صفر تا سی سالگی

صفر تا سی سالگی

مدت زمان مطالعه: 20 دقیقه

من در یک خانواده ی پرجمعیت بدنیا آمده ام و با وضع اقتصادی بسیار بد. اما همه مستقلاٌ  کار میکردیم به لحاظ اینکه سعی میکردیم تا بار مالی را به نحوی از دوش پدر برداریم از پنجم دبستان (روزهای تابستان) را در روستاها برای جمع کردن آفت گندم به همراه برادرم نعمت سپری کردم. او از من دو سال بزرگتر بود و در کلاسهای چهارم و پنجم ابتدایی و تا اول و دوم راهنمایی با هم همکلاس بودیم. درس بسیار خوبی داشت و همیشه شاگرد اول بود اما برعکس، من، بخاطر کندذهنی! همیشه تنبل و کاهل در تکالیفم بودم و معلم ما آقای مرحوم قاسم فرجی در دوران ابتدایی همیشه نعمت را تشویق و مرا بخاطر اهمال کاری هایم سرزنش می‌کرد. روزهای خوب و در عین حال تلخ و سختی را گذراندیم نعمت در دوم ابتدایی مردود شد و من توانستم با حرکت لاکپشتی به او برسم و تا چند سال بعد را همکلاس باقی بمانیم. با این حال از کمک خرج خود و خانواده هم از هیچ تلاشی فروگذار نبودیم؛ اما از درس خواندن هم دل خوشی نداشتم من هم چند بار تصمیم به ترک تحصیل گرفتم اما هرگز به کاری که میخواستم بکنم نرسیدم و در نهایت مجبور به ادامه تحصیل شدم. به دانشگاه که رفتم تازه درس خواندن و لذت آنرا کشف کردم و آنجا بود که از اینکه هنوز در آن مسیر پایدارم خدا را شُکر می‌کردم.

در تلخترین شرایط هم زیباترین امیدهای را با نوشته‌هایم میساختم. میدانستم که روزی میرسد که تمامی فریادهایم را به گوش همه برسانم فریاد خودم نه! فریادهای مردم و انسان از انسان بودنش و از گدایی های نیازهای روزمره اش. دهه ی شصت و هفتاد روزهای بسیار بدی برای ما بود. اما باز خدا را شکر میکردیم چون چاره ای دیگر نداشتیم که دل به شُکرانه های خود خوش کنیم. پشتوانه ی عظیم عاطفی. معنوی مثل مادر، باعث شد تا هیچکدام از فرزندان نااهل به بار نیایند او بود که با پیگیری های مستمر سعی در تحصیل ما داشت شیرین، مادرم شیرین ترین لحظه ها را به من یاد داد و پدرم مردی نظامی و سخت اندیش و بی تفاوت اما ساده و گاهاٌ از دوری مادرم بسیار مهربان می‌شد!

در میان باغهای سیب و فندوق و زردآلوهای بزرگ و شیرین در کنار یاسهای کبود بیجار که اکنون تماما از بین رفته و به علفزاری بیهوده مبدل شده، بزرگ شدم هنوز لحظه ای که می اندیشم خود را در میان باغی محصور شده که پُر از گلهای زرد بهاری است میبینم و احساسی عجیب ذهنم را متبلور میکند. اگر فرصتی برای بازگشت باشد هرگز دوست ندارم به گذشته باز گردم اما اگر آن باغها و یاسها و دزدی سیب و فندوق ها باشد آری!  من هنوز درگیر فریادهای باغبانم. هنوز هیجان از درخت بالا رفتن های کودکی خونم را به جوش می آورد و لذت میبرم.

عضویت در سایت
اطلاع رسانی
guest

10 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Amirho3in
Amirho3in
2 سال قبل

در طول خواندن ’داستانِ من’
لحظه ای سستی و ملامت برایم پیش نیامد.
همانا هرچه میخواندم جذاب تر و من مشتاق تر میشدم .
باشد که در ادامه راه همچنان عاشق و سرزنده بمانی.
آمین

محمد حسن محقق معین

سلام هادی جان

نگاهی اجمالی به تا سی‌سالگی نامه‌ات انداختم. جالب بود.حالا که چهل سالت شده و باشی و بنویسی.بنظرم زندگی را زندگی کردی تا حالا و این موفقیتِ بزرگی است. سروشانه‌ات را نم نم و کم کم خواهم خواند.

زنده باشی و نازنین

قربان
قربان
1 سال قبل

سلام، خوب می‌نویسی ولی هنوز هم با ساده‌نویسی فاصله داری. کامیاب باشی و شادان.

میترا
میترا
10 ماه قبل

بسیارزیبا ودلنشین مینویسین آقای سروش

اصغر حبیب پور
اصغر حبیب پور
1 ماه قبل

سلام هادی جان
بیوگرافی شما را خوندم داداش کپی همدیگه ایم فقط با یک تفاوت اساسی
شما انجامش میدی مرد عملی من نه
موفق باشی🙏🙏

error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید
10
0
نظرت مهمه حتماً بنویس!x