

ناشر و محل چاپ:
انتشارات افراز/ تهران
تاریخ نشر:
مهرماه 1390
کتاب گفتم گفت
مجموعه گفتگوهای داستانوار کوتاه
فهرست داستانها
-
آرزو!
گفتم:”مامان؟ فرض کن من غول چراغ جادوم. همین الان یه آرزو بکن.”گفت:”آرزو میکنم دو پرس چلوکباب اینجا باشه باهم بخوریم. “گفتم:”وا اینهمه چیزای خوب و بزرگ برای آرزو کردن هس.”گفت:”باید آرزویی کرد که بشه بهش رسید، بعدشم خب هوس کردم مگه چیه؟”گفتم:”هیچی. فقط خیلی راحته. همین الان آرزوتو برآورده میکنم میرم دو پرس چلوکباب میگیرم…
-
آزادی!
گفتم:”چرا خود را در کنجی محبوس کردی. چه لذتی دارد زندان شدن در خویشتن!؟”گفت:”اتفاقاً برعکس، من بیرون از این در محبوسم؛ این جایی که تو اسمش را زندان گذاشتی، برای آزادی و رهایی از بیرون ساختهام!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
آزمایش!
گفت:”جواب آزمایشت افتضاحه، کلسترولت بالاست، تریگلیسیریدت بالاست، قندت هم بالاست و مهمتر از همه توی ادرارت خون دیده میشه…”گفتم:”دکتر توی خونم چی، توی خونم ادرار هست؟”گفت:”این چه سوالیه!؟”گفتم:”خواستم بدونم اگه نیست بشاشم توش!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
آفت گندم!
گفت: من کشاورزم ولی تو نیستی؛ کاری که فقط باید بکنی چیدن گندمهای آفتزده در این گندمزار وسیع و طلایی و زیباست.گفتم: چگونه آنها را بیابم؟گفت: یافتن گندمهایی با سنبل سرخ و آفتزده سخت است اما ناممکن نیست.گفتم: آفت در گندمها چه میکند؟ اینجا را که ملخ نزده!گفت: آفت از زمین است!گفتم: مگر زمین تو…
-
آفتابه!
گفت:”هی بچه، آفتابه رو پُر کن بذار پشت در توالت، عموت رفته دستشویی.”گفتم:”وا به من چه! قبل از توالت رفتن باید آفتابه رو پُر میکرد و با خودش میبرد.”گفت:”با من بحث نکن. حالا که نبرده. زود باش!”گفتم:”یعنی چی!؟ دوست ندارم من آفتابهاش رو پُر کنم. اون رفته برای خودش برینه، برای من که نمیرینه!”گفت:”کُرهخر! حتماً…
-
آلو!
گفتم:”شریفی! پاشو اسم چندتا میوه رو بگو که توش آلو باشه.”گفت:”آقا اجازه!… زردآلو….، آلبالو….، خرمالو…، شفتالو….، هولم نکنید،… آها، پشمالو.”گفتم:”پشمالو مگه میوه است!؟”گفت:”نیست؟”گفتم:”نخیر؛ معلومه که نیست.”گفت:”پس چطور بابام به مامانم میگه پشمالوی شیرین من بخورمت؟”گفتم:”آها، درسته؛ ولی اون با اینکه آلو داره بهش میگن کیوی؛ فقط اگه خواست بخوره باید پوستشو بکنه!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
آونگ!
گفتم:”بهبه! ریسمان بیثمر، چه خبر!؟”گفت:”هیچ. به سقفم و پرپیچ و گیج، تو بیخیال شو و گِرد من مپیچ!”گفتم:”چه بیرنگی! نه در جنگی، نه دلسنگ؛ شده آغوش چشمانت چه دلتنگ. نکند دلتنگی؟ شاید از اینروست که بر خوشههای انگور، آونگی!؟”گفت:”دست بر دلم نگذار؛ نه بگو از کار، نه بگو از دار. نه بیدارم نه آن هوشیار.…
-
اختلاس!
گفتم:”هیچ معلومه کجایی!؟”گفت:”خارج؛ رفتم همون جایی که فلانی اختلاس کرد و همه چیو بالا کشید.”گفتم:”مگه تو هم چیزی بالا کشیدی؟”گفت:”آره؛ شلوارمو، آستین پیرهنمو، زیپ چمدونمو، لیست امیدامو، تموم خاطراتمو و …همه چیو بالا کشیدم و در رفتم!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
از چه نظر!؟
گفت:”یه شرکت جدید پیدا کردم، توپ؛ بیا باهم بریم، اگه استخداممون کنن خیلی خوب میشه.”گفتم:”از چه نظر!؟”گفت:”پول بیشتری به آدم میدن!”گفتم:”پس حتماً که وقت بیشتری از آدم میگیرن!”
-
اسپرت!
گفت:”دایی! من که پسرم، کفشام دخترونهاس یا پسرونه؟”گفتم:”اسپرته؛ کفشای اسپرت رو هم دخترا میپوشن هم پسرا.”گفت:”فحش چی؟ اونم دخترونه، پسرونه داره؟”گفتم:”آره؛ بعضی فحشها دخترونهاس؛ بعضی پسرونه و بعضیا هم مشترکه؛ یعنی مث کفش اسپرت.”گفت:”مثلا چه فحشهایی اسپرته؟”گفتم:”مث عوضی. احمق. بیادب و الی آخر…”گفت:”زهرا دختر فاطمهخانوم به من میگه بیا برو توو کونم. الان این فحشش…
-
استخدام!
گفت:”به یک خانم خوشگل نیاز داشتیم. خوشتیپ، خوش اندام و بسیار پریرو. میخواستیم در جلساتی که میرویم همه را انگشت به دهان کند و بُریده زبان. آنقدر باید زیبا و جذاب میبود که مشتری نفهمد چه میخواهد و تماممدت محو تماشای لب و صورت او باشد. بههرصورت بایستی یکتا باشد و بیتا. به نحوی که…
-
اشتباه!
