صفر تا سی سالگی

صفر تا سی سالگی

مدت زمان مطالعه: 20 دقیقه

خدمت رفتم و پس از سه ماه آموزشی در پادگانی کنار سراب نیلوفر کرمانشاه یکی از دریاچه های سرمه ای گونه و پُر از نیلوفرهای آبی،  بهترین روزهای زندگی ام را  در بدترین شرایط، گذراندم؛ رفتاری که با یک حیوان میکنند را در آنجا نظاره‌گر بودم و آنجا  بود که اسارت اندیشه از قلمم رها شد آن‌ها به خاطر رفتارهای سیاسی وارانه و متعصبانه ی  افسران ارشد با یادداشتها و خاطرات سربازان بیچاره.

ماجرا از این قرار بود که تمامی سربازان را در اواسط تابستان ۵۴ درجه و بسیار داغ کرمانشاه به خط کردند و به مدت چهار ساعت جلوی آفتاب سوزان نگه داشتند و در نهایت ما را آزاد گذاشتند تا به آســـــایشگاه برگردیم پس از بازگشت به سالن ، چشمان همه سربازان داشت از حدقه در میآمد تمامی کوله پشتی و وسایل شخصی همه آن‌ها در کف آسایشگاه ریخته شده بود و تمامی دفترهای خاطرات و برخی وسایل شخصی به سرقت رفته بود و کسی دیگر اموال خود را درون کوهی از وسایل درهم و برهم تشخیص نمیداد؛  تا اینکه خبر رسید که این کار عقیدتی سیاسی پادگان است .آن‌ها دفاتر سربازان را مطالعه و هرکس که مطلب عاشقانه و یا خاطره هایی در ارتباط با افسران و درجه داران نوشته بودند  را بازداشت او را با اعمال شاقه و حبس در بازداشتگاه ی تنگ و تاریک محکوم میکردند. خوشبختانه دفتر مرا به لحاظ اینکه آیات کرسی را با نستعلیق در آن نوشته بودم نبرده بودند شایدم بخاطر اینکه چیزی جز آن نداشتم که بنویسم؛ اما آن حادثه به حّدی روحم را درآزرد که دست به نوشتن مطلب اسارت اندیشه زدم. پس از اتمام آموزشی سخت، تمام صورتم جلوی آفتاب سوزان کرمانشاه کاملاً سیاه شده بود به طوری پس از بازگشتم مادرم  در تشخیص صورت من دچار تردید شد. در تقسیمات نظامی به تهران منتقل شدم و در خیابان ایرانشهر یکماه خدمت کردم تا اینکه به لطف تلاش و شانسی که داشتم با قبولی در دانشگاه، خدمت را رها نمودم و باز در کرمانشاه مشغول به تحصیل شدم. رشته تحصیلی ام نرم افزار کامپیوتر بود اما من اکنون همه چیز میخوانم الا کامپیوتر. از زبان و گرامر انگلیسی گرفته تا اقتصاد و پیشرفت صنعت در ژاپن تا فلسفه غرب. کتاب‌های فلسفه ی جهان اثر کارل یاسپرس که مجموعه هایی از آثار، زندگینامه و اندیشه ی  فیلسوفان جهان و بیشتر غرب بود را میخواندم آن‌ها چندین بار با نکته برداری هایی که هرگز دیگر آن‌ها را نخواندم. ذهنم در گیرودار تمام پرسشهای نامعلومی بود که برای رسیدن به پاسخ آن‌ها روزهای دانشجویی را به شب میرساندم. از فیلسوفی خـوشم میآمد آثار او را میخواندم و با اندیشه هایش تا مدتی زندگی می‌کردم اما با یافتن فیلسوفی دیگر از او بیزار شده و سراغ دیگری میرفتم مغز و اندیشه ام دروازه هزار و یک اندیشه شد. میخواستم تا خود را از این تعلق های بی پایه و اساس و گاهاٌ سفسطه های دور و دراز رها کنم تا اندیشه های درست بیابم برای زیستن و اندیشیدن.

