطح استان…

    ادامه‌ی داستان…

  • شاعر اهل بیت!

    قدیما مادرم می‌‌گفت:”خاک بر سرت این دری‌وریا چیه مینویسی!؟ عاقل باش، یه چیزی بنویس سه سوت بکشنت بالا؛ از چیزی حرف میزنی که نه کسی میخونه، نه می‌بینه و نه کسی می‌فهمه، چی داری میگی آخه تو!؟، نه توی تلویزیون نشونت میدن، نه کتابات فروش میره، نه کسی باهات مصاحبه می‌کنه، نه کسی می‌شناسدت. ببین…

    ادامه‌ی داستان…

  • حماقت آگاهانه!

    توی آگاهی شاپور بودم.زن جوانی بهمراه همسرش برای گرفتن مجوز بازبینی دوربین‌های پیرامونی کنترل ترافیک آمده بودند. می‌گفت، از شمال به سمت تهران برمی‌گشتند و نیمه‌شب در خیابان، عده‌ای ماشین‌شان را با راه‌بندان متوقف کردند، موبایل، النگوهای دست زن و کیف پول‌هايشان را به ز‌ور گرفتند و شیشه و کاپوت ماشینشان را خرد و خمیر…

    ادامه‌ی داستان…

  • آدم‌پزی!

    سال ۸۱ ناخواسته و بالاجبار پای صحبت منبر یکی از آخوندها نشسته بودیم، نزدیکی‌های ۲۲ بهمن بود. می‌گفت، مردم! برای این جشن آماده شوید، این روز را هم با همبستگی شرکت کنید تا دشنمان را شرمند کنیم. سپس خندید و ادامه داد، ما رفتنی هستیم برای خودتان می‌گویم شاید این آخرین جشن انقلاب باشد!همه خندیدند…

    ادامه‌ی داستان…

  • توالت فکر!

    بیشتر ایده‌هایی که به ذهنم می‌خورند وقتی است که در جایی سیگاری آتش می‌زنم؛ و این یعنی هرجا. یعنی هرجایی که بشود یک سیگار آتش زد. البته بجز حمام و توالت که نفرت‌برانگیزست. اما همکاری داشتم که می‌گفت وقتی توی توالت می‌نشیند طوفان ذهنی‌اش فوران می‌کند. یکی هم می‌گفت وقتی زیر دوش است. یکی هم…

    ادامه‌ی داستان…

  • فرشته!

    چندان میلی نداشتم اما برای عروسی یکی از دوستان مذهبی دعوت شدم و رفتم. تجربه‌ی جالبی بود. شکل مراسم عروسی مذهبیون بی‌شباهت به یک مراسم آئینی شیعی نیست. بجای رقص، فقط کف می‌زدند؛ بجای کل کشیدن، صلوات؛ بجای سرمستی، شربت با طعم عطر مشهد! بجای ساز و دهل و ارکستر، یک تار نواز حضور داشت…

    ادامه‌ی داستان…

  • بسیجی!

    زمستان بود و برف تا سقف خانه‌ی کاهگلی‌مان را گرفته بود. روزهایی بود که برای مدرسه رفتن از داخل حیاط تا کنار خیابان تونل می‌زدیم. زمستان نبود، زمهریر بود.در همان دوران، به‌همراه همسایه و هم‌کلاسی‌ام به فکرمان زده بود که عضو بسیج شویم! چرا!؟ چون اگر بزرگ شویم و برویم خدمت سربازی، چندماهی بخاطر داشتن…

    ادامه‌ی داستان…

  • مسافران پیکان فکِستنی!

    یک روز تا ساعت ۲ صبح شبیه بسیاری از شبها، در شرکتی که کار می‌کردم ماندم تا کار نیمه‌تمامی را به اتمام برسانم. با تمام وجودم کار می‌کردم برای هر شرکتی که در آن مشغول بودم همیشه این‌گونه بودم. زیرا باور دارم کاری که توام با یادگیری مداوم باشد بیگاری کشیدن و حمالی برای کارفرما…

    ادامه‌ی داستان…

  • مهد محدود!

    آن زمان‌که ویدئو، حرام بود! شبیه خیلی از حرامیات دیگر، در تمام طایفه‌ی ما فقط پسرخاله‌ام این قدرت را داشت که یک دستگاه پخش VHS اجاره کند و یک فیلم هندی یا ایرانی را در دورهمی دزدکی و شبانه بگذارد. آن‌هم درست در نقطه‌ی اوج! (صحنه‌دار) فیلم را چنان جلو می‌زد که نه‌تنها آن صحنه،…

    ادامه‌ی داستان…

  • من بزرگ!