گفتم:”دکتر هست؟”گفت:”بله. وقت قبلی داشتین؟”گفتم:”خیر.”گفت:”مشکلتون چیه؟”گفتم:”سرم خیلی درد میکنه.”گفت:”آقا اشتباه اومدی؛ اینجا مطب دندونپزشکیه!”گفتم:”خب شاید درد دندونم زده به سرم!”#گفتم_گفت www.Soroushane.ir
-
اشتباهات آدمی
گفت:”آدمها وقتی بزرگ میشوند پختهتر میشوند و اشتباه نمیکنند.”گفتم:”اتفاقا برعکس، ما هر چقدر بزرگتر میشویم اشتباهاتمان هم بزرگتر میشود.”گفت:”پس تجربه اینجا چه نقشی دارد!؟”گفتم:”تو تجربهی چیزهایی را داری که یکبار با آن روبرو شدهای، در هر سنی که باشی چیزهای جدیدی را تجربه خواهی کرد که تا پیش از این با آن روبرو نشدهای.”گفت:”ولی یک…
-
اعصاب!
گفتم:”مامان، آبروریزی نکنیاا، وقتی رفتیم پیش دکتر اعصاب، نگی قلبم درد میکنه، پاهام درد میکنه، دندونم خرابه، چشام ضعیفه و… زشته هاا، این دکتر، دکتر اعصابه؛ ما هم بابت بیخوابیت میریم پیشش؛ درست نیس با یه پول ویزیت مشکلات دیگه رو ازش بخوایم، اون بندهخدا شاید چیزی نگه ولی وقتیکه تخصصش این چیزا نیست گفتنش…
-
انتخاب!
گفت:”چقد منو میشناسی!؟”گفتم:”خیلی!”گفت:”خب اگه راست میگی بگو ببینم من بین تخمه و پسته کدومو دوس دارم؟”گفتم:”معلومه؛ پسته.”گفت:”نخیرم؛ تخمه! دیدی منو نمیشناسی!”گفتم:”خاک توسرت! میخوام صدسال سیاه نشناسمت که بین تخمه و پسته، تخمه رو انتخاب میکنی!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
انسان
گفت:”انسان چیست!؟” گفتم:”جامد، مایع، گاز.”
-
اهل
گفتم:”ببخشید این نزدیکیا کجا میتونم پارک کنم؟” گفت:”اهل اینجا نیستی!؟” گفتم:”نه!” گفت:”بیا جای من، من میرم یه جایی پیدا میکنم!” گفتم:” آخه پس خودتون …!؟” لبخند زد و گفت:”من اهل اینجام.”
-
باسلیقه!
گفتم:”چرا اینقد سخت میگیری؟ مگه چی از یه زن میخوای؟”گفت:”اونی که من میخوام نیس؛ من خودم خیلی باسلیقهم؛ واسه همین همیشه دوست داشتم یه زن خوب، باسلیقه، خوشذوق و اهل گل و گیاه داشته باشم… مثلا اون ساختمونو نگاه کن همهی واحداش بیروحاند، فقط یکیش باطراوته؛ تراس و پنجرههای همون واحدو ببین پر از فضای…
-
بدی
گفت:”بدی را در چه می بینی؟” گفتم:”در خوبی نکردن، مثل زمانی که دروغ نمیگی اما راستش رو هم نمیگی.”
-
برادر معتاد
گفتم:”یه برادر بیکار دارم که معتاد هم هست خیلی تلاش کردم تا به روال عادی زندگیاش برگرده…” گفت:”مثلا چیکار کردی!؟” گفتم:”گفتن نداره، اما رهن خونهاش رو دادم، تا جایی که در توانم بود و از دستم بر میاومد هزینهی مخارج روزمرهی زندگی زن و بچهاش رو هم میدادم براش یه کار دست و پا کردم…
-
برایدل
گفتم:”آلبوم موسیقی آخَرِت افتضاح بود از تو انتظار نمیرفت باید بیشتر روی کارات دقت کنی، مردم ازَت انتظار دارن…!” گفت:”مهم نیست چون برای دلم خوندمِش…” گفتم:”اینقد مغرور نشو… تو دیگه متعلق به خودت نیستی و متعلق به همهای .. دیگه نمیشه که تووی اوج محبوبیت و شهرت یک کار رو فقط برای دل خودت بخونی…
-
بشر در این دنیا چه کرد؟
گفتم: “بشر در این دنیا چه کرد؟” گفت: ” داد از مظلومی نستاند؛ اما برای داد و ستد، پول را درست کرد تا همهچیز، خراب شود… بیابانها را درنوردید و کوهها را فتح کرد… روی دریا موجسواری کرد… فضا را رصد کرد… دنیای میکرسکوپی را بزرگنمایی کرد… بدون بال و پَر، هوا را به هم…
-
بیسوادی!
گفتم:”رئیس، این آقایی که سفارشش رو کردن هیچ سوادی نداره، استخدامش نکنیم.”گفت:”مگه خودت چند کلاس سواد داری!؟”گفتم:”تا مقطع دکتری.”گفت:”از کی حقوق میگیری!؟”گفتم:”از شما.”گفت:”منم سواد ندارم، ولی دارم به تو حقوق میدم!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
بیطعم
گفتم:”خراب شد همه چی. هیچ چیزی طعم گذشته را ندارد..”گفت:”از کی؟”گفتم:”از روزی که طبیب دل، شد متخصص قلب!”
