صفر تا سی سالگی

صفر تا سی سالگی

مدت زمان مطالعه: 20 دقیقه

در پایان سال اول دبیرستان از سوی آنجا در جشنواره‌ی فرهنگی هنری به سنندج رفتم و در یک اقامت یک‌هفته‌ای در بخش نقد، کتاب از همدلی تا همراهی را نقد کردم و مقام اول را در بخش نقد استانی از آنِ خود نمودم اکنون اعتمادبه‌نفسی جالب از نوشتن عایدم شده بود با اینکه هرگز ننوشته بودم و هرگز نقدی نداشتم! مرا برای بیان نقد خود به روی سِن فراخواندند تا هم توضیحی راجع آنچه نوشته‌ام بدهم و هم مقاله‌ام را بخوانم اما متأسفانه از سر کمرویی که داشتم تمام‌اندامم بر روی صحنه می‌لرزید و به‌زحمت آن‌ها با اصرار مجری برنامه توانستم یک خط ازآنچه خود نوشته بودم را بخوانم. استرس و ترس عجیبی داشت خفه‌ام می‌کرد زیرا برای بار اول در برابر تقریباً هزار و یا دو هزار نفر ایستاده بودم تا اجرایی خوب داشته باشم اما از بریده‌های بی‌معنا و شتاب‌زده‌ی بیان من، بالاخره مجری را وادار به عذرخواهی از حضار نمود و من سربه‌زیر به پایین آمدم. مجری در گوشم جمله‌ای را زمزمه کرد که هم خوشحالم کرد هم ناراحت او گفت:«کاش فن بیان تو هم به زیبایی فن نوشتنت بود!» بسیار طول کشید تا این حیای بی‌دلیل را از درونم بشویم و بتوانم علاوه بر خوب نوشتن خوب هم‌سخن بگویم واحدی موفق شدم اما باز در اجتماعات بیگانه هنوز هم کمی مشکل‌ دارم.

سعی در لفافه گویی و پرده‌داری عادتی است که هنوز در نوشته‌هایم ملموس است من همیشه از بیان هر چیزی در زبان و چه در بیان احساس و نوشته چنان بی‌پرده عمل نمی‌کنم و همیشه دوست دارم تا ایهام و استعاره‌ای در گفتارم باشد تا طرف هم دلخوری ازآنچه میگویم نداشته باشد و هم تأثیر عمیق خود را  بگذارد این شیوه باعث شد تا سالهای بعد در تمام بیان‌های کلامی و نوشتاری در انتخاب کلماتم بسیار مردد و باظرافت عمل کنم. این برای بار اول در چند دل نوشته آشکار شد زمانی که برای دختر همسایه به من نامه می‌داد سعی می‌کردم تا بجای پاسخ  نامه‌هایش از همان دل نوشته‌ها که مخاطبی مجهول داشت بهره بگیرم. به همین خاطر چنان عبارت‌های زیبایی در نوشته‌ام  جاری می‌شد که احساس می‌کردم احساس متفاوت بودنم را نمایان می‌سازد تا ابراز علاقه و یا هر چیزی دیگر!

آن‌ها را بارها پاکنویس کردم تا او بخواند اما هرگز میسر نشد و این فرصتی بیشتر نصیبم کرد تا بیشتر بر محتوا و تعمق آنچه نوشته بودم تجدیدنظر کنم. دانستم که قادرم خوب بنویسم دل نوشته‌های “عشق از نگاه واژه‌ها ” را آغاز کردم برادرم علی‌اصغر همچون یک دوست همراه، یک معلم نمونه، یک آموزگار دلسوز، مشوق من در تداوم و انتشار مفیدتر آن بود و آقای عزیری (کسی که اثر را برای تایپ به او سپرده بودم برای نخستین بار من استفاده از کامپیوتر در تجارت را در مغازه او دیدم برای اولین بار”دیدم که تمام کتاب را در برنامه‌ای بنام “زرنگار” تایپ کرد) باورکردنی نبود! در عرض چند ماه، کار آماده شد و وقتش بود که به چاپ آن‌ها فکر کنم. پس به وزارت ارشاد در تهران رفتم این بار به همراه برادر عزیزم واحد و پس از کلی شهرستانی بازی! با آقای  محمد ایمانیان ناشر انتشارات والعصر آشنا و پس از مدتی کار را که تماماٌ تلفنی پیش می‌رفت به او سپردم تا به چاپ برساند و اولین کتابم در سال ۷۹ به چاپ رسید. اوایل ذوق‌زده اما پس از مدتی بسیار کوتاه از کارم اصلاح  راضی نبودم. فروش کتاب با تیراژ نسبتاٌ بالایی داشت برای منِِ نوقلم ،کمی سخت بود اما با خرید وزارت ارشاد و کتابخانه‌ها و نمایشگاه‌های شهرهای بیجار، کرمانشاه، شیراز و کمک آقای یوسف غیاثی دوست عزیزم در طول سالهای بعد درمشهد، سرمایه کتاب بازگشت.

عضویت در سایت
اطلاع رسانی
guest

10 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Amirho3in
Amirho3in
2 سال قبل

در طول خواندن ’داستانِ من’
لحظه ای سستی و ملامت برایم پیش نیامد.
همانا هرچه میخواندم جذاب تر و من مشتاق تر میشدم .
باشد که در ادامه راه همچنان عاشق و سرزنده بمانی.
آمین

محمد حسن محقق معین

سلام هادی جان

نگاهی اجمالی به تا سی‌سالگی نامه‌ات انداختم. جالب بود.حالا که چهل سالت شده و باشی و بنویسی.بنظرم زندگی را زندگی کردی تا حالا و این موفقیتِ بزرگی است. سروشانه‌ات را نم نم و کم کم خواهم خواند.

زنده باشی و نازنین

قربان
قربان
1 سال قبل

سلام، خوب می‌نویسی ولی هنوز هم با ساده‌نویسی فاصله داری. کامیاب باشی و شادان.

میترا
میترا
10 ماه قبل

بسیارزیبا ودلنشین مینویسین آقای سروش

اصغر حبیب پور
اصغر حبیب پور
1 ماه قبل

سلام هادی جان
بیوگرافی شما را خوندم داداش کپی همدیگه ایم فقط با یک تفاوت اساسی
شما انجامش میدی مرد عملی من نه
موفق باشی🙏🙏

error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید
10
0
نظرت مهمه حتماً بنویس!x