    گروهبانی داشت حضوروغیاب می‌کرد؛ رسید به شماره‌ی ۵۴.گفتم، “من.”سروان کنار گروهبان پرسید،”منکه نشنیدم شماره‌‌ی ۵۴ کی بود!؟”دستم را مجدد بلند کردم و گفتم: “من”با عصبانیت پرسید:”کی بود ۵۴؟، سریع بلند شه…”بلند شدم و گفت بیا روی سکو.رفتم و جلوی ۲۴۹ سرباز دیگر چنان در گوشم خواباند که تا لحظاتی صدای دیگری نمی‌شنیدم. پرسید:”مگه دختری آروم…

    ادامه‌ی داستان…

  • حکومت نظامی!

    یک حمله‌ی تروریستی شده بود و یک یا چند تن از پیشمرگ‌های کُرد در سلیمانیه‌ را به گلوله بسته بودند در زمان حیات صدام. تمام آن روز در هتل ماندیم. اصلاً نشد شهر را بگردیم. سراسر شهر مملو از نیروی نظامی بود. کل شهر تعطیل شد، حتی میخانه‌ها! و هر تردد و تجمعی منع بود.…

    ادامه‌ی داستان…

  • مومیایی!

    بی‌دینم اما من هم به زندگی پس از مرگ معتقدم؛ به امید آن روز، خود را مومیایی می‌کنم!×××فراعنه، مومیایی می‌شدند تا در جهان دیگر کالبدشان برای پذیرش دوباره‌ی روح‌، سالم و آماده باقی بماند. اما آن جهان، همین جهان است و امروزه با دیدن این مومیایی‌ها براستی که روح در کالبدشان دمیده می‌شود. روحی که…

    ادامه‌ی داستان…

  • یکسره!

    تعمیراتیِ لوازم‌خانگی آقارسول، چند خیابان آن طرف‌ترست.هروقت یک وسیله‌ی برقی‌ام از کار می‌افتد و آنرا نزدش می‌برم می‌گوید:”این درست نمیشه، میخوای یکسره‌اش کنم!؟”بعبارتی بجای حل مشکل آن وسیله، تنها چیزی که بلدست یکسره کردن است. یعنی خازن‌ها، فیوزها، سنسورها، مبدل ولتاژ برق و… را نادیده می‌گیرد و دوشاخه را مستقیماً به برق می‌زند تا آن…

    ادامه‌ی داستان…

  • نفت مَفت!

    وقتی شنیدم فلان کس، ظرف چند سال علاوه بر انگلیسی، چند زبان خارجه‌ی دیگر هم آموخته و در کنارش، هم کار می‌کرد هم خرج این و آن را می‌داده و هم ده‌ها کتاب نوشته، می‌گفتم او محیرالعقول است مگر چقدر وقت آزاد دارد!؟×××بعدها برادرم در دانشسرا، کتاب‌های انگلیسی کلاسیک عهد قدیم را خارج از برنامه‌ی…

    ادامه‌ی داستان…

  • چوب حراج و …!

    یک بار سقوط آزاد را تجربه کردم از ارتفاع حدود ۹۰ متری. یعنی از بلندای یک ساختمان تقریباً ۳۰ طبقه‌ به پایین رها شدم. البته صعود آزاد به اندازه‌ی سقوط آزاد ترسناک نیست ولی درست هنگامی‌که بالا می‌رفتم، کِشش صعود را هم نداشتم و باورم نمی‌شد چقدر می‌شود بسرعت بالا رفت؛ وقتی چیزی یا کسی…

    ادامه‌ی داستان…

  • متن غنی!

    متن غنی شبیه یک زن زیباست که هم فهیم است و هم خوش‌اندام؛ هم خوش‌پوش است و هم خوش‌آرایش؛ هم خوشبوست و هم در آن لحظه، آن کاری که دوست داری را به نحو احسن انجام می‌دهد! و البته این غنی بودن در مورد مرد هم صدق می‌کند.هرکسی با کامپیوتر اندکی سروکله زده خوب می‌داند…

    ادامه‌ی داستان…

  • بخه!