-
پادشاه
گفت:”اینجا چه میکنی پیرمرد!؟”گفتم:”در جستجوی شخصی هستم و پُرسانپُرسان به دیار شما رسیدم از پی آن.”گفت:”مشخص است که روزگاری زیاد در جستجویاش بودی، از چهرهی رنجورت پیداست و از غمِ کلامت هویدا؛ او کیست!؟ و تو بدین مستی، چرا در پیاش هستی!؟”گفتم:”بهدنبال مَردی میگردم نامَرد؛ نادرست است، اما تندرست؛ نابلد است اما کاربلد در کار…
-
پارادوکس
گفت:”بهبه دوست بزرگوار، دبیر انجمن ادبی نویسندگان!” گفتم:”درود بر شما مستفیضمون کردید تشریف آوردید به دورهمی ادبی ما” گفت:”خواهشم میکنم، من شیفتهی این دورهمیها هستم اما نمیدونم چرا فرصت نمیشه زیاد بیام… امروزم اتفاقی گذرم خورد!” گفتم:”روزگاره دیگه، همه درگیرن.” گفت:”استاد، برام سواله این کتابی که الان دستمه روش نوشته “مجموعه داستانکوتاه بلند!” من نمیدونم…
-
پاره!
گفت:”بابا؟ اینجا نوشته:(او فیلسوف بیهمتایی بود پر از اندیشههای بزرگ که هنوز برخی از درکش عاجزند با اینحال پی بردن به افکارش نیازمند تحقیق در نوشتههای اوست اما از آن فیلسوف بزرگ فقط پارهنوشتههایی باقیمانده)؛ پارهنوشته یعنی چی؟”گفتم:”یعنی پاره شده تا نوشته!”گفت:”کی پاره شده؟”گفتم:”هم کسی که اینو نوشته، هم کسی که اونو نوشته!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
پایان…
گفت: “آفرین، تلاشت خیلی خوب بود، ادامه بده، داری نزدیک می شوی….” گفتم: ” به کجا ؟” گفت:” به پایان !”
-
پدر خوب، پسر خوب!
گفت:”همیشه به پسرم میگفتم همهی ما حق زندگی داریم وقتی حق زندگی دیگران را رعایت کنی خودت هم بیشتر عمر میکنی. من هرگز پسرم را به صید ماهی نبردم تا بفهمد خفگی در هوا، به اندازهی خفگی در آب دردناک است! او را هرگز به شکار پرنده نبردم تا بفهمد، پرنده را میشود کشت اما…
-
پرستش!
گفت:”من به همگان این نکته را گوشزد میکنم که پیرو هیچ آئین و مذهبی نباید بود؛ بجای گوش سپردن به پیامبران و کلامشان، فقط باید خدا را پرستید و بس.”گفتم:”بدبختی بشر و شکلگیری تمام ادیان نیز از همینجا شروع شد که کسی آمد و گفت بیایید خدا را بپرستید و بس، اما پس از آنکه…
-
پلاتین!
گفت:”دیگه از دست پلاتینهای توی کمرم خسته شدم؛ چه اشتباه بزرگی! کاش عمل نمیکردم. کاش اونروزی که رفتم عمل کنم توی راه بیمارستان تصادف میکردم و قلم پام میشکست….”گفتم:”دیگه بدتر! چون اگه قلم پات میشکست مجبور میشدی هم توی پات پلاتین بذاری هم توی کمرت!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
پلهای پشت سر!
گفت:”اینکه میگن پلهای پشت سرت رو خراب نکن! دقیقاً یعنی چی و باید چیکار کرد؟”گفتم:”یعنی یادت نره بعد از ریدن، سیفون رو پشت سرت بکشی!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
پول و کار!
گفت:”تو از بس کار میکنی وقت نمیکنی پول دربیاری.”گفتم:”تو هم از بس دنبال پولی، وقت نمیکنی کار کنی!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
پول و کتاب
گفت:”از آقای سعادت خبر داری!؟ میگن، اینقدر پولدار شده که حالا میخواد رازهای پولدار شدنش رو تووی یه کتاب بنویسه!” گفتم:”عجب، دقیقا برعکس ما که از فرط بیپولی همش کتاب می نوشتیم تا از نوشتن، پول در بیاریم!” گفت:”آره واقعا، فقط نمیدونم بگم برعکس ما یا شبیه ما! چون هنوز پول اون چندتا کتابی که…
-
پیشنهاد!
گفت:”من هفت سال که توی بیمارستان کار میکردم درست ۱۵۰ نفر اعم از دکتر و پرستار و بیمار و همراه و.. به من پیشنهاد ازدواج دادند…”گفتم:”اینکه خیلی خوبه. نشون میده خیلی جذابی.”گفت:”چی بگم والا؟ ولی به هیشکدوم جواب مثبت ندادم.”گفتم:”شاید کسی به دلت ننشسته؛ حق داری خُب.”گفت:”آره. ولی پشیمونم. کاش یه کار دیگه میکردم…”گفتم:”چه کاری؟”گفت:”کاش…
-
تبعیض جنسیتی
گفت: “میخوایم یه گروه تشکیل بدیم برای مبارزه با تبعیض جنسیتی…!” گفتم: “چه خوب، منم هستم.” باز گفتم:” قراره دقیقا چیکار کنیم!؟” گفت:”مبارزه با نگاه جنسیتی که علیه خانمها هس…” گفتم: “آقایان چطور..!؟ می تونن تووی این گروه باشن!؟” با ناراحتی گفت:”نه! فقط خانمها و فقط جنس مونث!” گفتم:”پس منصرف شدم….” گفت: “واا چرا!؟ مگه…
-
ترحم
گفت:”بیا به هم ترحم کنیم.”گفتم:”این دیگه چیه!؟ منظورت محبته دیگه، نه!؟”گفت:”نه. همون ترحم.”گفتم:”چجوری مثلاً؟”گفت:”وقتی یکیمون روی زمین افتاد دست همو بگیریم و وقتی که یکیمون به آسمون رفت برای هم دست تکون بدیم.”گفتم:”ولی چرا باید این کارها رو بکنیم؟ چون، نه تو دوست منی؛ نه من، دوست تو.”گفت:”به همین خاطر گفتم، ترحم. حتی اگه دوست…
-
تعریف از خود!