اکنون از سقراط که با آن نوشیدن جام شوکران میخواست به حقیقت مرگ برسد تا افلاطون، ارسطو، اپیگور که ذره یا اتم را برای بار اول عنوان کردند؛ در اندیشه های کانت، اراده و تعاریف رنج و لذت شوپنهاور تا بخششهای کنفسیوس غرق بودم. هنوز هم از ملاصدرا و فلسفه اسلامی اش حیرانم.

در طی دو سال دانشگاه فقط مطالعه داشتم اما چیزی از قلم من زاده نشد. در آن دوران با مجله ی دانشجویی آرمان در حال همکاری بودم این مجله در آن ایام در غرب کشور و در میان تمام نشریات دانشجویی مقام اول را داشت و باعث افتخار بود که میتوانستم چیزی در آن بنویسم؛ نوشتن چندین مقاله در خصوص مسائل و کندوکاوهای اجتماعی  سبب شد تا پیشنهاد سردبیر شدن را از هیئت تحریریه دریافت کنم که ابتدا غافل بودم از این پیشنهاد.  اما بعدها که  متوجه شدم که در قبال چنین پیشنهادی میبایست قلمم را به آن‌ها بفروشم بعبارتی هر چه که آن‌ها خواستند را بنویسم و به گونه ای خودسانسور باشم تا آن‌ها مجبور به سانسور آنچه مینویسم نباشند. اما این، زمانی به‌خوبی آشکارا شد که من با نوشتن مقاله ای در خصوص شکل گیری روابط پسر و دختر که در آن علاوه  بر توجیه این مسئله، سلامت و نظارت خانواده را در جهت اعتمادسازی و حفظ اصول و ارزشها و رفع نیازهای تلنبار شده را به‌خوبی تشریح کرده بودم که با مخالفت هیئت تحریریه و ارسال مقاله به معاونت دانشجویی روبرو شد و قرار شد تا متن را به دلخواه آنان یعنی حذف روابط دختر و پسر، تغییر دهم. تغییری که کل مقاله را زیر سوال می‌برد. همین بهانه ای شد تا از آن مجله بیرون بیایم و تلاش دوستان حاضر در آنجا برای بازگشتم بی نتیجه ماند. هنوز اگر شرفی در من پایدار مانده باشد همان عشق و اعتقاد به پاکی قلم و نگارشم است که به چیزی فروخته نمیشود.

عضویت در سایت
اطلاع رسانی
guest

10 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Amirho3in
Amirho3in
2 سال قبل

در طول خواندن ’داستانِ من’
لحظه ای سستی و ملامت برایم پیش نیامد.
همانا هرچه میخواندم جذاب تر و من مشتاق تر میشدم .
باشد که در ادامه راه همچنان عاشق و سرزنده بمانی.
آمین

محمد حسن محقق معین

سلام هادی جان

نگاهی اجمالی به تا سی‌سالگی نامه‌ات انداختم. جالب بود.حالا که چهل سالت شده و باشی و بنویسی.بنظرم زندگی را زندگی کردی تا حالا و این موفقیتِ بزرگی است. سروشانه‌ات را نم نم و کم کم خواهم خواند.

زنده باشی و نازنین

قربان
قربان
1 سال قبل

سلام، خوب می‌نویسی ولی هنوز هم با ساده‌نویسی فاصله داری. کامیاب باشی و شادان.

میترا
میترا
10 ماه قبل

بسیارزیبا ودلنشین مینویسین آقای سروش

اصغر حبیب پور
اصغر حبیب پور
1 ماه قبل

سلام هادی جان
بیوگرافی شما را خوندم داداش کپی همدیگه ایم فقط با یک تفاوت اساسی
شما انجامش میدی مرد عملی من نه
موفق باشی🙏🙏

error: لینک های همرسانی مطلب پایین هر صفحه هست لطفا به اشتراک بگذارید
10
0
نظرت مهمه حتماً بنویس!x