    بختیار خدابیامرز، ملقب به بخه، یک متکدی کارتن‌خواب‌ بود. وقتی کمکش می‌کردی دعای خیر می‌کرد و وقتی چیزی به او نمی‌دادی، بلافاصله باصدای بلند، طرف را به باد نفرین و دعای شر می‌گرفت.چیزی که دوست‌داشتنی‌اش می‌کرد این بود که سکوت را جایز نمی‌دانست! و به همین شهره بود.بخه با تمام کثافت سرووضعش، محبوب بود. منصف…

    ادامه‌ی داستان…

  • ختم!

    پدر هم‌کلاسی‌ام فوت کرد. بار نخستی بود که چیزی به اسم مجلس ختم می‌شنیدم.آن روز، باران که نه، دقيقا مثانه‌ی آسمان پاره شده بود و هر چه آب بود بر سر زمین می‌ریخت. میلی به رفتن به مجلس ختم نداشتم چون هم نابلد بودم، هم خجالتی و مهم‌تر از همه بارش شدید باران.اما به اصرار…

    ادامه‌ی داستان…

  • میکاسا!

    هیچ‌وقت نشمردم که یک توپ میکاسا چندتا خال سیاه یا سفید دارد؟ ولی مدام می‌گفتیم میکاسای چهل‌تیکه!اساسا شمردن خال‌های یک توپ مدور، هم گیج‌کننده است و هم بی‌فایده. هرکاری کنی باز اشتباه می‌کنی و حساب کار، آخرش از دست آدم خارج می‌شود؛ بخصوص وقتی‌که بچه باشی. یا وقتی‌که شمردن تعداد خال‌ها اهمیتی برایت نداشته باشد؛…

    ادامه‌ی داستان…

  • کاربردی!

    اولین باری که رفتم کرج، صاف هبوط کردم به زیرزمین ساختمانی که یک شرکت کامپیوتری در آن فعالیت می‌کرد. دختر جوانی پشت میز بود و تنها چیزی‌که ازش خواستم این بود:” لطفاً یه فلاپی با یه نرم‌افزار کاربردی به من بده.”بنده‌خدا فلاپی را داد اما بر سر این‌که چه نرم‌افزاری کاربردی است و اساساً منظور…

    ادامه‌ی داستان…

  • گوج!

    توی کوردی به آدم حراف یا پرحرف می‌گویند، گوج؛ با تلفظ یک O بزرگ. هرقدر این O را غلیظ‌ و کشدار بیان کنی حجم انزجار و عصبانیتت را نشان دادی.گوج، کسی است که کرده توی چیزی و بیرون نمی‌کشد. یا کلید کرده روی بحثی و مدام از آن می‌گوید. بعبارتی گوج، یک ديوانه است.گوج، حرف‌هایش…

    ادامه‌ی داستان…

  • بدون پذیرایی!

    کرایه‌ی اتوبوس تهران-سقز، ۲۵ تومان شده بود؛ و من کلاً ۲۰ تومان پول داشتم. متعجب شدم چون قبلاً با آن پول می‌توانستم تا دم منزل بروم.تعاونی فروش‌ بلیط گفت:”عیب نداره بلیط بهت میدم ولی پذیرایی نداری!”نمی‌دانستم منظورش از پذیرایی چیست؟فکر کردم منظورش از پذیرایی، عدم اجازه‌ی تردد در راهروی اتوبوس است! یا عدم امکان پیاده…

    ادامه‌ی داستان…

  • صوت سوزان!

    وقتی سوزان روشن، با لوندی می‌خواند: “پر دلشوره شدم پر تشویش، همه‌ی تنم آتیش، انگار عاشق شدم عاشق…”تمام بدنمان گر می‌گرفت و سوزان می‌شد.دقیقا این ترانه، آن لحن طنازانه‌ی سوزان و لبریز شدن کاسه‌ی بلوغ از کره‌ی آب شده‌ی هورمون‌های نوجوانی، حسرتی بود که باید به یک قرص نان می‌مالیدی و میل می‌کردی وگرنه ديوانه…

    ادامه‌ی داستان…

  • معده‌بند!

    بار نخستی بود که چیزی به اسم پیتزا می‌شنیدیم؛اولین فست‌فودی با یک تنور حفر شده در دیوار، برای پختن پیتزا در شهرمان باز شده بود. مردم ندیدبدید صف بسته بودند. صفی دراز که تا دو چهارراه آن‌طرف‌تر هم کشیده شده بود. چنین صفی را فقط پیش از این، در صف قند و شکر و روغن…

    ادامه‌ی داستان…

  • خط‌کشی!