گفتم:”تعریف از خود نباشه،..”گفت:”خُب تعریف از خودت باشه مگه چه اشکالی داره؟”گفتم:”نهاینکه ماخوذ بهحیام، گفتم شاید باورت نشه!”گفت:”تو هنوز خودت رو باور نداری، چطور میخوای من باورت داشته باشم؟”
-
تغییر!
تغییر!گفتم:”تو تا دیروز حرف دیگهای میزدی! چی شد که تغییر کرده و الان چیز دیگهای میگی!؟”گفت:”بچه که بودم شورت پام نمیکردم، این دلیل نمیشه که الان نپوشم!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
تن به اجبار
گفتم:”پادگان رو یادته!؟ پسر چقدر ما فرار میکردیم تا اون دورهی سربازی لعنتی رو نگذرونیم اما در آخر دوسال سربازی رو با کلی اضافه خدمت گذروندیم!” گفت:”آره…خییییلی باحال بود، مگه میشه یادم بره، یادش بخیر، فکر کنم مجموعا سه سال خدمت کردیم، چاره ای نبود در هر صورت باید میگذروندیمش.” گفتم:”آره واقعاً، خُب خودت خوبی،…
-
جان!
گفتم:”بسه گمشو، راتو بکش برو عوضی بیشعور، نفهم. چرا ول نمیکنی، بیخانواده، بیفرهنگ، حمال …،دیگه خسته شدم از دستت، آخه چی از جونم میخوای؟”گفت:”جووووووون!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
جشن موفقیت!
گفتم:”واقعاً هنر کردی بعد از بیست سال، سیگار رو گذاشتی کنار؛ حتی شنیدم که این موفقیت رو جشن گرفتی. درسته؟”گفت:”آره. من همیشه موفقیتهای بزرگ رو جشن میگیرم و به خودم یه کادو هم میدم چون بعدش، انگیزهم دو برابر میشه…”گفتم:”عه، جدی؟ چه جالب؛ حالا چه کادویی برای خودت خریدی؟”گفت:”یه بسته سیگار!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
جمع و تفریق!
گفتم:”آقای قاضی ما اومدیم توافقی جدا بشیم.”گفت:”مشکلتون چیه باهم؟”گفتم:”ما با جمع اعداد مشکل داریم.”گفت:”متوجه نشدم. یعنی چی!؟”گفتم:”آقای قاضی مگه 1+1 نمیشه 2؟”گفت:”بر منکرش لعنت.”گفتم:”خُب ما هم همین فکر رو میکردیم؛ اما اوایل 1+1 شد 69. باورکردنی نبود ازبس ازاین اتفاق، خوشحال بودیم که به هیشکی نگفتیم، خیلی جالب و البته لذتبخش بود؛ اما بعد از…
-
جنگ
گفتم:”بازم که اسحلهات رو ورداشتی کجا میری!؟”گفت:”برای دفاع، باید جنگید!”گفتم:”جنگ، ننگه!”گفت:” ما آغازگر جنگ نبودیم و جنگیدن برای دفاع رو حق خودمون میدونیم!”گفتم:”حق ما دفاع نیست، حق ما جنگ نیست، حق ما فقط زندگیکردنه همین!”گفت:” اونا دشمناند ما با اونا دشمنی نداریم!”گفتم:”میدونستی سرباز دشمن هم به تو میگه دشمن!؟”گفت:”اگه بگه احمقه!”گفتم:”آخه اونم فکر میکنه داره…
-
چیز
گفتم:”چیزی که من میگم، اون چیزی نیست که تو فکر میکنی.” گفت:”چیزی که من هم میگم، اون چیزی نیست که تو فکر میکنی.” گفتم:”پس الکی وقتمون رو هدر میدیم.” گفتم:”آره! …. اما چرا راجب چیزی که نیست، داریم بحث میکنیم!؟”
-
حافظه!
گفت:”فیلما رو چرا از گوشیت حذف کردی؟”گفتم:”چون حافظه ندارم.”گفت:”اتفاقأ وقتی حافظه نداری باید نگهش میداشتی!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
حال خوب
گفت:”اهل مشروب هستی!؟” گفتم:”هرگز نبودم!، من اصولا با چیزی که حال طبیعی من رو غیرطبیعی کنه و به هم بریزه، موافق نیستم…” گفت:”میشه بگی حال طبیعی یعنی چی!؟” گفتم:”همین حالی که من و بسیاری از مردم داریم، نمیخوام این حال خوبم توسط چیزی خراب بشه!” گفت:”آها، خُب منم الان حالم خوبه… اما این رو میخورم…
-
حالت سجده!
گفت:”برای افزایش شانس باروری باید رابطهی عمیق داشته باشین اونم فقط در حالت سجده!”گفتم:”دکتر! منظورتون از حالت سجده، داگی استایله دیگه؟”گفت:”من از واژگان صریح غربی مث این چیزا پرهیز میکنم. تا بیماران محافظهکار، مذهبی یا خجالتی راحتتر باشن.”گفتم:”پس حالت سجده، همون پوزیشن داگی استایله؟”گفت:”بله. مشکلی هست؟”گفتم:”نه اوکیه. فقط خواستم مطمئن بشم در حالت سجده رو…
-
حامی!
گفت:”هیشکی نمیتونه جلومو بگیره.”گفتم:”من چی؟”گفت:”تو که اصلاً.”گفتم:”چرا؟”گفت:”چون تو پشتم رو گرفتی!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
حقوق پیشنهادی
گفت:”میبینم که مث همیشه سخت مشغولی! کار و بار چطوره؟ از کارِت راضی هستی!؟”گفتم:”یادته توی شرکتت بودم، گفتم حقوقم رو زیاد کن، گفتی رقمات بالاست نمیشه، همینه که هس! یا بمون یا دنبال جای دیگهای باش!؟”گفت:”آره و چقدر هم دلخور شدی!”گفتم:”خیلی…! خیلی ناراحت شدم چون با تمام وجودم برای شرکتت کار میکردم انتظار بیشتری ازَت…
-
خبر خوب، خبر بد!
گفت:”سلام من مدیر منابع انسانیام، یه خبر خوب و یه خبر بد براتون دارم. کدومشو اول بگم؟”گفتم:”سلام، اول خوبشو بگین.”گفت:”خبر خوب اینه که بعد از اعلام آتشبس، از فردا شرکت بازه.”گفتم:”عه، چه خوب! خب حالا خبر بد؟”گفت:”شما تعدیل شدین، از فردا نیا سر کار!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
خرما!
گفت:”رسیده؟”گفتم:”چی رسیده؟”گفت:”خرماها دیگه.”گفتم:”نميدونم؛ مگه خرمای نارس داشتیم که برسه؟”گفت:”چی میگی واس خودت؟”گفتم:”تو چی میگی؛ نکنه توی گلدونا خرما گذاشتی که برسه؛ من چرا پس ندیدم!؟”گفت:”ای بابا؛ کجایی تو حواست نیس؟ میگم خرماهایی که سفارش داده بودم رسیده یا نه؟”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
خمیر ریش!
گفتم:”آقا یه خمیر ریش بهم بده که وقتی خواستم صفایی به صورتم بدم حسابی تیغ روی پوستم سٌر بخوره.”گفت:”متوجهم چی میخوای. چیزی میخوای که پوستت اذیت نشه و اصلاً رد تیغو متوجه نشی. بفرمایید این خدمت شما.”گفتم:”این مادهی لزج و لیز کنندهاش زیاده؟”گفت:”نه؛ مادهی بیحس کنندهاش زیاده.”گفتم:”عالیه؟”گفت:”البته که عالیه! چون صورتت رو سٌر نمیکنه، سِر…
-
خوردن!
گفتم:”ساغر چرا اینقدر لاغر شدی؟ از چیزی دلخوری؟ یا چیزی نمیخوری؟”گفت:”نه اتفاقاً پُرم و همهچی میخورم؛ من زیاد رکب میخورم و زیاد کتک؛ گاهی قِل میخورم و گاه سُر؛ گاهی لیز میخورم و گاه چاقوی تیز؛ همیشه هوا میخورم و چون شیشه، سوگند خدا؛ هم غم میخورم و هم قسم؛ هم فریب میخورم و هم…
-
خوشبین و بدبین!
گفت:”مطمئنم با این وضع بد اقتصادی بزودی همه باید بشینیم فقط گه بخوریم.”گفتم:”آره ولی مطمئنم اینقد گه وجود نداره که به همه برسه!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
خوشگل!
گفتم:”راستی دیروز که بهت زنگ زدم، اولش یه دختره جوابمو داد. نشناختمش، کی بود!؟ صداش خیلی ناز و قشنگ بود.”گفت:”هوا ورت نداره، اون دخترعموم بود اصلنم خوشگل نیست!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
داداش!
گفت:”مامان تو چرا به عمو مهدی میگی داداش!؟”گفتم:”چون داداشمه دیگه.”گفت:”اگه داداشته چرا جلوش روسری سرت میکنی!؟”گفتم:”آخه زشته، برادر شوهرمه.”گفت:”اگه برادر شوهرته پس چرا بهش میگی داداش!؟”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
دارو!
گفت:”دارویی که تجویز کردم برای زخم زبانت است!”گفتم:”دکتر این دارو را بخورم یا بمالم!؟”گفت:”اگر بخوری، دیگر نمیتوانی بمالی و اگر بمالی، دیگر نمیتوانی بخوری!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
درد لذت!
گفتم:”عاشق غذا دادن به پرندگانم، اما آنها بجای این محبت، فقط فضله میریزند و مجبورم هرروز حیاط را بشورم، دیگر نمیخواهم این کار را بکنم.”گفت:”هیچ لذتی، بیدرد نیست. باید ببینی درد پاک کردن فضله زیاد است یا لذت تماشای غذا خوردن آنان!”
-
درد!
گفتم:”چرا دستتو از چونهت ور نمیداری، چیه هی میگیریش؟ دندونت درد گرفته؟”گفت:”نه؛ گرفتمش درد نگیره!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
دستپخت!
گفت:”میشه تو غذا بذاری؟ آخه دستپخت تو یه چیز دیگهاس، تو خوشمزه درست میکنی.”گفتم:”خُب تو هم خوشمزه درست کن!” #گفتم_گفت پانوشت: دستپخت چیزی نیست جز علاقه و رعایت درست دستورالعمل پخت!این را به همه چیز تعمیم دهید نتیجه همین است.www.Soroushane.ir
-
دگردیسی!
نوشت:”های، هاوار یو!؟”نوشتم:” Salam, Khobam, to khobi”نوشت:”آیم فاین! هاو کَن آی هِلپ یو؟”نوشتم:”Komak? Na niazi nis haminke hasti kafieh, Dooste khobam.”نوشت:”اوکی مای فِرند!”www.Soroushane.ir
-
دلتنگی!
گفت:”میدونی چقد دلم برات تنگ شده؟ امروز همش به یادت گریه کردم.”گفتم:”عزیزم، خُب میاومدی اینجا یه سر میزدی دلت هم باز میشد.”گفت:”آخه خیلی سرم شلوغه.”گفتم:”پس به دلت بگو، الکی تنگ نشه!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
دُم شیر!