    شاید آدم ساختارشکن و هنجارشکنی باشم شاید هم نه. معلوم نیست ولی از کودکی مقید به هیچ خطی نبودم آن‌چنان که حتی آن‌زمان هیچوقت حروف فارسی و یا انگلیسی را روی خطوط دفاتر نمی‌نوشتم و البته همیشه از سوی معلمانم تنبیه می‌شدم.×××هر دفتری، خط‌کشی‌ متفاوتی دارد، با خطوط افقی و موازی برای تحریر و نوشتن.دفتر…

    ادامه‌ی داستان…

  • شب عید!

    اواخر پاییز بود و منِ بیکار باید پولی بدست می‌آوردم برای شب عید.×××خوش‌‌خوشان رفتم به یک مرکز آمارگیری، مملو از زن؛ مدیر و منشی و خدم و حشم، همگی دختران خوش‌تیپ، لوند و طنازی بودند که یکی‌شان گفت:”باید تک‌تک اصناف یه منطقه از تهران رو کامل سرشماری کنی. پیش‌نیازش، کفش آهنین یا موتورسیکلته. پورسانت هر…

    ادامه‌ی داستان…

  • کرمانشاه!

    برای یک استعلام کاری باید می‌رفتم جنوب.در راه بازگشت ترجیح دادم صاف برنگردم منزل و بجای پرواز به تهران از حاشیه‌ی خلیج‌فارس به سمت شمال‌غرب بروم تا بعد از خوزستان و لرستان، به کرمانشاه برسم.×××حدود ۲۵ سال از اولین دیدارم از کرمانشاه می‌گذشت.از طاق‌بستان تا سراب قنبر، از بیستون تا سراب نیلوفر، مسیری بود که…

    ادامه‌ی داستان…

  • گنج دور از پنجه!

    با برادرم رفتیم تا هم در طبیعت بهاری گشتی بزنیم و هم گیلاخه و قازیاقه [تره‌های کوهی] بچینیم، تا با آن یک آش دوغ اساسی درست کنیم و بزنیم بر بدن.از روستای پنجه [محل تدریس داداشم] رفتیم کمی آنسوتر.او خرابه‌‌های متروکه و مدفون شده در خاک که در دامنه‌ی یک کوه بود را نشانم داد…

    ادامه‌ی داستان…

  • درد لذت!

    تخت‌های سربازخانه، سه‌طبقه بود و من که یک تمیز وسواسی‌ام، عدل، طبقه‌ی سوم را برای خوابیدن انتخاب کردم. چون آنکادر پتو و تختم به‌هم نمی‌ریخت و ملحفه‌ی سفیدش تا مدت‌ها تمیز باقی می‌ماند و از گزند گرد و خاک در کون ‌سربازان بی‌ملاحظه که عادت داشتند روی طبقه‌ی اول و دوم چنبره بزنند، محفوظ می‌شد.و…

    ادامه‌ی داستان…

  • خاکستر!

    شاید ندانید که یکی از رسوم چهارشنبه‌سوری و یا شب عید، شال‌گردش است بخصوص در غرب کشور که هنوز هست البته نه بعد از آپارتمان‌سازی.×××باید بهمراه سایر پسران، چند روسری و شال بلند را به هم گره می‌زدیم و از بالای پشت‌بام خانه‌های ویلایی به داخل بانچه[دریچه‌ی تهویه هوا در سقف]، نورگیر، گلخانه، حیاط و…

    ادامه‌ی داستان…

  • شکل سختی!

    همه‌ی انسان‌های رنج دیده، فکر می‌کنند گذشته‌ی دردناکشان، آن‌چنان سخت بوده که کسی شبیه آنان، آن را تجربه نکرده؛ حتی در یک شرایط مشابه.×××مثلا اگر سه پناهنده را مثال بزنیم و دوره‌ی سختی را گذرانده باشند تلخی بازگویی از آن دوره از زبان هرکدامشان به شکل متفاوتی است.این یعنی تجربه‌ی فردی در مواجهه با اتفاقات…

    ادامه‌ی داستان…

error: لینک های همرسانی مطلب در سمت چپ صفحه هست دوست داشتی به اشتراک بگذار!