گفت:”هی بچه گمشو از اینجا برو! با دُم شیر بازی نکن.”گفتم:”همون دُمی که به کون شیر وصله؟!”گفت:”حرف دهنتو بفهم، یه بلایی سرت میارم که…”گفتم:”که…!؟”گفت:”ببینة هیچ میدونی من کیام!؟”گفتم:”دُم شیر!؟”گفت:”نه مث اینکه سرت به تنت زیادی کرده؛ چون نمیدونی من کیام!”گفتم:”نه نمیدونم ولی مطمئنم خودتم نمیدونی، وگرنه از من نمیپرسیدی!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
دنیادوست
گفت:”داری چیکار میکنی؟” گفتم: “نذر دارم!” و باز گفتم: “اعتقاد چیز خوبیه، یه حس حمایت و برخورداری از نیروهای ماوراییه…” گفت:”چون از کودکی، پدرت حامی تو نبود… و هیچکس هم حامی پدرت نبود…” گفتم:”پس ماورایی بودنش؟ گفت:”تو فعلا، از نیروهای زمینی بهرهمند شو، فرازمینیهای هم خودش میآیند! گفتم:” حتما، کافر شدی، تو خیلی مادی شدی…
-
دو لا
گفتم:”خبر داری دلار چقدر رفته بالا!؟” گفت:”چه فرقی میکنه آقا! من و شما دلار خرید و فروش نمیکنیم که این چیزا برامون مهم باشه…”گفتم:”آره خُب درست میگی، ولش کن، بیا این کارت، یه بسته سیگار… زحمت بکش بده. رمزشم هست….” گفت:”چشم. این سیگار خدمت شما، اینم رسید پرداخت.” گفتم:”اشتباه نکشیدی؟۵۰ هزارتومان کم کردی از کارتم!”…
-
دورتر از مرکز
گفت:”تهران خیلی گرونه، هر چقدر از پایتخت دور بشی قیمتها ارزونتر میشه!” اما نگفت تا کجا…؟ من خیلی از پایتخت دور شدم به نحوی که دیگر ایران نیستم!
-
دوست خوب!
گفت:”تو چرا همش میگی کتاب، بهترین دوسته؟”گفتم:”چون تنها دوستیه که وقتی هوس کنی تا ته بازش کنی، نهتنها آخ نمیگه بلکه هیچ چیز بدی هم بهت نمیگه!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
دیکتاتور!
گفتم:”بارزترین مشخصهی دیکتاتور چیه!؟”گفت:”فقط یه چیز، اینکه وقتی کسی خیلی محترمانه بهش میگه استعفا بده، اون کس رو خیلی نامحترمانه میندازه زندان!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
دیوار!
گفتم:”این دیوار رو برای چی ساختی؟”گفت:”که ازم محافظت کنه.”گفتم:”خودت چرا اینجا ایستادی؟”گفت:”که از دیوار محافظت کنم!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
راز موفقیت!
گفتم:”یه سوال مهم دارم. اگه گفتی راز موفقیت اکثر آدمای موفق در چیه؟”گفت:”خب عوامل زیادی توی موفقیت افراد، دخیله.”گفتم:”نه؛ همون چیزی که همشون توش مشترک هستند رو بگو.”گفت:”نمیشه قطعبهیقین گفت.”گفتم:”خب حالا یه چیزی بگو.”گفت:”اینکه وقتی توی چیزی فرو کنند دیگه بیرون نمیکشند. درست مث خودت!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
رزومه!
گفت:”میدونی من چندتا خواستگار داشتم!؟”گفتم:”نه. چندتا؟”گفت:”خیلی. از شمارش دراومده.”گفتم:”پس چرا ازم میپرسی چندتا خواستگار داشتی!؟”گفت:”منظورم اینه که متوجه حجم خاطرخواهام بشی.”گفتم:”متوجهم، مشخصه رزومهی بلندبالایی داری، اما رزومه رو ول کن؛ کار عملی هم کردی یا نه!؟”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
رطبخورده!
گفت:”شما از این به بعد، اجازه نداری شیرینی بخوری هیچ نوع شیرینی.”گفتم:”پس چرا خودتان دارید الان شیرینی میخورید؟ مگر رطبخورده منع رطب میکند؟”گفت:”ببین آقای محترم، من هرچقدر لازم است میتوانم شیرینی بخورم و به تو امر کنم که نخوری!”گفتم:”این بیانصافی است دکتر! مگر قرار نیست هرچه برای خود میپسندی برای دیگران هم باید بپسندی؟”گفت:”اما من…
-
رقم!
گفتم:”واو پسر چقد گرون میگه یارو! میگه ۳ میلیون تومن!”گفت:”تو به ۳ میلیون تومن میگی گرون؟ بخدا حیف بیپولم وگرنه رقمی نیست!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
روابط جنسی
گفت:”تو از روابط جنسی چه تعریفی داری؟” گفتم:”چه رابطهای!؟” گفت:”رابطهی جنسی زن با زن؟” گفتم:”یه چیزی کمه!” گفت:” رابطهی جنسی مرد با مرد؟” گفتم:”یه چیزی زیاده!” گفت:” رابطهی جنسی زن با مرد؟” گفتم:”همه چی سرجاشه!” گفت:” رابطهی جنسی گروهی؟” گفتم:”هیچی سرجاش نیست!” گفت:”خودارضایی؟” گفتم:”رویای روابط!” گفت:” رابطهی جنسی با حیوان؟” گفتم:”نمایش قسمت حیوانی انسان!” گفت:”سرکوب…
-
روبهراه!
گفت:”روبهراهی!؟”گفتم:”روبهراهیام که تو در آنی!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
زبانِ بدن
گفتم:”این زبانِ بدن چیه که خیلیا ازش حرف میزنن و یاد میدن به همه؟” گفت:”زبانِ بدن یه شکلی از ارتباط غیرکلامیه، که با حرکات و اشارات بدنی متوجه پیامهای فرد مقابل میشی. زبان بدن، حالت روحی و درونی فرد رو لو میده، مثلاً وقتی اون فرد داره یه حرفی میزنه، تو اگه زبانِ بدن، بلد…
-
زمین گِرد!
گفت:”من خوب میدانم زمین، گِرد است!”گفتم:”بله، این اثبات شده است. پیشتر گالیله کشفش کرده بود و اکنون به کمک ماهوارهها و ایستگاههای فضایی، شکی برای گِرد نبودن زمین باقی نمانده. ولی پدر جان شما که یک زبالهگرد هستی و قبلاً هم گفتی که سواد نداری چطور به این یقین رسیدی که زمین، گِرد است!؟”گفت:”از اینجا…
-
زود!
گفتم:”این دخترته؟ ماشالله؛ اصلاً بهت نمیاد مادر همچین دختر بزرگی باشی، خیلی خوب موندی!”گفت:”بخاطر اینه که زود ازدواج کردم.”گفتم:”چقد زود؟”گفت:”۱۵ سالگی.”×××گفت:”با اینکه بنظرم دخترت همسن دخترمه ولی تو برعکس من خیلی پیر و رنجور شدی.”گفتم:”بخاطر اینه که زود ازدواج کردم.”گفت:”چقد زود؟”گفتم:”۱۵ سالگی.”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
سرکه!
گفتم:”اینهمه سرکه رو چرا ریختی توی تشت؟ اصلآ چرا لخت شدی؟”گفت:”که توش بشینم.”گفتم:”چرا اونوقت؟”گفت:”دکتر گفته برای ازبین بردن انگلهای روده، کونلخت نشستن توی تشت پر از سرکه خوبه.”گفتم:”آها، فکر کردم میخوای ترشی کون بندازی!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
سرمایههای سازمان
گفتم:”آقای رئیس اجازه هس بیام داخل!؟” گفت:”بیا توو.” گفتم:”راجع به حقوق و دستمزد کارگرای مجموعه میخواستم چند لحظه وقتتون رو بگیرم، خیلی از مدیرا مکاتبه کردن و میگن همهی پرسنل ناراضیان. چند ماهی هس که حقوق نگرفتن، تاکید کردن که اینا سرمایههای سازمان هستن و کاراییشون داره از بین میره، اگه با همین وضع ادامه…
-
سرمایههای سازمان!
گفتم:”آقای رئیس اجازه هست داخل بشم!؟” گفت:”بیا توو.” گفتم:”راجع به حقوق و دستمزد کارکنان مجموعه میخواستم چند لحظهای وقتتون رو بگیرم…. همه ناراضیاند و اگه با همین وضع ادامه بدیم اوضاع کار بدجوری گره میخوره، پیشنهادم اینکه با برخی که کمی ناراضیاند کمی هم بیشتر صحبت کنیم و ارتباط بیشتری برقرار کنیم تا احساس نکنند…
-
سنگ!
گفت:”خیلی دلم برات تنگ شده؛ ولی تو انگار دلت از سنگه!”گفتم:”دلم از بس تنگ بود، سنگ شده!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
سوسیس!
گفتم:”لطفاً سوسیس خیلی کمی بذارید توی ساندویچم، چاقم میکنه؛ رژیمم.”گفت:”بله حتماً؛ بهروی چشم. این خوبه؟”گفتم:”بله، ولی خیلی کمتر لطفاً.”گفت:”الان چطوره؟”گفتم:”بازم بیشتر وردارید خواهشاً.”گفت:”الان خوبه؟”گفتم:”یهذره دیگهم بردارید.”گفت:”خوب شد؟”گفتم:”آفرین؛ عالی شد!”گفت:”همه رو که ورداشتم آقا؛ دیگه سوسیسی نموند توی ساندویچتون!”گفتم:”عه، جدی؟ عیب نداره، حالا جاش همبرگر بذارید لطفاً.”hashtag#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
شخصیت!
گفتم:”محدثه تو ۱۵ سالته؛ یکم تربیت یاد مائده بده. این چه خواهریه که داری؟ خیلی پرروِه؛ همش ۱۰ سالشه!”گفت:”والا چی بگم؟ هروقت یه چی بهش میگم، میگه من دیگه شخصیتم شکل گرفته!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
شعور!
گفت:”واو! چقد کتاب داری؟ بنظرم کسی که کتاب میخونه خیلی باشعوره… یکی از کتاباتو میدی بخونم؟”گفتم:”آره بیا اینو بخون: کتاب بیشعوری!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
شفافیت!
گفت:”احمدی پاشو بگو ببینم، بَیضاء به فارسی میشه چی؟”گفتم:”آغا اجازه؟ به فارسی میشه بیضهها.”گفت:”خاک توسرت؛ این چیه میگی!؟ من کی همچین چیزی یادت دادم؟ نشنیدی ید بَیضاء؟”گفتم:”آغا چرا شنیدم؛ میشه دست به بیضهها دیگه؟”گفت:”نخیر. کمکت میکنم جواب درست رو بدی. بَیضاء توش شفافیت و روشنی هست.”گفتم:”آها ببخشید. متوجه شدم؛ میشه خایهها.”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
شکر!
گفتم:”شکر قهوهای رو از چی میگیرن که قهوهایه؟”گفت:”چه میدونم…. از گُه!”گفتم:”عه چه جالب! حالا فهمیدم چرا بعضیا بجای گُه خوردی میگن شکر خوردی!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
شناخت!
گفتم:”چند سالتونه پدر جان!؟”گفت:”۷۰ سال.”گفتم:”کی ازدواج کردید؟”گفت” وقتی ۳۵ ساله بودم.”گفتم:”همسرتون رو کامل میشناسین!؟”گفت:” از روزی که ازدواج کردم ۳۵ سال طول کشید تا شناختمش!”گفتم:”واو، چقدر زیاد! یعنی بعد از اینهمه سال، تازه شناختینش!؟ پس اینایی که میگن باید اول طرف رو بشناسی بعد باهاش ازدواج کنی غلطه؟”گفت:”ببین پسر جان، از روزی که به دنیا…
-
صدا!
گفتم:”الو، صدامو داری، میخوام باهات حرف بزنم!؟”گفت:”نه صداتو ندارم!”گفتم:”الان چی!؟”گفت:”الان هم ندارم.”گفتم:”کمی جابجا شدم دیگه باید داشته باشی صدامو.”گفت:”نه جابجا هم شدی صداتو ندارم.”گفتم:”عه! ولی من صداتو دارم، تو هم داری جواب میدی. پس چجوری میگی صدامو نداری؟”گفت:”ندارم دیگه. به چه زبونی بگم که صداتو ندارم؟ میخوای بگی من دروغگوم!؟”#گفتم_گفت×××پانوشت:انکار شنیدن صدا و کتمان حقیقت…
-
طلاق!
گفت:”آخيش بالاخره طلاق گرفتم. آزاد شدم.”گفتم:”چند سال باهاش زندگی کردی؟”گفت:”هشت سال؛ هشت سال تحملش کردم. هشت سال به پاش سوختم؛ هشت سال از عمرم الکی هدر رفت.”گفتم:”این هشت سال روزاتو چطور سر میکردی!؟”گفت:”هیچی. بیشتر روزا، صبح از خواب بیدار میشدم، چایی دم میکردم. صبحانه میخوردم. بچهام رو تر و خشک میکردم. کتاب میخوندم، ناهار میپختم،…
-
طلب!
گفت:”طلبت رو ببخش، بخدا ندارم. فرض کن رفتی مکّه، مگه مسلمون نیستی؟ من آدم فقیری هستم وگرنه پولت رو پس میدادم.”گفتم:”تو جای من بودی از طلبت میگذشتی!؟”گفت:”نه، چون در اون صورت هم فقیرم و به این پول نیاز دارم!”
-
عاشقی
گفت:”تاحالا عاشقی رو حس کردی!؟” گفتم:”هیچوقت، بجز الان که ازم پرسیدی.”
-
عزادار
گفتم:”دخترم، تلویزیون رو خاموش کن!” گفت:”میخوام برنامه کودک ببینم. خسته شدم دیگه.” گفتم:”خجالت بکش، مث اینکه عزاداریم ها، مگه بابابزرگ نمُرده!؟” گفت:”بابابزرگ باید خجالت بکشه، من چرا؟ دو روزه بخاطرش تلویزیون ندیدم!”
-
عشق هورمونی
گفتم:”من عاشقش شدم، خانم دکتر!” گفت:”منطقی باش، زیاد رمانتیکش نکن، افزایش هورمون اُکسیتوسین باعث میشه این حسو داشته باشی.” گفتم:”ولی فقط این نیس، من با اون حالم خوبه و خیلی شادم.” گفت:”اینم تاثیر افزایش هورمون سروتونینه.” گفتم:”نمیدونم اینایی که میگی چیه، اما بدون اون هیچ آیندهای ندارم و وقتی نیست خیلی غمگینم.” گفت:”اینم تاثیر کاهش…
-
عصای دست
گفتم:”سلام بابابزرگ…” گفت:”سلام دلبندم خوبی بابا جان؟” گفتم:”آره! این چیه دستت؟” گفت:”عصاست، نمیدونستی اسمش رو!؟” گفتم:”نه، برای چی دستت گرفتی؟” گفت:”برای اینه که زمین نخورم، ما پیرمردا همه به زور یه عصا سرپاییم.” گفتم:”پس معلومه زورش زیاده! کاش این عصا دست من بود باهاش این پوریا پسرهمسایه رو اینقد میزدم که زمین بخوره…!”
-
علاقه به پرواز!
گفت:” سلاااام، از اینکه درخواست من رو پذیرفتید صمیمانه ازتون ممنونم، من مهندس پرواز هستم و البته خلبان پروازهای داخلی، به پرواز علاقه دارید؟ لطفا کمی از خودتون بگید و اگه اشکالی نداره و افتخار آشنایی بدید همدیگر رو بزودی میتونیم ببینیم!” گفتم:”سلام، من متاهلم!” گفت:”خُب، من قصد بدی ندارم، آشنایی کاری منظورم بود، البته…
-
علومتجربی!
گفت:”بیا این تمام کتابهاییاست که لازم داری. ریاضی، ادبیات، زبان، تاریخ، جغرافیا… آها ببخشید یادم رفت این هم کتاب علومتجربی.”گفتم:”مگر علومتجربی، کتاب است!؟”گفت:”بله، این چه سوالی است!؟”گفتم:”فکر میکردم علومتجربی، چیزهایی است که باید خودم تجربه کنم؛ نه آنکه تجربیات دیگران را از یک کتاب بخوانم!”
-
فرق!
گفت:”آقاجان، شیعه و سنی که فرقی نداره.”گفتم:”اگه فرق نداره چرا نمیگی سنی و شیعه!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
-
فرق!
گفتم:”آقا ببخشین، این چند؟”گفت:”این؟ یه میلیون.”گفتم:”اون یکی چند؟”گفت:”اون؟ دو میلیون.”گفتم:” اون با این چه فرقی داره؟”گفت:”اون یه میلیون از این گرونتره!”#گفتم_گفتwww.Soroushane.ir
